A True Servant>
یک خدمتکار واقعی
A True Servant
یک خدمتکار واقعی
A True Servant:
یک خدمتکار واقعی:
A king had a large number of slaves. One of them was very black. He was true to the king. So, the king loved him greatly.
یک پادشاه تعداد زیادی برده داشت. یکیشون خیلی سیاه بود. او با پادشاه صادق بود. بنابراین، پادشاه او را بسیار دوست داشت.
One day the king went out on a camel. Some slaves walked in front of the king. Others went behind the king. The black slave rode on a horse by the side of his master – The King.
روزی پادشاه سوار بر شتری رفت. چند غلام جلوی شاه راه می رفتند. دیگران پشت سر شاه رفتند. غلام سیاه در کنار اربابش - پادشاه - سوار بر اسب شد.
The King had a box. There were pearls in it. On the way the box fell down in a narrow street. It broke into pieces. The pearls rolled on the ground.
پادشاه یک جعبه داشت. در آن مروارید بود. در راه جعبه در یک خیابان باریک افتاد. تکه تکه شد. مرواریدها روی زمین غلتیدند.
The king said to his slaves. “Go and take the pearls. I do not want them any longer," said the king.
پادشاه به غلامان خود گفت. برو و مرواریدها را بگیر. من دیگر آنها را نمی خواهم.» پادشاه گفت.
The slaves ran and gathered the pearls. They took those pearls. The black slave did not leave his place.
غلامان دویدند و مرواریدها را جمع کردند. آن مرواریدها را گرفتند. غلام سیاه جای خود را ترک نکرد.
He was by the side of his master. He guarded his master. He cared for the life of his master. He did not care for the master’s pearls. He was the true servant.
در کنار اربابش بود. از اربابش محافظت می کرد. او به جان استادش اهمیت می داد. او به مرواریدهای استاد اهمیت نمی داد. او خدمتگزار واقعی بود.
The king observed the attitude of the servant and gave him many gifts.
پادشاه رفتار خادم را مشاهده کرد و هدایای زیادی به او داد.