A Horse and A Stag
یک اسب و یک گوزن
A Horse and A Stag
یک اسب و یک گوزن
A Horse and A Stag
یک اسب و یک گوزن
Once a wild horse while grazing on a grassland was enjoying its food and its freedom. After some time it saw a stag coming and nibbling on the same grassland. There was sufficient grass for both of them but the horse didn't want to share the grass and thought of a plan to get rid of the stag.
یک بار یک اسب وحشی در حالی که در یک علفزار مشغول چرا بود از غذا و آزادی خود لذت می برد. بعد از مدتی گوزن نر را دید که می آید و در همان علفزار نیش می زند. برای هر دوی آنها علف کافی وجود داشت، اما اسب نمی خواست علف را تقسیم کند و برای خلاص شدن از شر گوزن نر به فکر تدبیری افتاد.
It saw a man passing by, told him its plan and asked his help to kill the stag. The man agreed, but said that to fulfill the plan, he would have to mount the horse in order to chase the stag. The horse agreed and very soon the man killed the stag.
مردی را دید که از آنجا می گذشت، نقشه خود را به او گفت و از او کمک خواست تا گوزن را بکشد. مرد موافقت کرد، اما گفت که برای تحقق این نقشه، باید سوار اسب شود تا گوزن را تعقیب کند. اسب موافقت کرد و خیلی زود مرد گوزن را کشت.
The horse now waited for the man to get off but the man refused.
اسب اکنون منتظر بود تا مرد پیاده شود اما مرد نپذیرفت.
The horse got mad with rage and began to kick and fling, but all it got was a good whipping.
اسب از عصبانیت عصبانی شد و شروع کرد به لگد زدن و پرت کردن، اما تنها چیزی که به دست آورد یک شلاق خوب بود.
At last, it had no other alternative but to submit itself to the man and work for him on his farm.
بالاخره چاره ای جز تسلیم شدن به مرد و کار برای او در مزرعه اش نداشت.