Aladdin And The Magic Lamp

علاءالدین و چراغ جادو

Aladdin And The Magic Lamp

علاءالدین و چراغ جادو

Aladdin And The Magic Lamp

علاءالدین و چراغ جادو

Long time ago in China, there lived a poor boy, whose name was Aladdin. Aladdin lived with his mother. One day a rich and distinguished looking man came to their house and said to Aladdin's mother, "I am a merchant from Arabia and want your son to come with me. I will reward him handsomely." Aladdin's mother instantly agreed. Little did she know that the man pretending to be a rich merchant was in reality a magician.

مدتها پیش در چین پسر فقیری زندگی می کرد که نامش علاءالدین بود. علاءالدین با مادرش زندگی می کرد. روزی مردی ثروتمند و متشخص به خانه آنها آمد و به مادر علاءالدین گفت: "من تاجری از عربستان هستم و می خواهم پسرت با من بیاید و به او پاداش بزرگی می دهم." مادر علاءالدین فوراً موافقت کرد. او نمی دانست که مردی که تظاهر به یک تاجر ثروتمند می کند در واقع یک شعبده باز است.

Next day, Aladdin having packed his belongings left with the 'merchant'. After many hours of traveling the 'merchant' stopped. Aladdin too stopped, surprised that they should stop in such a desolate spot. He looked around; there was nothing in sight for miles.

روز بعد، علاءالدین در حالی که وسایلش را جمع کرده بود نزد «بازرگان» رفت. پس از ساعت‌ها سفر، "تاجر" متوقف شد. علاءالدین هم ایستاد، تعجب کرد که باید در چنین نقطه متروکی توقف کنند. به اطراف نگاه کرد؛ تا کیلومترها چیزی در چشم نبود.

The 'merchant' pulled out some colored powder from his pocket and threw in the ground. The next instant the whole place was filled with smoke. As the smoke cleared, Aladdin saw a huge opening in the ground; it was a cave. The 'merchant' turned to Aladdin and said, "I want you to go inside this cave; there will be more gold than you have ever seen; take as much as you want. You will also see an old lamp; please bring that back to me. Here, take this ring; it will help you." Aladdin was very suspicious but the decided to do as was told.

"تاجر" مقداری پودر رنگی از جیبش بیرون آورد و در زمین انداخت. لحظه بعد تمام مکان پر از دود شد. با پاک شدن دود، علاءالدین روزنه بزرگی را در زمین دید. غار بود "تاجر" رو به علاءالدین کرد و گفت: "می‌خواهم به داخل این غار بروی، طلای بیشتری از آنچه تا به حال ندیده‌ای وجود خواهد داشت؛ هر چقدر می‌خواهی ببر. چراغی کهنه را هم می‌بینی، لطفاً آن را برگردان. برای من، این حلقه را به شما کمک خواهد کرد. علاءالدین بسیار مشکوک بود اما تصمیم گرفت همانطور که گفته شد عمل کند.

He lowered himself into the cave, thinking all the while that it would be difficult to climb out without help. Aladdin entered the cave and just like the 'merchant' had said saw gold, jewelry, diamonds and other valuables. He filled his pockets. When this was done, he looked for the lamp; it was lying in the corner, full of dust and dirty. He picked it up and ran to the cave's opening and shouted to the 'merchant', "I have your lamp. Can you please pull me out?" "Give me the lamp," said the 'merchant'. Aladdin was not sure that he would be pulled out if he gave back the lamp; so he said, "First, please pull me out."

او خود را به داخل غار فرود آورد و در تمام مدت فکر می کرد که بالا رفتن از آن بدون کمک دشوار خواهد بود. علاءالدین وارد غار شد و همانطور که "تاجر" گفته بود طلا، جواهرات، الماس و سایر اشیای قیمتی را دید. جیب هایش را پر کرد. وقتی این کار انجام شد، او به دنبال چراغ گشت. گوشه ای پر از خاک و کثیف افتاده بود. او آن را برداشت و به طرف دهانه غار دوید و به "بازرگان" فریاد زد: "من چراغ شما را دارم. لطفاً می توانید مرا بیرون بکشید؟" تاجر گفت: چراغ را به من بده. علاءالدین مطمئن نبود که اگر چراغ را پس بدهد، بیرون کشیده خواهد شد. بنابراین او گفت: "اول، لطفاً مرا بیرون بکش."

Aladdin and The GenieThis angered the 'merchant'. With a loud cry, he pulled out the same colorful powder and threw it on the cave opening, sealing it with a huge boulder. Aladdin was depressed. He thought, "That was no rich merchant; he was surely a magician. I wonder why this lamp was so important to him." As he was thinking he rubbed the lamp. All of sudden a strange mist filled the room and from the mist emerged a stranger looking man. He said, "My master, I am the genie of the lamp, you have rescued me; what would your wish be?" Aladdin was scared but he said in quivering voice, "Ta.. Take me back home."

علاءالدین و جن این "تاجر" را عصبانی کرد. با فریاد بلند همان پودر رنگارنگ را بیرون کشید و روی دهانه غار انداخت و با یک تخته سنگ بزرگ آن را مهر و موم کرد. علاءالدین افسرده بود. او فکر کرد: "این هیچ تاجر ثروتمندی نبود، او مطمئناً یک جادوگر بود. من تعجب می کنم که چرا این چراغ اینقدر برای او مهم بود." همانطور که فکر می کرد چراغ را مالید. ناگهان مه عجیبی اتاق را پر کرد و مردی غریبه از مه بیرون آمد. گفت مولای من جن چراغ هستم، تو مرا نجات دادی، چه آرزویی داری؟ علاءالدین ترسیده بود اما با صدایی لرزان گفت: تا.. مرا به خانه برگردان.

And the next moment Aladdin was home hugging his mother. He told her of the magician and the lamp. Aladdin again summoned the genie. This time when the genie appeared he was not scared. He said, "Genie, I want a palace, not an old hut." Again to Aladdin and his mother's amazement in front of them was a magnificent palace.

و لحظه بعد علاءالدین در خانه بود و مادرش را در آغوش گرفته بود. او از جادوگر و چراغ به او گفت. علاءالدین دوباره جن را احضار کرد. این بار وقتی جن ظاهر شد نترسید. گفت: جن، من یک قصر می خواهم، نه یک کلبه قدیمی. باز هم برای علاءالدین و حیرت مادرش در مقابل آنها قصری باشکوه بود.

Time passed. Aladdin married the Sultan's daughter and was very happy. It so happened that the evil magician got to know of Aladdin's good fortune. He came by Aladdin's palace pretending to exchange old lamps for new. The princes, Aladdin's wife, not knowing the value of the lamp to Aladdin called out to the magician to wait.

زمان گذشت. علاءالدین با دختر سلطان ازدواج کرد و بسیار خوشحال شد. اینطور شد که جادوگر شیطانی از خوش شانسی علاءالدین آگاه شد. او از کنار کاخ علاءالدین آمد و وانمود کرد که لامپ های قدیمی را با لامپ های جدید عوض می کند. شاهزادگان، همسر علاءالدین، که ارزش چراغ را برای علاءالدین نمی دانستند، جادوگر را صدا زدند که منتظر بماند.

As soon as the magician saw the lamp he grabbed it from the princess' hand and rubbed it. The genie appeared, "you are my master and your wish is my command," he said to the magician. "Take Aladdin's palace to the great desert faraway from here," ordered the magician.

شعبده باز به محض دیدن لامپ، آن را از دست شاهزاده خانم گرفت و مالید. جن ظاهر شد و به جادوگر گفت: تو سرور من هستی و آرزوی تو فرمان من است. جادوگر دستور داد: «کاخ علاءالدین را به صحرای بزرگ دور از اینجا ببرید».

When Aladdin came home, there was no palace and no princess. He guessed it must be the evil magician who had come to take revenge on him. All was not lost, Aladdin had a ring that the magician had given to him. Aladdin pulled out that ring, rubbed it. Another genie appeared. Aladdin said, "Take me to my princess."

وقتی علاءالدین به خانه آمد، نه قصری بود و نه شاهزاده خانم. او حدس زد که این جادوگر شیطانی است که آمده بود تا از او انتقام بگیرد. همه چیز گم نشد، علاءالدین انگشتری داشت که شعبده باز به او داده بود. علاءالدین آن حلقه را بیرون آورد و مالید. یک جن دیگر ظاهر شد. علاءالدین گفت: مرا پیش شاهزاده خانمم ببر.

Soon, Aladdin was in Arabia with his princess. He found his lamp lying on a table next to the magician. Before the magician could react, Aladdin jumped for the lamp and got hold of it. As soon as he had the lamp, Aladdin rubbed it.

به زودی علاءالدین با شاهزاده خانمش در عربستان بود. چراغش را روی میزی در کنار شعبده باز پیدا کرد. قبل از اینکه جادوگر بتواند واکنشی نشان دهد، علاءالدین به دنبال لامپ پرید و آن را در دست گرفت. علاءالدین به محض اینکه چراغ را به دست گرفت، آن را مالید.

The genie appeared again and said, "My master, Aladdin, it is indeed good to serve you again. What is it that you wish?" "I want you to send this magician to another world so that he never harms anybody," said Aladdin. Aladdin's wish was carried out; the evil magician disappeared forever.

جن دوباره ظاهر شد و گفت: "آقای من، علاءالدین، واقعاً خوب است که دوباره به شما خدمت کنم، چه آرزویی دارید؟" علاءالدین گفت: «می‌خواهم این جادوگر را به دنیای دیگری بفرستید تا هرگز به کسی آسیب نرساند». آرزوی علاءالدین برآورده شد. جادوگر بد برای همیشه ناپدید شد.

The genie carried Aladdin, the princes and the palace back to China. He stayed with Aladdin for the rest of his life.

جن علاءالدین، شاهزادگان و قصر را به چین برد. او تا پایان عمر با علاءالدین ماند.