Akbar's Ring>
انگشتر اکبر
Akbar's Ring
انگشتر اکبر
Akbar's Ring
انگشتر اکبر
Once Akbar went for hunting, and there his ring fell in a dry well. Now how to take that ring out. They did not have any means to take it out. Then Birbal said, "Huzoor, if you give me some time I can take your ring out of this well. Akbar had no alternative, so he permitted him.
یک بار اکبر برای شکار رفت و حلقه اش در چاه خشکی افتاد. حالا چگونه آن حلقه را بیرون بیاوریم. هیچ وسیله ای برای بیرون آوردن آن نداشتند. سپس بیربال گفت: حضور، اگر کمی به من فرصت بدهی می توانم انگشتر تو را از این چاه بیرون بیاورم، اکبر چاره ای نداشت، پس به او اجازه داد.
Birbal went around and brought some fresh cow dung and threw it on the ring. He then tied a stone on one end of a string, and holding the other end in his hand threw the stone on the cow dung. He waited for a long time - for the cow dung to be dried, and then pulled the string out of the well. The string brought the stone, the stone was stuck into cow dung and the cow dung had the Emperor's ring at its bottom.
بیربال رفت و کمی سرگین گاو تازه آورد و روی حلقه انداخت. سپس سنگی را به یک سر نخ بست و سر دیگر آن را در دست داشت، سنگ را روی سرگین گاو انداخت. او برای مدت طولانی صبر کرد - تا سرگین گاو خشک شود، و سپس رشته را از چاه بیرون کشید. ریسمان سنگ را آورد، سنگ به سرگین گاو چسبیده بود و سرگین گاو حلقه امپراطور در پایین آن بود.
Akbar got very happy with Birbal's intelligence.
اکبر از هوش بیربال بسیار خوشحال شد.