A Father learns A Lesson from His Son

یک پدر از پسرش درس می آموزد

A Father learns A Lesson from His Son

یک پدر از پسرش درس می آموزد

A Father learns A Lesson from His Son:

یک پدر از پسرش درس می آموزد:

Velan was a carpenter. He was living in a village. His mother dies a long time back. His aged father, Kuppan, lived with Velan. Kuppan was very weak. He could not even walk well. He was so weak. It was because Velan did not give him enough food. He had given his father a small earthen plate. Even a small quantity of rice in the plate appeared to be much. Velan was a bad man. He was a drunkard also. After taking drinks, he abused his father badly.

ولان نجار بود. او در یک روستا زندگی می کرد. مادرش خیلی وقت پیش می میرد. پدر پیر او، کوپن، با ولان زندگی می کرد. کوپن خیلی ضعیف بود. حتی نمی توانست خوب راه برود. خیلی ضعیف بود به این دلیل بود که ولان غذای کافی به او نداد. یک بشقاب خاکی کوچک به پدرش داده بود. حتی مقدار کمی برنج در بشقاب بسیار زیاد به نظر می رسید. ولان مرد بدی بود. او هم مست بود. او پس از نوشیدن مشروب، با پدرش بدرفتاری کرد.

Velan had a son. His name is Muthu. Muthu was just ten years old. He was a very good boy. He loved his grandfather. He had great respect for his grandfather. He did not like his father’s attitude and character, because his father was treating his grandfather cruelly.

ولان یک پسر داشت. نام او موتو است. موتو فقط ده سال داشت. خیلی پسر خوبی بود. او عاشق پدربزرگش بود. برای پدربزرگش احترام زیادی قائل بود. او رفتار و شخصیت پدرش را دوست نداشت، زیرا پدرش با پدربزرگش ظالمانه رفتار می کرد.

One day Kuppan was eating his food out of earthen plate that his son had given to him. The earthen plate fell down. The plate broke into pieces. The food also fell on the floor. Velan was working at the other end of the room. He saw the broken plate. He was very angry with his father and used very harsh words to abuse his father. The old man felt bad about what happened. He was sorry for his mistake. Velan’s words wounded him very deeply.

یک روز کوپن داشت غذایش را از بشقاب خاکی که پسرش به او داده بود می خورد. بشقاب خاکی افتاد پایین. بشقاب تکه تکه شد. غذا هم روی زمین افتاد. ولان در انتهای دیگر اتاق مشغول کار بود. بشقاب شکسته را دید. او به شدت از دست پدرش عصبانی بود و از الفاظ بسیار تند برای بدرفتاری با پدرش استفاده می کرد. پیرمرد از اتفاقی که افتاد احساس بدی کرد. از اشتباهش پشیمان شد. سخنان ولان او را عمیقاً زخمی کرد.

Velan’s son, Muthu, saw this. He did not like his father. His father was ill-treating his grandfather. He was afraid to speak against his father. He was sad about his grandfather. But he was not powerful to stand in support of his grandfather.

پسر ولان، موتو، این را دید. پدرش را دوست نداشت. پدرش با پدربزرگش بدرفتاری می کرد. می ترسید علیه پدرش صحبت کند. از پدربزرگش ناراحت بود. اما او قدرتی نداشت که از پدربزرگش حمایت کند.

The next day Muthu took some of his father’s carpentry tools and a piece of wood. He worked with the tools to make a wooden plate. His father saw him working.

روز بعد موتو تعدادی از ابزار نجاری پدرش و یک تکه چوب را برداشت. او با ابزار کار می کرد تا یک بشقاب چوبی درست کند. پدرش او را در حال کار دید.

“What are you making, Muthu?" he asked.

او پرسید: "چی درست می کنی، موتو؟"

“I am making a wooden plate!" replied Muthu.

موتو پاسخ داد: "من یک بشقاب چوبی درست می کنم!"

“A wooden plate! What for?" asked his father.

«یک بشقاب چوبی! پدرش پرسید برای چی؟

“I am making it for you, father. When you grow old, like my grandfather, you will need a plate for food. A plate made from earth mat break very easily. Then I may scold you severely. So, I want to give you a wooden plate. It may not break so easily."

"من برای تو درست می کنم، پدر. وقتی پیر شدی، مثل پدربزرگ من، برای غذا به یک بشقاب احتیاج خواهی داشت. بشقاب ساخته شده از حصیر خاکی خیلی راحت می شکند. آن وقت ممکن است شما را به شدت سرزنش کنم. بنابراین، من می خواهم به شما یک بشقاب چوبی بدهم. ممکن است به این راحتی شکسته نشود."

The carpenter was shocked to hear this. Only now he realized his mistake. His father was kind to Velan He had looked after Velan very well. Now, he was old. Velan was treating his father severely. Velan was now very sad about his own behavior. He realized his mistakes. He then became a different person.

نجار از شنیدن این حرف شوکه شد. تازه الان متوجه اشتباهش شد. پدرش با ولان مهربان بود. او به خوبی از ولان مراقبت کرده بود. حالا دیگر پیر شده بود. ولان به شدت با پدرش رفتار می کرد. ولان اکنون از رفتار خود بسیار ناراحت بود. او متوجه اشتباهات خود شد. او سپس به یک فرد متفاوت تبدیل شد.

From that day, Velan treated his father with great respect. He gave up drinking too. Velan learnt a lesson from his own son.

ولان از آن روز با پدرش با احترام فراوان رفتار کرد. او هم مشروب را ترک کرد. ولان از پسر خودش درس گرفت.

You should honor your parents at all times. It is your duty. It brings you their blessings.

شما باید همیشه به پدر و مادر خود احترام بگذارید. وظیفه شماست. برکات آنها را برای شما به ارمغان می آورد.