A Bag of Grains

یک کیسه غلات

A Bag of Grains

یک کیسه غلات

A Bag of Grains:

یک کیسه غلات:

Once in a village lived a rich farmer with his four daughter. All his daughter were married and were happily living their life. Farmer was getting old and there was no one else to look after his property.

روزی در روستایی یک کشاورز ثروتمند با چهار دخترش زندگی می کرد. همه دخترش ازدواج کرده بودند و با خوشبختی زندگی می کردند. کشاورز داشت پیر می شد و هیچ کس دیگری نبود که از اموالش مراقبت کند.

So one day farmer thought of testing capability of his daughters so that he can decide what responsibility he can give to his daughter.

بنابراین یک روز کشاورز به این فکر افتاد که توانایی دخترانش را آزمایش کند تا بتواند تصمیم بگیرد چه مسئولیتی به دخترش بدهد.

He called all his daughter and gave them all four of them a bag of grains of wheat and asked them to use them in best way possible and then come back to him after one year.

او همه دخترش را صدا زد و به هر چهار نفر یک کیسه دانه گندم داد و از آنها خواست که به بهترین شکل ممکن از آن استفاده کنند و بعد از یک سال به نزد او برگردند.

Exactly after one year all daughter’s came back to their father house. Father welcomed all of them with grand party.

درست بعد از یک سال همه دخترها به خانه پدری خود برگشتند. پدر با مهمانی بزرگ از همه آنها استقبال کرد.

After that he called his daughter one by one to his room. First he called the eldest daughter in his room and asked about what she did with grains given to her.

بعد از آن دخترش را یکی یکی به اتاقش صدا زد. ابتدا دختر بزرگش را در اتاقش صدا کرد و از غلاتی که به او داده بودند پرسید.

First daughter replied, “Father, i feed those grains to flock of birds i saw on way back to home..”

دختر اول پاسخ داد: "پدر، من آن دانه ها را به گله پرندگانی که در راه بازگشت به خانه دیدم، می دهم."

After this farmer called his second daughter and asked same.

بعد از اینکه این کشاورز با دختر دومش تماس گرفت و همین را پرسید.

Second daughter replied, “Father, i thought those grains were sacred. So i mixed those with other grains kept for community food service. So that everyone can could have it.”

دختر دوم پاسخ داد: «پدر، فکر می‌کردم آن دانه‌ها مقدس هستند. بنابراین من آن ها را با غلات دیگری که برای خدمات غذایی جامعه نگهداری می شد مخلوط کردم. تا همه بتوانند آن را داشته باشند.»

After this came third daughter. Father asked her about grains. She replied, “Grains that you gave me are keep safe with me. I bought them back as it is.”

بعد از این دختر سوم آمد. پدر از او در مورد غلات پرسید. او پاسخ داد: غلاتی که به من دادی نزد من محفوظ است. من آنها را به همان شکلی که هست خریدم.»

Then came fourth and youngest daughter. Father was disappointed by replies he got till now.

سپس چهارمین و کوچکترین دختر آمد. پدر از پاسخ هایی که تاکنون دریافت کرده بود ناامید شد.

He asked fourth daughter about grains. Youngest daughter said, “Father.. I don’t have those grains with me now but I need two bullocks and men to help me get back grains back here.”

از دختر چهارم درباره غلات پرسید. دختر کوچکتر گفت: "پدر... من الان آن غلات را با خودم ندارم، اما به دو گاو نر و مرد نیاز دارم تا به من کمک کنند تا غلات را به اینجا برگردانم."

All other daughters were present there and laughed listening to her answer. They laughed thinking that why would she need bullock and men to get that bag of grains back here at house.

همه دختران دیگر آنجا حضور داشتند و با شنیدن پاسخ او می خندیدند. آنها می خندیدند و فکر می کردند که چرا او به گاو نر و مردان نیاز دارد تا آن کیسه غلات را به اینجا در خانه برگرداند.

Father was confused so asked her, “Why do you need men to bring wheat here??”

پدر گیج شده بود و از او پرسید: "چرا به مردان نیاز دارید که گندم بیاورند؟"

Daughter smiled and replied, “I sowed those grains and now after a year i have grown good crop with those and i need bullocks to harvest those in fields and men to bring wheat back to house in carts..”

دختر لبخندی زد و پاسخ داد: «من آن غلات را کاشتم و حالا بعد از یک سال محصول خوبی با آن‌ها کشت کرده‌ام و برای درو کردن آن‌ها در مزارع به گاو نر نیاز دارم و به مردانی نیاز دارم که گندم را با گاری‌ها به خانه برگردانند.»

Father was happy to listen to her and knew that she was the wisest of all and handed her everything.

پدر از گوش دادن به او خوشحال بود و می دانست که او از همه داناتر است و همه چیز را به او داد.

Moral:

اخلاقی:

Wise Thinking and Decisions can give Productive Results. When a person is Hardworking and use available assets wisely, He or she can get Good Results.

تفکر و تصمیم عاقلانه می تواند نتایج مولد بدهد. زمانی که فردی سخت کوش باشد و از دارایی های موجود عاقلانه استفاده کند، می تواند نتایج خوبی به دست آورد.