A talking bramble bush!

یک بوته ی پر حرف!

A talking bramble bush!

یک بوته ی پر حرف!

A talking bramble bush!

یک بوته ی پر حرف!

Freddie the Fox was determined to jump over the big fence. There were chickens on the other side, and he would just love one for his supper. He took a long run and jumped. He almost got to the top of the fence, but not quite. His back feet kicked and scrabbled for a toehold but, just as he was falling, he grabbed at a big bramble bush to save himself. The thorns tore a big hole in his paws. “Yowee," yelled Freddie. "I thought I could trust you to help me!"

فردی روباه مصمم بود از روی حصار بزرگ بپرد. آن طرف جوجه ها بود و او فقط یکی را برای شامش دوست داشت. دوید طولانی و پرید. تقریباً به بالای حصار رسید، اما نه کاملاً. پاهای عقب او لگد می‌زدند و می‌کوشیدند تا یک گیره پا بگیرد، اما درست زمانی که در حال افتادن بود، برای نجات خود به یک بوته بزرگ چنگ زد. خارها سوراخ بزرگی در پنجه هایش پاره کردند. فردی فریاد زد: "اوه. فکر کردم می توانم به تو اعتماد کنم که به من کمک کنی!"

"More fool you, my friend," chuckled the bramble bush. "I treat everyone just the same."

بوته بوته قهقهه زد: "بیتر احمق، دوست من." "من با همه یکسان رفتار می کنم."