A Wise Deer and A Cowardly Tiger>
یک گوزن دانا و یک ببر ترسو
A Wise Deer and A Cowardly Tiger
یک گوزن دانا و یک ببر ترسو
A Wise Deer and A Cowardly Tiger:
یک گوزن دانا و یک ببر ترسو:
There was a dense forest on the sides of a mountain. Many kinds of animals lived in the forest. A deer was eating grass and leaves with her two young ones. The young ones wandered happily here and there. The deer followed her fawns. The young ones entered a cave. The deer was frightened. It was a tiger’s cave. There were bones of dead animals all over the cave. Fortunately, the tiger was not inside the cave at the time.
جنگلی انبوه در کنارههای کوه بود. انواع حیوانات در جنگل زندگی می کردند. یک آهو با دو بچهاش علف میخورد و میرود. جوان ها با خوشحالی به این طرف و آن طرف می گشتند. آهو به دنبال آهوهایش رفت. جوان ها وارد غاری شدند. آهو ترسیده بود. غار ببر بود استخوان های حیوانات مرده در سراسر غار وجود داشت. خوشبختانه ببر در آن زمان داخل غار نبود.
The deer was trying to lead her young ones out of the cave. AT that time she heard a loud roar. She saw the tiger at a distance. The tiger was coming towards the cave. It was dangerous to go out of the cave now. She thought of a plan. The tiger had come closer to the cave. The deer raised her voice and shouted, “My deer young children do not weep. I shall capture a tiger for you to eat. You can have a good dinner."
آهو سعی می کرد بچه هایش را به بیرون از غار هدایت کند. در آن زمان او صدای غرش بلندی را شنید. او ببر را از دور دید. ببر به سمت غار می آمد. حالا بیرون رفتن از غار خطرناک بود. او به نقشه ای فکر کرد. ببر به غار نزدیکتر شده بود. آهو صدایش را بلند کرد و فریاد زد: بچه های آهوی من گریه نمی کنند. من ببری را میگیرم تا تو بخوری شما می توانید یک شام خوب بخورید."
The tiger heard these words. He was disturbed. He said to himself, “Whose is that strange voice from the cave? A dangerous animal is staying inside to capture me. I shall run away to escape death."
ببر این کلمات را شنید. او مزاحم شد. با خود گفت: آن صدای عجیب غار کیست؟ یک حیوان خطرناک در داخل می ماند تا مرا بگیرد. برای فرار از مرگ فرار خواهم کرد.»
So saying, the tiger began to run away from there as fast as possible.
با گفتن این حرف، ببر با بیشترین سرعت ممکن از آنجا فرار کرد.
A jackal saw the running tiger. “Why are you running in great fear?" the jackal asked. The tiger said, “My friend, a powerful and fierce animal has come to stay in my cave. The young ones are crying for a tiger to eat. The mother is promising to capture a tiger for them. So, I am running away in great fear."
شغالی ببر دوان را دید. شغال پرسید: "چرا با ترس زیاد می دوی؟" ببر گفت: "دوست من، حیوان قدرتمند و درنده ای آمده است تا در غار من بماند. جوان ها گریه می کنند تا ببری بخورد. مادر وعده می دهد. تا ببری را برای آنها بگیرم، بنابراین، من از ترس شدید فرار می کنم.
The cunning jackal was now sure. The tiger was a coward. It said to the tiger. “Do not be afraid. No animal is fiercer or stronger than a tiger. Let us go together to find out."
شغال حیله گر اکنون مطمئن شده بود. ببر ترسو بود. به ببر گفت. «نترس. هیچ حیوانی خشن تر و قوی تر از ببر نیست. بیا با هم بریم تا بفهمیم.»
But the tiger said, “I do not want to take a chance. You may run away. I will be left alone to die. So, I will not come with you."
اما ببر گفت: «من نمیخواهم فرصتی را از دست بدهم. ممکنه فرار کنی من تنها خواهم ماند تا بمیرم. پس من با شما نمی آیم.»
The jackal said, “Trust me. Let us know our tails together. Then I will not be able to leave you."
شغال گفت: به من اعتماد کن. دم خود را با هم بدانیم آن وقت من نمی توانم تو را ترک کنم.»
The tiger agreed unwillingly to this proposal. The jackal tied their tails in a knot. Now they walked towards the cave together.
ببر ناخواسته با این پیشنهاد موافقت کرد. شغال دم آنها را گره زد. حالا با هم به سمت غار رفتند.
The deer saw the jackal and the tiger coming together. She again raised her voice. She shouted towards her children standing inside the cave, “My dear children, I had requested her friend, the clever jackal, to capture a tiger for us. Now look the jackal has captured a tiger for us. He has tied the tiger’s tail to his tail. This is to prevent the tiger from escaping. You will soon have the tiger for our dinner."
آهو دید که شغال و ببر به هم می رسند. دوباره صدایش را بلند کرد. او به سمت فرزندانش که در داخل غار ایستاده بودند فریاد زد: «بچه های عزیزم، از دوستش شغال باهوش خواسته بودم که ببری را برای ما بگیرد. حالا ببین شغال برای ما ببر اسیر کرده است. او دم ببر را به دم خود بسته است. این برای جلوگیری از فرار ببر است. به زودی ببر را برای شام ما خواهی داشت."
The tiger heard this. He was shocked. He was sure now. The jackal cheated him. So, the tiger decided to escape from the terrible animal standing inside his cave. He started running. He forgot about the jackal. He dragged the jackal over rocks and thorns. In the mad escape the jackal was caught between two rocks. The tiger pulled with all his might. His tail got cut. The jackal was killed in this incident. The tail-less tiger ran away to another part of the forest.
ببر این را شنید. او شوکه شد. الان مطمئن بود شغال او را فریب داد. بنابراین، ببر تصمیم گرفت از دست حیوان وحشتناکی که داخل غارش ایستاده بود فرار کند. شروع به دویدن کرد. او شغال را فراموش کرد. شغال را روی سنگ و خار کشید. در فرار دیوانه، شغال بین دو صخره گرفتار شد. ببر با تمام توانش را کشید. دمش بریده شد شغال در این حادثه کشته شد. ببر بدون دم به قسمت دیگری از جنگل فرار کرد.
The deer and her young ones left the tiger’s cave. They joined their herd safely.
آهو و بچه هایش غار ببر را ترک کردند. آنها به سلامت به گله خود پیوستند.
Presence of mind and intelligence can save from dangerous situations.
حضور ذهن و هوش می تواند از موقعیت های خطرناک نجات پیدا کند.