A Fox and A Crow

یک روباه و یک کلاغ

A Fox and A Crow

یک روباه و یک کلاغ

A Fox and A Crow

یک روباه و یک کلاغ

Once a fox was very hungry and roaming around in search of food. Luckily, it saw a crow on a tree with a morsel in its beak. The fox wanted that bit of food very badly. So, it flattered the crow about its beauty and its lovely voice. The foolish crow believed what the fox said and started singing. The bit of food that it held in its beak fell to the ground and the fox ate it up.

روزی روباهی بسیار گرسنه بود و در جستجوی غذا در اطراف پرسه می زد. خوشبختانه کلاغی را روی درختی دید که لقمه ای در منقار داشت. روباه آن لقمه غذا را به شدت می خواست. بنابراین، کلاغ را به خاطر زیبایی و صدای زیبایش متملق کرد. کلاغ احمق حرف های روباه را باور کرد و شروع به خواندن کرد. لقمه غذایی که در منقارش نگه داشته بود روی زمین افتاد و روباه آن را خورد.

The fox laughed and said, "I may have praised your voice, but I said nothing about your brain."

روباه خندید و گفت: شاید صدایت را ستودم اما از مغزت چیزی نگفتم.