A Witty Reply>
یک پاسخ هوشمندانه
A Witty Reply
یک پاسخ هوشمندانه
A Witty Reply
یک پاسخ هوشمندانه
Rahul was a sharp and intelligent boy. One day, his father got back from his office and called him in a harsh tone. Rahul got frightened and came immediately. He thought, "Dad just arrived from his office. Why is he calling me so harshly? Is he angry with me?"
راهول پسری تیزبین و باهوش بود. یک روز پدرش از دفترش برگشت و با لحنی تند او را صدا کرد. راهول ترسید و بلافاصله آمد. فکر کرد بابا تازه از دفترش اومده چرا اینقدر تند بهم زنگ میزنه باهام قهر کرده؟
Father said in a rough tone, "Coincidentally, I met your teacher and she told me that everyday you reach school late. Why?"
پدر با لحن خشنی گفت: اتفاقاً با معلمت آشنا شدم و او به من گفت که هر روز دیر به مدرسه میرسی، چرا؟
Rahul thought for a while and said, "I'm not responsible for anything. They ring the school bell before I reach the school."
راهول کمی فکر کرد و گفت من مسئول هیچ کاری نیستم قبل از رسیدن به مدرسه زنگ مدرسه را می زنند.
Father praised Rahul for such a witty answer, but asked him to reach the school on time.
پدر راهول را به خاطر چنین پاسخ زیرکانه ای تحسین کرد، اما از او خواست که به موقع به مدرسه برسد.