Aladdin and the Wonderful Lamp>
علاءالدین و چراغ شگفت انگیز
Aladdin and the Wonderful Lamp
علاءالدین و چراغ شگفت انگیز
Aladdin and the Wonderful Lamp:
علاءالدین و چراغ شگفت انگیز:
There once lived a poor tailor, who had a son called
زمانی آنجا خیاط فقیری زندگی می کرد که پسری به نام او داشت
Aladdin, a careless, idle boy who would do nothing but
علاءالدین، پسری بی خیال و بیکار که جز این کار دیگری انجام نمی دهد
play ball all day long in the streets with little idle boys like
تمام روز در خیابان ها با پسرهای بیکار کوچولو مثل توپ بازی کن
himself. This so grieved the father that he died; yet, in
خودش این امر پدر را چنان اندوهگین کرد که درگذشت. هنوز، در
spite of his mother's tears and prayers, Aladdin did not
علاءالدین علیرغم اشکها و دعاهای مادرش این کار را نکرد
mend his ways. One day, when he was playing in the
راهش را اصلاح کند یک روز، زمانی که او در حال بازی در
streets as usual, a stranger asked him his age, and if he
طبق معمول در خیابان ها، غریبه ای از او سنش را پرسید و اینکه آیا او؟
was not the son of Mustapha the tailor. "I am, sir,"
پسر مصطفی خیاط نبود. "من هستم، آقا"
replied Aladdin; "but he died a long while ago." On this
علاءالدین پاسخ داد; "اما او مدتها پیش مرد." در این مورد
the stranger, who was a famous African magician, fell on
مرد غریبه که یک شعبده باز معروف آفریقایی بود، روی زمین افتاد
his neck and kissed him, saying, "I am your uncle, and
گردنش را بوسید و گفت: من عمویت هستم و
knew you from your likeness to my brother. Go to your
تو را از شباهت به برادرم شناخت. برو سراغ خودت
mother and tell her I am coming." Aladdin ran home and
مادر و به او بگو من می آیم.» علاءالدین به خانه دوید و
told his mother of his newly found uncle. "Indeed, child,"
به مادرش از عموی تازه پیدا شده اش گفت. "در واقع، بچه"
she said, "your father had a brother, but I always thought
او گفت: "پدرت یک برادر داشت، اما من همیشه فکر می کردم
he was dead." However, she prepared supper, and bade
او مرده بود.» با این حال، او شام را آماده کرد و بامداد
Aladdin seek his uncle, who came laden with wine and
علاءالدین به دنبال عمویش می گردد که با شراب و بار آمد
fruit. He presently fell down and kissed the place where
میوه او در حال حاضر به زمین افتاد و محل را بوسید
Mustapha used to sit, bidding Aladdin's mother not to be
مصطفی می نشست و از مادر علاءالدین می خواست که نباشد
surprised at not having seen him before, as he had been
از اینکه قبلاً او را ندیده بودم شگفت زده شدم
forty years out of the country. He then turned to Aladdin,
چهل سال خارج از کشور سپس رو به علاءالدین کرد،
and asked him his trade, at which the boy hung his
و تجارت خود را از او پرسید که پسر تجارت خود را در آن آویزان کرد
head, while his mother burst into tears. On learning that
سر، در حالی که مادرش به گریه افتاد. در یادگیری آن
Aladdin was idle and would learn no trade, he offered to
علاءالدین بیکار بود و هیچ حرفه ای نمی آموخت
take a shop for him and stock it with merchandise. Next
برای او یک مغازه بگیرید و آن را با کالا تهیه کنید. بعدی
day he bought Aladdin a fine suit of clothes and took him
روزی که برای علاءالدین یک لباس خوب خرید و او را برد
all over the city, showing him the sights, and brought him
در سراسر شهر، مناظر را به او نشان داد و او را آورد
home at nightfall to his mother, who was overjoyed to see
شب هنگام خانه نزد مادرش که از دیدنش بسیار خوشحال شده بود
her son so fine.
پسرش خیلی خوبه
The next day the magician led Aladdin into some
روز بعد، شعبده باز علاءالدین را به داخل برخی برد
beautiful gardens a long way outside the city gates. They
باغ های زیبا در راه دور خارج از دروازه های شهر. آنها
sat down by a fountain and the magician pulled a cake
کنار چشمه ای نشست و شعبده باز یک کیک کشید
from his girdle, which he divided between them. They
از کمربندش که بین آنها تقسیم کرد. آنها
then journeyed onward till they almost reached the
سپس به جلو رفتند تا اینکه تقریباً به آنجا رسیدند
mountains. Aladdin was so tired that he begged to go
کوه ها علاءالدین آنقدر خسته بود که التماس کرد برود
back, but the magician beguiled him with pleasant
برگشت، اما جادوگر او را با لذت فریب داد
stories, and led him on in spite of himself. At last they
داستان ها، و او را با وجود خود به راه انداخت. بالاخره آنها
came to two mountains divided by a narrow valley. "We
به دو کوه رسید که به دره ای باریک تقسیم شده بود. "ما
will go no farther," said the false uncle. "I will show you
عموی دروغین گفت: «به شما نشان خواهم داد
something wonderful; only do you gather up sticks while
چیزی فوق العاده؛ فقط در حالی که چوب ها را جمع می کنید
I kindle a fire." When it was lit the magician threw on
من آتشی را افروختم.» وقتی آتش روشن شد، شعبده باز پرتاب کرد
it a powder he had about him, at the same time saying
پودری که در مورد او داشت، در عین حال گفت
some magical words. The earth trembled a little and
چند کلمه جادویی زمین کمی لرزید و
opened in front of them, disclosing a square flat stone with
در جلوی آنها باز شد و یک سنگ تخت مربعی با آن آشکار شد
a brass ring in the middle to raise it by. Aladdin tried to
یک حلقه برنجی در وسط برای بالا بردن آن. علاءالدین سعی کرد
run away, but the magician caught him and gave him a
فرار کرد، اما شعبده باز او را گرفت و به او داد
blow that knocked him down. "What have I done, uncle?"
ضربه ای که او را زمین گیر کرد "چیکار کردم عمو؟"
he said piteously; whereupon the magician said more
با تاسف گفت؛ جادوگر بیشتر گفت
kindly: "Fear nothing, but obey me. Beneath this stone
با مهربانی: "از هیچ چیز نترس، اما از من اطاعت کن. زیر این سنگ
lies a treasure which is to be yours, and no one else may
گنجی نهفته است که باید مال تو باشد و هیچ کس دیگری نمی تواند
touch it, so you must do exactly as I tell you." At the
آن را لمس کنید، پس باید دقیقاً همانطور که به شما می گویم عمل کنید."
word treasure Aladdin forgot his fears, and grasped the
گنج کلمه علاءالدین ترس های خود را فراموش کرد و آن را درک کرد
ring as he was told, saying the names of his father and
همانطور که به او گفته شد زنگ بزن و نام پدرش را بگو
grandfather. The stone came up quite easily, and some
پدربزرگ سنگ به راحتی بالا آمد، و برخی
steps appeared. "Go down," said the magician; "at the
مراحل ظاهر شد شعبده باز گفت: برو پایین. "در
foot of those steps you will find an open door leading into
با پای این پله ها، دری باز خواهید دید که به آن منتهی می شود
three large halls. Tuck up your gown and go through
سه سالن بزرگ لباست را بپوش و برو
them without touching anything, or you will die instantly.
آنها را بدون دست زدن به چیزی، وگرنه فوراً خواهید مرد.
These halls lead into a garden of fine fruit trees. Walk on
این تالارها به باغی از درختان میوه خوب منتهی می شود. راه بروید
until you come to a niche in a terrace where stands a
تا زمانی که به طاقچه ای در تراس می رسید که در آن a
lighted lamp. Pour out the oil it contains, and bring it to
لامپ روشن روغن موجود در آن را بریزید و آن را در آن قرار دهید
me." He drew a ring from his finger and gave it to
من.» حلقه ای از انگشتش بیرون کشید و به او داد
Aladdin, bidding him prosper.
علاءالدین، به او پیشنهاد سعادت می دهد.
Aladdin found everything as the magician had said,
علاءالدین همه چیز را همانطور که شعبده باز گفته بود پیدا کرد
gathered some fruit off the trees, and, having got the
مقداری میوه از درختان جمع کرد و پس از گرفتن
lamp, arrived at the mouth of the cave. The magician
چراغ، به دهانه غار رسید. شعبده باز
cried out in a great hurry: "Make haste and give me the
با عجله فریاد زد: «عجله کن و به من بده
lamp." This Aladdin refused to do until he was out of the
چراغ."
cave. The magician flew into a terrible passion, and
غار جادوگر در شور و شوق وحشتناکی پرواز کرد و
throwing some more powder on to the fire, he said something,
مقداری پودر دیگر روی آتش انداخت و چیزی گفت:
and the stone rolled back into its place.
و سنگ به جای خود غلتید.
The magician left Persia for ever, which plainly showed
جادوگر برای همیشه ایران را ترک کرد که به وضوح نشان داد
that he was no uncle of Aladdin's, but a cunning magician,
که او عموی علاءالدین نبود، بلکه یک شعبده باز حیله گر بود،
who had read in his magic books of a wonderful lamp,
که در کتاب های جادویی خود چراغی شگفت انگیز خوانده بود،
which would make him the most powerful man in the
که او را به قدرتمندترین مرد در جهان تبدیل می کند
world. Though he alone knew where to find it, he could
جهان اگرچه او به تنهایی می دانست کجا آن را پیدا کند، اما می توانست
only receive it from the hand of another. He had picked
فقط آن را از دست دیگری دریافت کنید. او انتخاب کرده بود
out the foolish Aladdin for this purpose, intending to get
از علاءالدین احمق برای این منظور، قصد به دست آوردن
the lamp and kill him afterward.
چراغ و بعد او را بکش.
For two days Aladdin remained in the dark, crying and
علاءالدین دو روز در تاریکی ماند و گریه کرد و
lamenting. At last he clasped his hands in prayer, and
نوحه خوانی سرانجام دستانش را به نماز قلاب کرد و
in so doing rubbed the ring, which the magician had
با این کار انگشتری را که شعبده باز داشت مالید
forgotten to take from him. Immediately an enormous and
فراموش کرده از او بگیرم بلافاصله یک عظیم و
frightful genie rose out of the earth, saying: "What
جن ترسناک از روی زمین برخاست و گفت: «چی
wouldst thou with me? I am the Slave of the Ring, and
آیا شما با من هستید؟ من برده حلقه هستم و
will obey thee in all things." Aladdin fearlessly replied:
در همه چیز از تو اطاعت خواهد کرد.» علاءالدین بی باکانه پاسخ داد:
"Deliver me from this place!" whereupon the earth
"من را از این مکان خلاص کن!" پس از آن زمین
opened, and he found himself outside. As soon as his eyes
باز شد و خودش را بیرون دید. به محض چشمانش
could bear the light he went home, but fainted on the
توانست نور را تحمل کند که به خانه رفت، اما روی آن غش کرد
threshold. When he came to himself he told his mother
آستانه وقتی به خودش آمد به مادرش گفت
what had passed, and showed her the lamp and the fruits
آنچه گذشت و چراغ و میوه ها را به او نشان داد
he had gathered in the garden, which were, in reality,
او در باغ جمع شده بود، که در واقع،
precious stones. He then asked for some food. "Alas!
سنگ های قیمتی سپس مقداری غذا خواست. "افسوس!
child," she said, "I have nothing in the house, but I have
فرزند، او گفت: "من چیزی در خانه ندارم، اما دارم
spun a little cotton and will go and sell it." Aladdin bade
کمی پنبه ریسی و میفروشمش.» علاءالدین گفت
her keep her cotton, for he would sell the lamp instead.
او پنبه اش را نگه دارد، زیرا او به جای آن چراغ را می فروخت.
As it was very dirty she began to rub it, that it might
چون خیلی کثیف بود شروع به مالیدنش کرد تا شاید
fetch a higher price. Instantly a hideous genie appeared,
قیمت بالاتری دریافت کنید بلافاصله یک جن وحشتناک ظاهر شد،
and asked what she would have. She fainted away, but
و پرسید که او چه خواهد داشت. بیهوش شد اما
Aladdin, snatching the lamp, said boldly: "Fetch me
علاءالدین در حالی که چراغ را قاپید، با جسارت گفت: «من را بیاور
something to eat!" The genie returned with a silver bowl,
چیزی برای خوردن!" جن با یک کاسه نقره ای برگشت،
twelve silver plates containing rich meats, two silver cups,
دوازده بشقاب نقره ای حاوی گوشت های غنی، دو فنجان نقره ای،
and two bottles of wine. Aladdin's mother, when she
و دو بطری شراب مادر علاءالدین، وقتی او
came to herself, said: "Whence comes this splendid feast?"
به خود آمد و گفت: این جشن باشکوه از کجا می آید؟
"Ask not, but eat," replied Aladdin. So they sat at
علاءالدین پاسخ داد: نپرس، اما بخور. پس نشستند
breakfast till it was dinner-time, and Aladdin told his
صبحانه تا وقت شام فرا رسید و علاءالدین به او گفت
mother about the lamp. She begged him to sell it, and
مادر در مورد لامپ از او التماس کرد که آن را بفروشد و
have nothing to do with devils. "No," said Aladdin,
با شیاطین کاری ندارند علاءالدین گفت: نه.
"since chance hath made us aware of its virtues, we will
«از آنجایی که شانس ما را از فضایل آن آگاه کرده است، خواهیم کرد
use it, and the ring likewise, which I shall always wear on
از آن استفاده کنید، و حلقه را به همین ترتیب، که همیشه آن را خواهم پوشید
my finger." When they had eaten all the genie had
انگشت من.» وقتی همه جن خوردند
brought, Aladdin sold one of the silver plates, and so on
آورد، علاءالدین یکی از بشقابهای نقره را فروخت و غیره
until none were left. He then had recourse to the genie,
تا اینکه هیچ کدام باقی نماند. سپس به جن متوسل شد،
who gave him another set of plates, and thus they lived
که یک سری بشقاب دیگر به او داد و به این ترتیب آنها زندگی کردند
for many years.
برای چندین سال
One day Aladdin heard an order from the Sultan
روزی علاءالدین دستوری از سلطان شنید
proclaimed that everyone was to stay at home and close his
اعلام کرد که همه باید در خانه بمانند و خانه خود را ببندند
shutters while the Princess, his daughter, went to and
کرکره در حالی که شاهزاده خانم، دخترش، به و
from the bath. Aladdin was seized by a desire to see her
از حمام علاءالدین از شوق دیدن او گرفتار شد
face, which was very difficult, as she always went veiled.
چهره، که بسیار دشوار بود، زیرا او همیشه محجبه می رفت.
He hid himself behind the door of the bath, and peeped
خودش را پشت درب حمام پنهان کرد و چشمک زد
through a chink. The Princess lifted her veil as she went
از طریق یک شکاف پرنسس در حالی که می رفت حجاب خود را برمی داشت
in, and looked so beautiful that Aladdin fell in love with
در، و آنقدر زیبا به نظر می رسید که علاءالدین عاشق او شد
her at first sight. He went home so changed that his
او در نگاه اول او به خانه رفت آنقدر تغییر کرده بود که خودش
mother was frightened. He told her he loved the Princess
مادر ترسیده بود او به او گفت که شاهزاده خانم را دوست دارد
so deeply that he could not live without her, and meant
آنقدر عمیق که او نمی تواند بدون او زندگی کند، و منظورش بود
to ask her in marriage of her father. His mother, on hearing
از او خواستگاری پدرش کند. مادرش با شنیدن
this, burst out laughing, but Aladdin at last prevailed
این، از خنده منفجر شد، اما علاءالدین در نهایت پیروز شد
upon her to go before the Sultan and carry his request.
بر او باد تا نزد سلطان برود و درخواست او را انجام دهد.
She fetched a napkin and laid in it the magic fruits from
دستمالی آورد و میوه جادویی را در آن گذاشت
the enchanted garden, which sparkled and shone like the
باغ مسحور شده ای که می درخشید و می درخشید
most beautiful jewels. She took these with her to please
زیباترین جواهرات اینها را با خود برد تا خوشحال شود
the Sultan, and set out, trusting in the lamp. The Grand
سلطان، و با اعتماد به چراغ به راه افتاد. بزرگ
Vizier and the lords of council had just gone in as she
وزیر و اربابان شورا همینطور که او وارد شده بودند
entered the hall and placed herself in front of the Sultan.
وارد سالن شد و خود را در مقابل سلطان قرار داد.
He, however, took no notice of her. She went every day
اما او هیچ توجهی به او نکرد. او هر روز می رفت
for a week, and stood in the same place. When the council
به مدت یک هفته، و در همان مکان ایستاد. وقتی شورا
broke up on the sixth day the Sultan said to his Vizier:
در روز ششم از هم جدا شد، سلطان به وزیر خود گفت:
"I see a certain woman in the audience-chamber every
«من هر بار یک زن خاص را در سالن تماشاگران می بینم
day carrying something in a napkin. Call her next time,
روز در حال حمل چیزی در دستمال سفره دفعه بعد بهش زنگ بزن
that I may find out what she wants." Next day, at a sign
تا بفهمم او چه میخواهد.» روز بعد، در یک علامت
from the Vizier, she went up to the foot of the throne and
از وزیر تا پای تخت رفت و
remained kneeling till the Sultan said to her: "Rise, good
زانو زد تا سلطان به او گفت: «خوب برخیز
woman, and tell me what you want." She hesitated, so
زن، و به من بگو چه می خواهی.» او تردید کرد، بنابراین
the Sultan sent away all but the Vizier, and bade her
سلطان همه جز وزیر را فرستاد و به او دستور داد
speak frankly, promising to forgive her beforehand for
صریح صحبت کنید و قول دهید که از قبل او را ببخشید
anything she might say. She then told him of her son's
هر چیزی که او ممکن است بگوید سپس از پسرش به او گفت
violent love for the Princess. "I prayed him to forget
عشق خشونت آمیز به شاهزاده خانم «از او دعا کردم که فراموش کند
her," she said, "but in vain; he threatened to do some
او گفت، "اما بیهوده. او تهدید به انجام برخی کارها کرد
desperate deed if I refused to go and ask your Majesty for
اگر از رفتن و درخواست از اعلیحضرت امتناع کردم، کار ناامیدکننده ای است
the hand of the Princess. Now I pray you to forgive not
دست شاهزاده خانم حالا من از شما می خواهم که نبخشید
me alone, but my son Aladdin." The Sultan asked her
من تنها هستم، اما پسرم علاءالدین.» سلطان از او پرسید
kindly what she had in the napkin, whereupon she unfolded
با مهربانی آنچه را در دستمال داشت، باز کرد
the jewels and presented them. He was thunderstruck,
جواهرات را تقدیم کرد. رعد و برق زده شد،
and turning to the Vizier said: "What sayest
و رو به وزیر کرد و گفت: چه می گویید
thou? Ought I not to bestow the Princess on one who
تو آیا من نباید شاهزاده خانم را به کسی که
values her at such a price?" The Vizier, who wanted her
به این قیمت برای او ارزش قائل است؟" وزیری که او را می خواست
for his own son, begged the Sultan to withhold her for
برای پسر خود، از سلطان التماس کرد که او را از او دریغ کند
three months, in the course of which he hoped his son
سه ماه، که در طول آن به پسرش امیدوار بود
would contrive to make him a richer present. The Sultan
می خواهد او را هدیه ای غنی تر بسازد. سلطان
granted this, and told Aladdin's mother that, though he
این را پذیرفت و به مادر علاءالدین گفت که او
consented to the marriage, she must not appear before
با رضایت به ازدواج، او نباید قبل از آن حاضر شود
him again for three months.
او دوباره به مدت سه ماه
Aladdin waited patiently for nearly three months, but
علاءالدین نزدیک به سه ماه صبورانه منتظر ماند، اما
after two had elapsed his mother, going into the city to
پس از گذشت دو نفر از مادرش، به شهر رفت تا
buy oil, found every one rejoicing, and asked what was
روغن خرید، همه را شادمان دید و پرسید که چیست؟
going on. "Do you not know," was the answer, "that the
در جریان است. "آیا نمی دانید،" پاسخ بود، "که
son of the Grand Vizier is to marry the Sultan's daughter
پسر وزیر بزرگ قرار است با دختر سلطان ازدواج کند
to-night?" Breathless, she ran and told Aladdin, who was
امشب؟» با نفس نفس زد، دوید و به علاءالدین گفت
overwhelmed at first, but presently bethought him of the
در ابتدا غرق شد، اما در حال حاضر او را در مورد
lamp. He rubbed it, and the genie appeared, saying,
لامپ او آن را مالید و جن ظاهر شد و گفت:
"What is thy will?" Aladdin replied: "The Sultan, as
"ارادت چیست؟" علاءالدین پاسخ داد: «سلطان، به عنوان
thou knowest, has broken his promise to me, and the
تو می دانی، عهد خود را با من شکسته است، و
Vizier's son is to have the Princess. My command is that
پسر وزیر قرار است شاهزاده خانم را داشته باشد. فرمان من این است
to-night you bring hither the bride and bridegroom."
امشب عروس و داماد را اینجا بیاورید.»
"Master, I obey," said the genie. Aladdin then went to
جن گفت: استاد، من اطاعت می کنم. علاءالدین سپس به سمت
his chamber, where, sure enough, at midnight the genie
اتاق او، جایی که، مطمئناً، در نیمه شب جن
transported the bed containing the Vizier's son and the
تختی را که شامل پسر وزیر و
Princess. "Take this new-married man," he said, "and
شاهزاده خانم گفت: این مرد تازه ازدواج کرده را بگیر و
put him outside in the cold, and return at daybreak."
او را در سرما بیرون بگذارید و در سپیده دم برگرد.»
Whereupon the genie took the Vizier's son out of bed,
که جن، پسر وزیر را از رختخواب بیرون آورد،
leaving Aladdin with the Princess. "Fear nothing,"
ترک علاءالدین با شاهزاده خانم. "از هیچ چیز نترس"
Aladdin said to her; "you are my wife, promised to me by
علاءالدین به او گفت: "تو همسر من هستی که به من قول داده ای
your unjust father, and no harm shall come to you." The
پدر ظالم تو، و هیچ آسیبی به تو نخواهد رسید.»
Princess was too frightened to speak, and passed the most
پرنسس خیلی ترسیده بود که نمی توانست صحبت کند و بیشتر از همه گذشت
miserable night of her life, while Aladdin lay down beside
شب تلخ زندگی او، در حالی که علاءالدین در کنارش دراز کشید
her and slept soundly. At the appointed hour the genie
او و راحت خوابید در ساعت مقرر جن
fetched in the shivering bridegroom, laid him in his place,
داماد لرزان را آوردند، او را به جای خود گذاشتند،
and transported the bed back to the palace.
و تخت را به قصر برگرداند.
Presently the Sultan came to wish his daughter
در حال حاضر سلطان برای آرزوی دخترش آمد
good-morning. The unhappy Vizier's son jumped up and hid
صبح بخیر پسر وزیر ناراضی از جا پرید و پنهان شد
himself, while the Princess would not say a word, and
خودش، در حالی که شاهزاده خانم هیچ کلمه ای نمی گفت، و
was very sorrowful. The Sultan sent her mother to her,
بسیار غمگین بود سلطان مادرش را نزد او فرستاد
who said: "How comes it, child, that you will not speak
که گفت: چگونه است که بچه، تو حرف نمی زنی
to your father? What has happened?" The Princess sighed
به پدرت؟ چه اتفاقی افتاده است؟" شاهزاده آهی کشید
deeply, and at last told her mother how, during the night,
عمیقاً و سرانجام به مادرش گفت که چگونه در طول شب،
the bed had been carried into some strange house, and
تخت به خانه عجیبی برده شده بود و
what had passed there. Her mother did not believe her in
آنچه از آنجا گذشت مادرش به او اعتقاد نداشت
the least, but bade her rise and consider it an idle dream.
کمترین، اما به او دستور داد که برخیزد و آن را رویایی بیهوده بداند.
The following night exactly the same thing happened,
شب بعد دقیقاً همین اتفاق افتاد
and next morning, on the Princess's refusal to speak, the
و صبح روز بعد، به دلیل امتناع شاهزاده خانم از صحبت کردن،
Sultan threatened to cut off her head. She then confessed
سلطان تهدید به بریدن سر او کرد. او سپس اعتراف کرد
all, bidding him to ask the Vizier's son if it were not so.
همه، از او خواستند که از پسر وزیر بپرسد که آیا اینطور نیست.
The Sultan told the Vizier to ask his son, who owned the
سلطان به وزیر گفت که از پسرش که مالک آن بود بپرسد
truth, adding that, dearly as he loved the Princess, he had
حقیقت، و اضافه کرد که، همانطور که او عاشق شاهزاده خانم بود، او نیز عاشق بود
rather die than go through another such fearful night, and
به جای گذراندن یک شب ترسناک دیگر، بمیرید و
wished to be separated from her. His wish was granted,
آرزو داشت از او جدا شود آرزویش برآورده شد،
and there was an end to feasting and rejoicing.
و ضیافت و شادی پایان یافت.
When the three months were over, Aladdin sent his
وقتی سه ماه تمام شد علاءالدین خود را فرستاد
mother to remind the Sultan of his promise. She stood
مادر تا به سلطان قولش را یادآوری کند. او ایستاد
in the same place as before, and the Sultan, who had
در همان مکان قبلی و سلطان که داشت
forgotten Aladdin, at once remembered him, and sent for
علاءالدین را فراموش کرد، فوراً او را به یاد آورد و فرستاد
her. On seeing her poverty the Sultan felt less inclined
او سلطان با دیدن فقر او کمتر تمایل داشت
than ever to keep his word, and asked his Vizier's advice,
بیش از هر زمان دیگری به قول خود عمل کند و از وزیرش مشورت خواست،
who counselled him to set so high a value on the Princess
که به او توصیه کرد که برای شاهزاده خانم ارزش قائل شود
that no man living could come up to it. The Sultan then
که هیچ مرد زنده ای نمی تواند به آن برسد. سلطان پس
turned to Aladdin's mother, saying: "Good woman, a
رو به مادر علاءالدین کرد و گفت: «زن خوب، الف
Sultan must remember his promises, and I will remember
سلطان باید وعده های خود را به خاطر بسپارد و من به یاد خواهم آورد
mine, but your son must first send me forty basins of gold
مال من، اما پسرت باید ابتدا چهل طشت طلا برای من بفرستد
brimful of jewels, carried by forty black slaves, led by as
پر از جواهرات، که توسط چهل برده سیاه پوست، به رهبری as
many white ones, splendidly dressed. Tell him that I
بسیاری از آنهایی که سفید هستند، با لباسهای عالی. به او بگو که من
await his answer." The mother of Aladdin bowed low and
منتظر پاسخ او باشید.» مادر علاءالدین خم شد و خم شد
went home, thinking all was lost. She gave Aladdin the
به خانه رفت و فکر کرد همه چیز از دست رفته است. او به علاءالدین داد
message, adding: "He may wait long enough for your
پیام و افزود: «او ممکن است به اندازه کافی برای شما صبر کند
answer!" "Not so long, mother, as you think," her son
جواب بده!» پسرش: «آنقدر که فکر میکنی، مادر
replied. "I would do a great deal more than that for the
پاسخ داد. "من خیلی بیشتر از این کار را برای او انجام خواهم داد
Princess." He summoned the genie, and in a few moments
پرنسس." او جن را احضار کرد و در چند لحظه
the eighty slaves arrived, and filled up the small
هشتاد غلام رسیدند و کوچک را پر کردند
house and garden. Aladdin made them set out to the
خانه و باغ علاءالدین آنها را به راه انداخت
palace, two and two, followed by his mother. They were
کاخ، دو و دو، به دنبال مادرش. آنها بودند
so richly dressed, with such splendid jewels in their
آنقدر لباس پوشیده، با چنین جواهرات باشکوهی در آنها
girdles, that everyone crowded to see them and the basins of
کمربندهایی که همه برای دیدن آنها و حوض هایشان ازدحام می کردند
gold they carried on their heads. They entered the palace,
طلا بر سر خود حمل می کردند. وارد قصر شدند،
and, after kneeling before the Sultan, stood in a half-circle
و پس از زانو زدن در برابر سلطان به صورت نیم دایره ایستاد
round the throne with their arms crossed, while Aladdin's
در حالی که دستان علاءالدین را روی تخت می چرخانند
mother presented them to the Sultan. He hesitated no
مادر آنها را به سلطان تقدیم کرد. مردد بود نه
longer, but said: "Good woman, return and tell your son
طولانی تر، اما گفت: "زن خوب، برگرد و به پسرت بگو
that I wait for him with open arms." She lost no time in
که من با آغوش باز منتظر او هستم.» او هیچ وقت را از دست نداد
telling Aladdin, bidding him make haste. But Aladdin
به علاءالدین گفت و از او خواست عجله کند. اما علاءالدین
first called the genie. "I want a scented bath," he said,
ابتدا جن را نامیدند. او گفت: "من یک حمام معطر می خواهم."
"a richly embroidered habit, a horse surpassing the Sultan's,
"یک عادت پر گلدوزی، اسبی که از سلطان پیشی می گیرد،
and twenty slaves to attend me. Besides this, six
و بیست غلام برای حضور من. علاوه بر این، شش
slaves, beautifully dressed, to wait on my mother; and
بردگان با لباس زیبا، منتظر مادرم باشند. و
lastly, ten thousand pieces of gold in ten purses." No
در نهایت ده هزار قطعه طلا در ده کیف پول
sooner said than done. Aladdin mounted his horse and
زودتر گفته شود. علاءالدین سوار اسبش شد و
passed through the streets, the slaves strewing gold as
از خیابان ها گذشت، بردگان طلا پاشیدند
they went. Those who had played with him in his
آنها رفتند کسانی که در او با او بازی کرده بودند
childhood knew him not, he had grown so handsome. When
کودکی او را نمی شناخت، او خیلی خوش تیپ شده بود. چه زمانی
the Sultan saw him he came down from his throne,
سلطان او را دید که از تاج و تخت پایین آمد
embraced him, and led him into a hall where a feast was
او را در آغوش گرفت و به سالنی برد که در آن مهمانی بود
spread, intending to marry him to the Princess that very
گسترش یافت و قصد داشت او را با شاهزاده خانم ازدواج کند
day. But Aladdin refused, saying, "I must build a palace
روز اما علاءالدین نپذیرفت و گفت: «باید قصری بسازم
fit for her," and took his leave. Once home, he said to the
برای او مناسب است" و مرخصی گرفت. هنگامی که به خانه رفت، به او گفت
genie: "Build me a palace of the finest marble, set with
جن: "برای من قصری از بهترین سنگ مرمر بساز، که با آن ست شده است
jasper, agate, and other precious stones. In the middle
یاس، عقیق و دیگر سنگ های قیمتی. در وسط
you shall build me a large hall with a dome, its four walls
برای من یک تالار بزرگ با گنبدی که چهار دیوار آن است بسازی
of massy gold and silver, each having six windows, whose
از طلا و نقره عظیم که هر کدام دارای شش پنجره است
lattices, all except one which is to be left unfinished, must
مشبک ها، همه به جز یکی که قرار است ناتمام بماند، باید
be set with diamonds and rubies. There must be stables
با الماس و یاقوت ست شود. باید اصطبل وجود داشته باشد
and horses and grooms and slaves; go and see about it!"
و اسب و داماد و غلام; برو ببینش!"
The palace was finished by the next day, and the genie
قصر تا روز بعد تمام شد و جن
carried him there and showed him all his orders faithfully
او را به آنجا برد و تمام دستوراتش را صادقانه به او نشان داد
carried out, even to the laying of a velvet carpet from
انجام شده است، حتی به تخمگذار یک فرش مخملی از
Aladdin's palace to the Sultan's. Aladdin's mother then
قصر علاءالدین به سلطان. پس مادر علاءالدین
dressed herself carefully, and walked to the palace with
با دقت لباس پوشید و به سمت قصر رفت
her slaves, while he followed her on horseback. The Sultan
غلامان او، در حالی که او سوار بر اسب او را تعقیب می کرد. سلطان
sent musicians with trumpets and cymbals to meet them,
نوازندگانی را با شیپور و سنج به دیدار آنها فرستاد،
so that the air resounded with music and cheers. She was
به طوری که هوا با موسیقی و تشویق طنین انداز شد. او بود
taken to the Princess, who saluted her and treated her
نزد شاهزاده خانم برده شد و او به او سلام کرد و با او رفتار کرد
with great honor. At night the Princess said good-by to
با افتخار بزرگ شب شاهزاده خانم خداحافظی کرد
her father, and set out on the carpet for Aladdin's palace,
پدرش و روی فرش به سمت قصر علاءالدین حرکت کرد.
with his mother at her side, and followed by the hundred
مادرش در کنارش بود و صد نفر به دنبالش آمدند
slaves. She was charmed at the sight of Aladdin, who ran
بردگان او با دیدن علاءالدین که دوید مسحور شد
to receive her. "Princess," he said, "blame your beauty
برای دریافت او او گفت: "پرنسس، زیبایی خود را مقصر بدانید
for my boldness if I have displeased you." She told him
برای جسارت من اگر شما را ناراضی کرده ام.» او به او گفت
that, having seen him, she willingly obeyed her father in
که با دیدن او با کمال میل از پدرش اطاعت کرد
this matter. After the wedding had taken place Aladdin
این موضوع بعد از برگزاری عروسی علاءالدین
led her into the hall, where a feast was spread, and she
او را به داخل سالن برد، جایی که جشنی برپا شده بود، و او
supped with him, after which they danced till midnight.
با او شام خوردند و پس از آن تا نیمه شب رقصیدند.
Next day Aladdin invited the Sultan to see the palace.
روز بعد علاءالدین سلطان را به دیدن قصر دعوت کرد.
On entering the hall with the four-and-twenty windows,
با ورود به سالن با چهار و بیست پنجره،
with their rubies, diamonds, and emeralds, he cried: "It
با یاقوت ها، الماس ها و زمردهایشان فریاد زد: «این
is a world's wonder! There is only one thing that
یک شگفتی جهان است! فقط یک چیز وجود دارد که
surprises me. Was it by accident that one window was left
من را شگفت زده می کند آیا تصادفی بود که یک پنجره باقی مانده بود
unfinished?" "No, sir, by design," returned Aladdin. "I
ناتمام؟» علاءالدین پاسخ داد: «نه، قربان، طبق طرح
wished your Majesty to have the glory of finishing this
آرزو کردم که اعلیحضرت افتخار به پایان رساندن این کار را داشته باشند
palace." The Sultan was pleased, and sent for the best
قصر.» سلطان خشنود شد و به دنبال بهترین ها فرستاد
jewelers in the city. He showed them the unfinished
جواهر فروشان در شهر ناتمام ها را به آنها نشان داد
window, and bade them fit it up like the others. "Sir,"
پنجره، و به آنها دستور داد که آن را مانند بقیه جا بدهند. "آقا"
replied their spokesman, "we cannot find jewels enough."
سخنگوی آنها پاسخ داد: "ما نمی توانیم به اندازه کافی جواهرات پیدا کنیم."
The Sultan had his own fetched, which they soon used,
سلطان کالای خودش را داشت که به زودی از آن استفاده کردند.
but to no purpose, for in a month's time the work was
اما بیهوده، برای یک ماه کار انجام شد
not half done. Aladdin, knowing that their task was vain,
نیمه تمام نشده علاءالدین چون می دانستند که کارشان بیهوده است،
bade them undo their work and carry the jewels back, and
به آنها دستور داد که کار خود را باز کنند و جواهرات را برگردانند، و
the genie finished the window at his command. The Sultan
جن به دستور او پنجره را تمام کرد. سلطان
was surprised to receive his jewels again, and visited
از دریافت مجدد جواهرات خود شگفت زده شد و از آن بازدید کرد
Aladdin, who showed him the window finished. The Sultan
علاءالدین که پنجره تمام شده را به او نشان داد. سلطان
embraced him, the envious Vizier meanwhile hinting
وزیر حسود در همین حال او را در آغوش گرفت
that it was the work of enchantment.
که کار طلسم بود.
Aladdin had won the hearts of the people by his gentle
علاءالدین با مهربانی خود دل مردم را به دست آورده بود
bearing. He was made captain of the Sultan's armies, and
بلبرینگ او را کاپیتان لشکرهای سلطان کردند و
won several battles for him, but remained modest and
در چندین نبرد برای او پیروز شد، اما متواضع ماند و
courteous as before, and lived thus in peace and content
مثل قبل مودب بود و در صلح و آرامش زندگی کرد
for several years.
برای چندین سال
But far away in Africa the magician remembered Aladdin,
اما جادوگر خیلی دور در آفریقا به یاد علاءالدین افتاد.
and by his magic arts discovered that Aladdin, instead
و با هنرهای جادویی خود متوجه شد که علاءالدین در عوض
of perishing miserably in the cave, had escaped, and
از هلاکت بدبختانه در غار، فرار کرده بود، و
had married a princess, with whom he was living in great
با شاهزاده خانمی ازدواج کرده بود که با او زندگی خوبی داشت
honor and wealth. He knew that the poor tailor's son
افتخار و ثروت می دانست که پسر خیاط بیچاره است
could only have accomplished this by means of the lamp,
فقط می توانست این کار را با استفاده از لامپ انجام دهد،
and traveled night and day until he reached the capital
و شب و روز سفر کرد تا به پایتخت رسید
of China, bent on Aladdin's ruin. As he passed through
چین، خم شده بر ویرانه علاءالدین. همانطور که از آنجا عبور می کرد
the town he heard people talking everywhere about a
شهری که او شنیده بود مردم همه جا در مورد آن صحبت می کردند
marvellous palace. "Forgive my ignorance," he asked,
قصر شگفت انگیز پرسید: نادانی مرا ببخش.
"what is this palace you speak Of?" "Have you not heard
"این قصر چیست که شما از آن صحبت می کنید؟" "نشنیده ای؟
of Prince Aladdin's palace," was the reply, "the greatest
از کاخ شاهزاده علاءالدین» در پاسخ بود، «بزرگترین
wonder of the world? I will direct you if you have a mind
شگفتی دنیا؟ اگر فکری داری راهنماییت میکنم
to see it." The magician thanked him who spoke, and
تا آن را ببینم.» شعبده باز از او که صحبت کرد تشکر کرد و
having seen the palace, knew that it had been raised
با دیدن کاخ، دانست که آن را برافراشته است
by the Genie of the Lamp, and became half mad with
توسط جن چراغ، و نیمه دیوانه شد
rage. He determined to get hold of the lamp, and again
خشم او مصمم شد که چراغ را در دست بگیرد و دوباره
plunge Aladdin into the deepest poverty.
علاءالدین را در عمیق ترین فقر فرو ببر.
Unluckily, Aladdin had gone a-hunting for eight days,
متأسفانه علاءالدین هشت روز به شکار رفته بود.
which gave the magician plenty of time. He bought a
که به شعبده باز زمان زیادی داد. او خرید یک
dozen copper lamps, put them into a basket, and went to
دوجین لامپ مسی، آنها را در سبدی گذاشت و رفت
the palace, crying: "New lamps for old!" followed by a
قصر، گریه می کرد: "لامپ های جدید برای قدیمی!" به دنبال آن a
jeering crowd. The Princess, sitting in the hall of
تمسخر جمعیت شاهزاده خانم، نشسته در سالن
four-and-twenty windows, sent a slave to find out what the
چهار و بیست پنجره، برده ای فرستاد تا بفهمد چه چیزی
noise was about, who came back laughing, so that the
سر و صدا در مورد بود، که برگشت خنده، به طوری که
Princess scolded her. "Madam," replied the slave, "who
پرنسس او را سرزنش کرد. غلام جواب داد: خانم کی
can help laughing to see an old fool offering to exchange
می تواند به خندیدن کمک کند تا ببیند یک احمق پیر که پیشنهاد مبادله می دهد
fine new lamps for old ones?" Another slave, hearing this,
لامپ های جدید خوب برای لامپ های قدیمی؟" برده دیگری که این را می شنود،
said: "There is an old one on the cornice there which he
گفت: «روی قرنیز آن جا قدیمی است
can have." Now this was the magic lamp, which Aladdin
حالا این چراغ جادویی بود که علاءالدین
had left there, as he could not take it out hunting with
آنجا را ترک کرده بود، زیرا نمی توانست آن را برای شکار بیرون بیاورد
him. The Princess, not knowing its value, laughingly
او شاهزاده خانم که ارزش آن را نمی دانست، با خنده
bade the slave take it and make the exchange. She went
به غلام گفت آن را بگیرد و مبادله کند. او رفت
and said to the magician: "Give me a new lamp for this."
و به جادوگر گفت: برای این کار چراغ جدیدی به من بده.
He snatched it and bade the slave take her choice, amid
او آن را ربود و به غلام دستور داد تا او را انتخاب کند
the jeers of the crowd. Little he cared, but left off crying
تمسخر جمعیت کمی اهمیت می داد، اما گریه را ترک کرد
his lamps, and went out of the city gates to a lonely place,
چراغهای او، و از دروازههای شهر به مکانی خلوت رفت،
where he remained till nightfall, when he pulled out the
جایی که او تا غروب ماند، زمانی که او را بیرون کشید
lamp and rubbed it. The genie appeared, and at the
چراغ و آن را مالید. جن ظاهر شد، و در
magician's command carried him, together with the
فرمان شعبده باز او را همراه با
palace and the Princess in it, to a lonely place in Africa.
کاخ و شاهزاده خانم در آن، به مکانی خلوت در آفریقا.
Next morning the Sultan looked out of the window
صبح روز بعد سلطان از پنجره به بیرون نگاه کرد
toward Aladdin's palace and rubbed his eyes, for it was
به سمت قصر علاءالدین رفت و چشمانش را مالید، زیرا چنین بود
gone. He sent for the Vizier and asked what had become
رفته به دنبال وزیر فرستاد و پرسید چه شده است؟
of the palace. The Vizier looked out too, and was lost in
از کاخ وزیر نیز به بیرون نگاه کرد و در آن گم شد
astonishment. He again put it down to enchantment, and
حیرت او دوباره آن را به جادو گذاشت و
this time the Sultan believed him, and sent thirty men on
این بار سلطان به او ایمان آورد و سی نفر را فرستاد
horseback to fetch Aladdin in chains. They met him riding
سوار بر اسب برای آوردن علاءالدین در زنجیر. سواره با او ملاقات کردند
home, bound him, and forced him to go with them
خانه، او را بستند، و او را مجبور کردند که با آنها برود
on foot. The people, however, who loved him, followed,
با پای پیاده اما مردمی که او را دوست داشتند دنبال کردند
armed, to see that he came to no harm. He was carried
مسلح، تا ببیند که او هیچ آسیبی ندارد. او را حمل کردند
before the Sultan, who ordered the executioner to cut off
قبل از سلطان که دستور داد جلاد قطع کند
his head. The executioner made Aladdin kneel down,
سر او جلاد علاءالدین را به زانو درآورد
bandaged his eyes, and raised his scimitar to strike. At
چشمانش را پانسمان کرد و دستکش را بالا آورد تا ضربه بزند. در
that instant the Vizier, who saw that the crowd had forced
آن لحظه وزیر، که دید جمعیت مجبور شده است
their way into the courtyard and were scaling the walls to
وارد حیاط شدند و از دیوارها بالا می رفتند
rescue Aladdin, called to the executioner to stay his hand.
نجات علاءالدین، به جلاد زنگ زد تا دستش بماند.
The people, indeed, looked so threatening that the Sultan
مردم، در واقع، چنان تهدیدآمیز به نظر می رسیدند که سلطان
gave way and ordered Aladdin to be unbound, and
تسلیم شد و دستور داد علاءالدین را باز کنند و
pardoned him in the sight of the crowd. Aladdin now
او را در مقابل جمعیت عفو کرد. الان علاءالدین
begged to know what he had done. "False wretch!" said
التماس کرد که بداند چه کرده است. "بدبخت دروغگو!" گفت
the Sultan, "come thither," and showed him from the
سلطان، "آنجا بیا" و از آنجا به او نشان داد
window the place where his palace had stood. Aladdin
پنجره جایی که قصر او در آن قرار داشت. علاءالدین
was so amazed that he could not say a word. "Where is
آنقدر متحیر بود که نمی توانست کلمه ای بگوید. "کجاست
my palace and my daughter?" demanded the Sultan. "For
قصر و دخترم؟ سلطان خواست
the first I am not so deeply concerned, but my daughter
اول من خیلی نگران نیستم، اما دخترم
I must have, and you must find her or lose your head."
من باید داشته باشم و تو باید او را پیدا کنی یا سرت را گم کنی."
Aladdin begged for forty days in which to find her,
علاءالدین چهل روز التماس کرد تا او را پیدا کند.
promising, if he failed, to return and suffer death at the
قول می دهد، اگر شکست بخورد، برگردد و در آن مرگ متحمل شود
Sultan's pleasure. His prayer was granted, and he went
خوشحالی سلطان. دعایش مستجاب شد و رفت
forth sadly from the Sultan's presence. For three days he
متأسفانه از حضور سلطان بیرون آمد. به مدت سه روز او
wandered about like a madman, asking everyone what
مثل یک دیوانه سرگردان بود و از همه می پرسید که چه؟
had become of his palace, but they only laughed and
از قصر او شده بود، اما آنها فقط خندیدند و
pitied him. He came to the banks of a river, and knelt
او را ترحم کرد او به ساحل رودخانه آمد و زانو زد
down to say his prayers before throwing himself in. In
پایین تا قبل از اینکه خودش را داخل کند نمازش را بخواند
so doing he rubbed the magic ring he still wore. The
پس با این کار انگشتر جادویی را که هنوز به دست داشت مالید. این
genie he had seen in the cave appeared, and asked his
جنی که در غار دیده بود ظاهر شد و از او پرسید
will. "Save my life, genie," said Aladdin, "bring my
خواهد شد. علاءالدین گفت: «جن مرا نجات بده، جانم را بیاور
palace back." "That is not in my power," said the genie;
قصر برگشت.» جن گفت: «این در اختیار من نیست.
"I am only the Slave of the Ring; you must ask him of the
"من فقط برده حلقه هستم، باید از او بخواهید
lamp." "Even so," said Aladdin, "but thou canst take
لامپ." علاءالدین گفت: "با این حال، اما تو می توانی بگیری
me to the palace, and set me down under my dear wife's
من را به قصر رساند و مرا زیر دست همسر عزیزم قرار داد
window." He at once found himself in Africa, under the
او فوراً خود را در آفریقا، زیر آن دید
window of the Princess, and fell asleep out of sheer
پنجره شاهزاده خانم، و به خواب رفت
weariness.
خستگی
He was awakened by the singing of the birds, and his
او با آواز پرندگان و او از خواب بیدار شد
heart was lighter. He saw plainly that all his misfortunes
قلب سبک تر بود او به وضوح دید که تمام بدبختی های خود را
were owing to the loss of the lamp, and vainly wondered
به دلیل از دست دادن لامپ، و بیهوده تعجب
who had robbed him of it.
که از او دزدیده بود.
That morning the Princess rose earlier than she had
آن روز صبح شاهزاده خانم زودتر از او برخاست
done since she had been carried into Africa by the
این کار از زمانی انجام شد که او به آفریقا منتقل شده بود
magician, whose company she was forced to endure once a
شعبده باز، که او مجبور شد یک بار شرکت او را تحمل کند
day. She, however, treated him so harshly that he dared
روز با این حال، آنقدر با او سخت رفتار کرد که او جرأت کرد
not live there altogether. As she was dressing, one of her
اصلا اونجا زندگی نکن در حالی که داشت لباس می پوشید، یکی از او
women looked out and saw Aladdin. The Princess ran
زنان به بیرون نگاه کردند و علاءالدین را دیدند. پرنسس دوید
and opened the window, and at the noise she made Aladdin
و پنجره را باز کرد و با سر و صدا علاءالدین را وادار کرد
looked up. She called to him to come to her, and
به بالا نگاه کرد او را صدا زد تا نزد او بیاید و
great was the joy of these lovers at seeing each other again.
خوشحالی این عاشقان از دیدن دوباره یکدیگر عالی بود.
After he had kissed her Aladdin said: "I beg of you,
علاءالدین بعد از اینکه او را بوسید گفت: «از تو التماس می کنم.
Princess, in God's name, before we speak of anything else,
پرنسس، به نام خدا، قبل از اینکه در مورد چیز دیگری صحبت کنیم،
for your own sake and mine, tell me that has become of an
به خاطر خودت و من، به من بگو که تبدیل به یک شده است
old lamp I left on the cornice in the hall of four-and-twenty
چراغ قدیمی که روی قرنیز سالن چهار و بیست گذاشتم
windows, when I went a-hunting." "Alas!" she
وقتی به شکار رفتم پنجره ها.» «افسوس!
said, "I am the innocent cause of our sorrows," and told
گفت: من عامل بی گناه غم هایمان هستم و گفت
him of the exchange of the lamp. "Now I know," cried
او از مبادله لامپ. گریه کرد: حالا می دانم
Aladdin, "that we have to thank the African magician for
علاءالدین، "که باید از جادوگر آفریقایی تشکر کنیم
this! Where is the lamp?" "He carries it about with him,"
این چراغ کجاست؟" "او آن را با خود حمل می کند."
said the Princess. "I know, for he pulled it out of his
گفت شاهزاده خانم. "می دانم، زیرا او آن را از دستش بیرون کشید
breast to show me. He wishes me to break my faith with
سینه برای نشان دادن من او آرزو می کند که من ایمانم را با آن بشکنم
you and marry him, saying that you were beheaded by
تو و با او ازدواج کن و بگو که تو را سر بریده اند
my father's command. He is for ever speaking ill of you
دستور پدرم او برای همیشه از شما بد می گوید
but I only reply by my tears. If I persist, I doubt not but
اما من فقط با اشک هایم پاسخ می دهم. اگر پافشاری کنم، شک ندارم اما
he will use violence." Aladdin comforted her, and left her
او از خشونت استفاده خواهد کرد.» علاءالدین او را دلداری داد و او را ترک کرد
for a while. He changed clothes with the first person he
برای مدتی با اولین نفر لباس عوض کرد
met in the town, and having bought a certain powder,
در شهر ملاقات کردم و پس از خرید پودر خاصی،
returned to the Princess, who let him in by a little side
نزد شاهزاده خانم برگشت و او را از کنارهای کوچک به او راه داد
door. "Put on your most beautiful dress," he said to her
درب به او گفت: زیباترین لباست را بپوش
"and receive the magician with smiles, leading him to
"و شعبده باز را با لبخند بپذیرید و او را به سمت سوق دهید
believe that you have forgotten me. Invite him to sup with
باور کن مرا فراموش کرده ای او را به شام دعوت کنید
you, and say you wish to taste the wine of his country.
شما، و می گویند که می خواهید طعم شراب کشورش را بچشید.
He will go for some and while he is gone I will tell you
او برای مدتی می رود و تا زمانی که او نیست به شما می گویم
what to do." She listened carefully to Aladdin and when
چه باید کرد.» او با دقت به علاءالدین و کی گوش داد
he left she arrayed herself gaily for the first time since she
او برای اولین بار پس از او با خوشحالی خود را کنار گذاشت
left China. She put on a girdle and head-dress of
چین را ترک کرد. او یک کمربند و لباس سر پوشید
diamonds, and, seeing in a glass that she was more beautiful
الماس، و با دیدن یک لیوان که زیباتر است
than ever, received the magician, saying, to his great
بیش از همیشه، شعبده باز را پذیرفت و گفت، به بزرگ خود
amazement: "I have made up my mind that Aladdin is
تعجب: «من تصمیم گرفته ام که علاءالدین است
dead, and that all my tears will not bring him back to me,
مرده است و تمام اشکهای من او را به من بر نمی گرداند
so I am resolved to mourn no more, and have therefore
پس مصمم هستم که دیگر سوگواری نکنم و بنابراین دارم
invited you to sup with me; but I am tired of the wines
شما را به شام با من دعوت کرد. اما من از شراب ها خسته شده ام
of China, and would fain taste those of Africa." The
از چین، و مزه طعم آفریقا را کم می کند.»
magician flew to his cellar, and the Princess put the powder
شعبده باز به سمت انبارش پرواز کرد و شاهزاده خانم پودر را گذاشت
Aladdin had given her in her cup. When he returned
علاءالدین در فنجان او را داده بود. وقتی برگشت
she asked him to drink her health in the wine of Africa,
او از او خواست تا سلامتی خود را در شراب آفریقا بنوشد،
handing him her cup in exchange for his, as a sign she was
فنجانش را در ازای فنجان به او داد، به عنوان نشانه ای که او بود
reconciled to him. Before drinking the magician made
با او آشتی کرد قبل از نوشیدن شعبده باز ساخته شده است
her a speech in praise of her beauty, but the Princess cut
او یک سخنرانی در تمجید از زیبایی او بود، اما شاهزاده خانم قطع کرد
him short, saying: "Let us drink first, and you shall say
او را کوتاه کرد و گفت: «بیا اول بنوشیم، تو بگو
what you will afterward." She set her cup to her lips and
بعدش چه خواهی کرد." فنجانش را روی لبهایش گذاشت و
kept it there, while the magician drained his to the dregs
آن را در آنجا نگه داشت، در حالی که شعبده باز او را به داخل زهکشی ریخت
and fell back lifeless. The Princess then opened the door
و بی جان برگشت. سپس پرنسس در را باز کرد
to Aladdin, and flung her arms round his neck; but Aladdin
به علاءالدین، و دستان او را دور گردنش انداخت. اما علاءالدین
put her away, bidding her leave him, as he had more
او را کنار بگذار و از او بخواه که او را ترک کند، زیرا او بیشتر داشت
to do. He then went to the dead magician, took the lamp
انجام دادن سپس نزد جادوگر مرده رفت و چراغ را گرفت
out of his vest, and bade the genie carry the palace and
از جلیقه اش بیرون آمد و به جن دستور داد قصر را حمل کند و
all in it back to China. This was done, and the Princess
همه در آن بازگشت به چین. این کار انجام شد و شاهزاده خانم
in her chamber only felt two little shocks, and little
در اتاق او فقط دو تکان کوچک و کمی احساس کرد
thought she was at home again.
فکر کرد دوباره در خانه است
The Sultan, who was sitting in his closet, mourning for
سلطانی که در کمد خود نشسته بود و عزادار بود
his lost daughter, happened to look up, and rubbed his
دختر گمشده اش، اتفاقی به بالا نگاه کرد و دخترش را مالید
eyes, for there stood the palace as before! He hastened
چشم، چون قصر مثل قبل ایستاده بود! او عجله کرد
thither, and Aladdin received him in the hall of the
در آنجا علاءالدین او را در سالن پذیرایی کرد
four-and-twenty windows, with the Princess at his side.
چهار و بیست پنجره، با شاهزاده خانم در کنارش.
Aladdin told him what had happened, and showed him the
علاءالدین به او گفت چه اتفاقی افتاده است و به او نشان داد
dead body of the magician, that he might believe. A ten
جسد جادوگر تا باور کند. یک ده
days' feast was proclaimed, and it seemed as if Aladdin
عید روزها اعلام شد و به نظر می رسید علاءالدین
might now live the rest of his life in peace; but it was not
حالا ممکن است بقیه عمرش را در آرامش زندگی کند. اما اینطور نبود
to be.
بودن
The African magician had a younger brother, who was,
شعبده باز آفریقایی یک برادر کوچکتر داشت که
if possible, more wicked and more cunning than himself.
در صورت امکان، شریرتر و حیله گرتر از خودش.
He traveled to China to avenge his brother's death, and
او برای انتقام مرگ برادرش به چین سفر کرد و
went to visit a pious woman called Fatima, thinking she
با گمان او به دیدار زنی با تقوا به نام فاطمه رفت
might be of use to him. He entered her cell and clapped
ممکن است برای او مفید باشد وارد سلولش شد و کف زد
a dagger to her breast, telling her to rise and do his
یک خنجر به سینهاش میزند و به او میگوید برخیز و او را انجام بده
bidding on pain of death. He changed clothes with her,
مناقشه بر درد مرگ با او لباس عوض کرد،
colored his face like hers, put on her veil, and murdered
صورتش را مانند او رنگ کرد، نقاب او را پوشید و به قتل رساند
her, that she might tell no tales. Then he went toward
او، تا شاید هیچ قصه ای نگوید. سپس به سمتش رفت
the palace of Aladdin, and all the people, thinking he was
کاخ علاءالدین و همه مردم فکر می کردند او هست
the holy woman, gathered round him, kissing his hands
زن مقدس دور او جمع شد و دستان او را بوسید
and begging his blessing. When he got to the palace there
و التماس دعای خیر او وقتی به قصر آنجا رسید
was such a noise going on round him that the Princess
چنان سر و صدایی دور او می پیچید که پرنسس
bade her slave look out of the window and ask what was
از برده اش خواست از پنجره به بیرون نگاه کند و بپرسد چیست؟
the matter. The slave said it was the holy woman, curing
موضوع غلام گفت این زن مقدس است که شفا می دهد
people by her touch of their ailments, whereupon the
مردم با لمس او از بیماری های خود، پس از آن
Princess, who had long desired to see Fatima, sent for her.
شاهزاده خانم که مدتها آرزوی دیدن فاطمه را داشت، به دنبال او فرستاد.
On coming to the Princess the magician offered up a
جادوگر با آمدن نزد شاهزاده خانم پیشنهاد داد
prayer for her health and prosperity. When he had done
دعا برای سلامتی و سعادت او زمانی که او انجام داده بود
the Princess made him sit by her, and begged him to stay
شاهزاده خانم او را در کنار خود قرار داد و از او التماس کرد که بماند
with her always. The false Fatima, who wished for nothing
همیشه با او فاطمه دروغین که هیچ آرزویی نداشت
better, consented, but kept his veil down for fear of
بهتر است، رضایت داد، اما از ترس حجاب خود را پایین نگه داشت
discovery. The Princess showed him the hall, and asked
کشف شاهزاده خانم سالن را به او نشان داد و پرسید
him what he thought of it. "It is truly beautiful," said
او در مورد آن چه فکر می کرد. گفت: این واقعا زیباست
the false Fatima. "In my mind it wants but one thing."
فاطمه دروغین "در ذهن من فقط یک چیز می خواهد."
"And what is that?" said the Princess. "If only a roc's
"و آن چیست؟" گفت شاهزاده خانم. "اگر فقط یک راک باشد
egg," replied he, "were hung up from the middle of this
او پاسخ داد: «تخم مرغ از وسط این کار آویزان شد
dome, it would be the wonder of the world."
گنبد، شگفتی جهان خواهد بود."
After this the Princess could think of nothing but the
پس از این، شاهزاده خانم به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد
roc's egg, and when Aladdin returned from hunting he
تخم roc، و وقتی علاءالدین از شکار برگشت
found her in a very ill humor. He begged to know what
او را در یک شوخ طبعی بسیار بد یافت. التماس کرد که بداند چیست
was amiss, and she told him that all her pleasure in the
بد بود، و او به او گفت که تمام لذت او در
hall was spoiled for the want of a roc's egg hanging from
سالن به دلیل نیاز به تخم مرغی که از آن آویزان شده بود خراب شد
the dome. "If that is all," replied Aladdin, "you shall
گنبد علاءالدین پاسخ داد: «اگر تمام اینها باشد، باید
soon be happy." He left her and rubbed the lamp, and
زود شاد باش.» او را ترک کرد و لامپ را مالید و
when the genie appeared commanded him to bring a roc's
هنگامی که جن ظاهر شد به او دستور داد که یک راک بیاورد
egg. The genie gave such a loud and terrible shriek that
تخم مرغ جن چنان فریاد بلند و وحشتناکی کشید که
the hall shook. "Wretch!" he cried, "is it not enough
سالن لرزید "بدبخت!" او فریاد زد: "این کافی نیست؟
that I have done everything for you, but you must command
که من برای تو هر کاری کرده ام، اما تو باید فرمان دهی
me to bring my master and hang him up in the
من اربابم را بیاورم و او را در خانه آویزان کنم
midst of this dome? You and your wife and your palace
وسط این گنبد؟ تو و همسرت و قصرت
deserve to be burnt to ashes, but that this request does
سزاوار سوختن به خاکستر هستند، اما این درخواست انجام می شود
not come from you, but from the brother of the African
از طرف شما نیست، بلکه از برادر آفریقایی است
magician, whom you destroyed. He is now in your palace
شعبده باز که او را نابود کردی او اکنون در قصر شماست
disguised as the holy woman--whom he murdered. He it
در لباس زنی مقدس - که او او را به قتل رساند. او آن را
was who put that wish into your wife's head. Take care
کسی بود که این آرزو را در سر همسرت گذاشت مراقب باشید
of yourself, for he means to kill you." So saying, the
از خودتان، زیرا او قصد دارد شما را بکشد."
genie disappeared.
جن ناپدید شد
Aladdin went back to the Princess, saying his head
علاءالدین نزد شاهزاده خانم برگشت و سرش را گفت
ached, and requesting that the holy Fatima should be
دردناک شد و درخواست کرد که حضرت فاطمه (س) باشد
fetched to lay her hands on it. But when the magician
خواست تا دستش را روی آن بگذارد. اما زمانی که شعبده باز
came near, Aladdin, seizing his dagger, pierced him to the
نزديك شد، علاءالدين، خنجرش را گرفت و او را به داخل سوراخ كرد
heart. "What have you done?" cried the Princess. "You
قلب "چیکار کردی؟" پرنسس گریه کرد "شما
have killed the holy woman!" "Not so," replied Aladdin,
آن زن مقدس را کشتند!» علاءالدین پاسخ داد: «اینطور نیست.
"but a wicked magician," and told her of how she had
"اما یک جادوگر شریر" و به او گفت که چه حال کرده است
been deceived.
فریب خورده است.
After this Aladdin and his wife lived in peace. He
پس از آن علاءالدین و همسرش در آرامش زندگی کردند. او
succeeded the Sultan when he died, and reigned for many
پس از مرگ سلطان جانشین او شد و برای بسیاری سلطنت کرد
years, leaving behind him a long line of kings.
سالها، سلسله طولانی پادشاهان را پشت سر گذاشت.