A Sculptor Faith>
ایمان مجسمه ساز
A Sculptor Faith
ایمان مجسمه ساز
A Sculptor Faith:
ایمان مجسمه ساز:
It was a remote place best known for sculpture shops. There lived a father and son.
این مکان دورافتاده ای بود که بیشتر به خاطر مغازه های مجسمه سازی معروف بود. آنجا پدر و پسری زندگی می کردند.
Father was a sculptor and had a shop. He never made any profits from the shop.
پدر مجسمه ساز بود و مغازه داشت. او هرگز از مغازه سودی نبرد.
In his free time, Father used to teach his young son the art of sculpture.
پدر در اوقات فراغت به پسر خردسالش هنر مجسمه سازی می آموخت.
While teaching the art, he also taught him about work ethics and the faith one should have in his work.
ضمن تدریس هنر، اخلاق کار و ایمانی که باید به کارش داشته باشد را نیز به او آموخت.
He told his son, “We are not selling as many sculptures as we wanted. But one day our work will reach the right people. From that day, there will be no looking back.”
او به پسرش گفت: «ما آنقدر که میخواهیم مجسمه نمیفروشیم. اما یک روز کار ما به دست افراد مناسب خواهد رسید. از آن روز دیگر نگاهی به گذشته نخواهد بود.»
As time passed, his son learned the complete art of sculpturing. He was helping his father along with his studies.
با گذشت زمان، پسرش هنر کامل مجسمه سازی را آموخت. او در کنار تحصیل به پدرش کمک می کرد.
Other Sculptures in the area closed their shops and went for other jobs.
مجسمه های دیگر در این منطقه مغازه های خود را بستند و به دنبال مشاغل دیگر رفتند.
They used to advise the father, “Leave this work and look for any other source of income. You will never earn from this.”
به پدر نصیحت می کردند: «این کار را رها کن و دنبال درآمد دیگری بگرد. شما هرگز از این کار درآمدی نخواهید داشت.»
But the father continued selling the sculptures.
اما پدر به فروش مجسمه ها ادامه داد.
One day, a businessman was traveling in his car and saw the sculptures shining like gold in the rays of the sun.
روزی تاجری با ماشین خود در حال سفر بود و مجسمه ها را دید که مانند طلا در زیر پرتوهای خورشید می درخشند.
He visited the shop and explored the sculptures.
او از مغازه بازدید کرد و مجسمه ها را بررسی کرد.
Then he told the father, “These sculptures look great. They have high demand in other countries.
سپس به پدر گفت: «این مجسمه ها عالی به نظر می رسند. آنها تقاضای بالایی در کشورهای دیگر دارند.
Can we both do business together?.
آیا می توانیم هر دو با هم تجارت کنیم؟
You make the sculpture, and I sell it.”
شما مجسمه را می سازید و من آن را می فروشم.»
Father and son were happy with the offer from the businessman.
پدر و پسر از پیشنهاد تاجر خوشحال شدند.
They agreed to the deal.
آنها با این معامله موافقت کردند.
They started making more Sculptures, and soon their business grew multi-fold.
آنها شروع به ساخت مجسمه های بیشتری کردند و به زودی تجارت آنها چند برابر شد.
Moral of the story:
اخلاق داستان:
When we pursue something in life, the first step is to have complete faith in it.
وقتی در زندگی دنبال چیزی می رویم، اولین قدم این است که به آن ایمان کامل داشته باشیم.
There will be challenges during the process, but if we have faith, we can succeed.
در طول این فرآیند چالش هایی وجود خواهد داشت، اما اگر ایمان داشته باشیم، می توانیم موفق شویم.