A Farmer and His Wife>
یک کشاورز و همسرش
A Farmer and His Wife
یک کشاورز و همسرش
A Farmer and His Wife:
یک کشاورز و همسرش:
A farmer said to his wife, “you are lazy. You work slowly and lethargically. You waste your time."
کشاورز به همسرش گفت: تو تنبلی. آهسته و بی حال کار می کنید. وقتت را تلف می کنی."
The wife was angry at the words of her husband.
زن از حرف شوهرش عصبانی شد.
She said to her husband, “You are wrong. Stay at home tomorrow. I will go to field. I will do your work there. Will you do my works at home here?"
به شوهرش گفت: اشتباه می کنی. فردا در خانه بمانید من به میدان خواهم رفت. من کار شما را آنجا انجام خواهم داد. آیا کارهای من را در خانه انجام می دهی؟"
The farmer said happily, “Very well. I will do your works back at home."
کشاورز با خوشحالی گفت: «خیلی خب. من کارهای شما را در خانه انجام خواهم داد."
The wife said, “Milk the cow. Feed the pigs. Waste the utensils. Take care of our hen. Spin the yarn."
زن گفت: «گاو را شیر بده. به خوک ها غذا بدهید. ظروف را هدر دهید. مواظب مرغمون باش نخ را بچرخانید."
The woman went to the field. The farmer stayed back at home. He took a vessel and went to the cow to milk it. He tried to milk the cow. He received a good kick. He then went to the pig-sty. He hit his head against the beam. He went to feed the hen. He forgot to spin.
زن به میدان رفت. کشاورز در خانه ماند. ظرفی برداشت و نزد گاو رفت تا آن را دوشید. سعی کرد گاو را شیر بدهد. او یک ضربه خوب دریافت کرد. سپس به سراغ خوکخانه رفت. سرش را به تیر کوبید. رفت تا به مرغ غذا بدهد. او فراموش کرد که بچرخد.
The wife returned from the field when it turned evening. The farmer hung down his head in shame. Thereafter, he did not find fault with his wife. They lived happily together for a long time.
وقتی غروب شد همسر از مزرعه برگشت. کشاورز از شرم سرش را پایین انداخت. پس از آن او از همسرش عیب جویی نکرد. آنها برای مدت طولانی با هم خوشبخت زندگی کردند.