Alaudeen and The Magical Lamp>
آلودین و چراغ جادویی
Alaudeen and The Magical Lamp
آلودین و چراغ جادویی
Alaudeen and The Magical Lamp:
آلودین و چراغ جادویی:
Alaudeen was a small boy. He lived in a village in Persia. He played in the streets with his friends often. One day he met a stranger in the road, while he was playing. He said that he was his father’s brother. He had seen him as a small boy. So you didn’t recognize me. "I am your uncle. If you come with me, I will show a wonderful thing" he said in a low voice. Alaudeen saw his face and followed him with confidence.
آلودین پسر کوچکی بود. او در روستایی در فارس زندگی می کرد. او اغلب با دوستانش در خیابان ها بازی می کرد. روزی در جاده در حالی که مشغول بازی بود با غریبه ای برخورد کرد. گفت که برادر پدرش است. او را به عنوان یک پسر کوچک دیده بود. پس منو نشناختی با صدای آهسته ای گفت: "من عموی تو هستم، اگر با من بیایی، چیز شگفت انگیزی را نشان خواهم داد." آلودین چهره او را دید و با اطمینان او را دنبال کرد.
The stranger went into a dark place under a mountain with Alaudeen. He was a good magician. "Here is a wonderful thing in the center of the Cave". He said to Alaudeen. "You can take whatever your want. "At one corner, you will find an old lamp. Bring it to me. Now wear this ring and it will save you from any danger" he said.
غریبه با آلودین به مکانی تاریک زیر کوه رفت. او شعبده باز خوبی بود. اینجا یک چیز شگفت انگیز در مرکز غار است. او به علاودین گفت. "شما می توانید هر آنچه را که می خواهید بردارید." "در یک گوشه، یک چراغ قدیمی پیدا خواهید کرد. برای من بیاور. حالا این انگشتر را بپوش تا تو را از هر خطری نجات دهد.»
Alaudeen wore the ring and went inside the Cave confidently. When he entered the cave the ring brightened up and gave light to the cave.
آلودین حلقه را به دست کرد و با اطمینان به داخل غار رفت. وقتی وارد غار شد حلقه روشن شد و به غار نور داد.
Inside the cave, he saw precious stones and gold ornaments diamond fixed jewels on all sides. Alaudeen was astonished for a while. He filled all his pockets full of valuables. Then he went near the corner and found the lamp the magician had mentioned. He took the lamp and came near the cave’s entrance. The magician stood there to get the lamp.
او در داخل غار سنگ های قیمتی و زیور آلات طلا را از جواهرات ثابت الماس در هر طرف دید. آلودین برای مدتی متحیر شد. تمام جیب هایش را پر از اشیاء قیمتی کرد. سپس به گوشه ای نزدیک شد و چراغی را که شعبده باز گفته بود یافت. چراغ را گرفت و نزدیک ورودی غار آمد. شعبده باز آنجا ایستاد تا چراغ را بگیرد.
“Quick" give the lamp quick." He asked Alaudeen.
"سریع" سریع به لامپ بدهید." از آلودین پرسید.
But Alaudeen said, “First you help me to come out". The magician asked for the lamp and Alaudeen requested help to come out. Both were adamant. The magician got angry and suddenly pushed Alaudeen into the cave. Alaudeen lay inside the cave frightened.
اما آلودین گفت: "اول تو به من کمک کن تا بیرون بیایم." جادوگر چراغ را خواست و آلودین برای بیرون آمدن کمک خواست. هر دو سرسخت بودند. شعبده باز عصبانی شد و ناگهان آلودین را به داخل غار هل داد. آلودین ترسیده داخل غار دراز کشید. .
Then he remembered the ring that was given by the magician. He rubbed the ring gently. Suddenly a huge man with a gigantic figure appeared before him and asked, “I am the slave of you and the ring. I shall serve you Master. Now what do you want me to do"
سپس به یاد انگشتری افتاد که شعبده باز داده بود. انگشتر را به آرامی مالید. ناگهان مردی عظیم الجثه با هیکلی غول پیکر در برابر او ظاهر شد و پرسید: «من غلام تو و حلقه هستم. خدمت شما استاد. حالا میخوای چیکار کنم"
Alaudeen quickly said, "Take me home, please!". The very next moment he was in his home before his mother. He and his mother were in surprise. His mother was so happy to see his son with lot of jewels and precious stones. Alaudeen told all that had happened in the cave and about the old lamp that the magician wanted to get. His mother took the lamp and began to clean the lamp.
آلودین سریع گفت: "لطفا مرا به خانه ببرید!". لحظه بعد او در خانه اش جلوی مادرش بود. او و مادرش تعجب کردند. مادرش از دیدن پسرش با جواهرات و سنگ های قیمتی بسیار خوشحال شد. آلودین تمام اتفاقات غار و چراغ قدیمی را که شعبده باز می خواست به دست بیاورد گفت. مادرش چراغ را گرفت و شروع به تمیز کردن لامپ کرد.
But to their surprise there also a might figure appeared before them and said, “Master I am also a slave of you and the lamp. I can fulfill all your wish in no time."
اما در کمال تعجب، شخص قدرتمندی نیز در برابر آنها ظاهر شد و گفت: «استاد من نیز غلام شما و چراغ هستم. من می توانم تمام آرزوهای شما را در کوتاه ترین زمان برآورده کنم."
Alaudeen ordered. “Oh! Build a palace".
الودین دستور داد. "اوه! یک قصر بساز».
In no time his old house was changed into a beautiful palace. Then Alaudeen ordered one by one, delicious food, fine cloths and all that he needed to be a King. The genie gave all they wanted in such a way that they had never seen before.
در مدت کوتاهی خانه قدیمی او به یک قصر زیبا تبدیل شد. سپس آلودین یکی یکی غذاهای خوشمزه، پارچه های خوب و همه چیزهایی را که برای پادشاهی نیاز داشت سفارش داد. جن هر آنچه را که می خواستند به گونه ای داد که تا به حال ندیده بودند.
Months after, he chanced to see the daughter of Sultan, the beautiful princess Yasmin. Soon he fell in love with Yasim. His mother asked the Sultan to give his daughter in marriage to Alaudeen. The Sultan agreed and Alaudeen married Yasmin.
چند ماه بعد، او شانسی برای دیدن دختر سلطان، شاهزاده خانم زیبا یاسمین داشت. خیلی زود عاشق یاسیم شد. مادرش از سلطان خواست که دخترش را به عقد علاودین در آورد. سلطان موافقت کرد و علاودین با یاسمین ازدواج کرد.
Later the unlucky magician came to know about the lamp and Alaudeen’s wealthy condition. He knew that it was only because of the magical lamp. He wanted to get it by any means. So he disguised himself as a lamp vendor and entered Alaudeen's palace. At that time Alaudeen was out on work. The magician shouted aloud, "Lamps, new lamp for old one, come and see, then buy".
بعدها شعبده باز بدشانس از چراغ و وضعیت ثروتمند آلودین مطلع شد. او می دانست که این فقط به خاطر چراغ جادویی است. او می خواست به هر وسیله ای به آن برسد. پس خود را به لباس یک چراغ فروش درآورد و وارد کاخ آلودین شد. در آن زمان آلودین سر کار بود. شعبده باز با صدای بلند فریاد زد: لامپ، چراغ جدید برای قدیم، بیا ببین، بعد بخر.
The princess saw the old lamp on the table and wanted to change it for a new one.
شاهزاده خانم لامپ قدیمی را روی میز دید و خواست آن را با یک چراغ جدید عوض کند.
So the princess gave the old lamp to the magician and took the new one. The magician was happy. He left the place and rubbed the lamp and called the genie, “Change the palace and all as desert. In no time the palace was gone. Alaudeen’s mother and princess were in a desert area. When Alaudeen returned nothing was there. He knew that a strange man came to his palace. He thought that it was the magician, So he wandered for many days in search of his wife and mother.
بنابراین شاهزاده خانم چراغ قدیمی را به شعبده باز داد و لامپ جدید را گرفت. شعبده باز خوشحال شد. آنجا را ترک کرد و چراغ را مالید و جن را صدا زد: قصر و همه را بیابان کن. در مدت کوتاهی کاخ از بین رفت. مادر و شاهزاده آلودین در یک منطقه بیابانی بودند. وقتی آلودین برگشت هیچ چیز آنجا نبود. او می دانست که مرد غریبی به قصر او آمده است. او فکر کرد که این جادوگر است، بنابراین روزهای زیادی را در جستجوی همسر و مادرش سرگردان کرد.
He had forgotten the magic ring he wore in his fingers. But after some days, he remembered the magic ring and the genie. Suddenly he rubbed the ring and called the genie. The genie came before him and asked him, ‘Master! What do you want me to do now?" Alaudeen asked to take him to the place where his wife and mother were.
حلقه جادویی را که در انگشتانش زده بود فراموش کرده بود. اما بعد از چند روز یاد انگشتر جادو و جن افتاد. ناگهان انگشتر را مالید و جن را صدا کرد. جن پیش او آمد و از او پرسید: «استاد! الان از من میخواهی چه کار کنم؟» آلودین از او خواست تا او را به جایی که همسر و مادرش بودند ببرند.
The genie stretched his hand and took Alaudeen on it to the mountain top. There he saw his palace. But to his shock the magician was there to guard his wife and mother. Suddenly he hid himself behind a door. At night the magician fell asleep. Slowly Alaudeen went inside the magician's room and took the old lamp. As soon as he took it, he rubbed the lamp. The genie appeared before Alaudeen and said," Oh! Master order me, what do you want to do?" Alaudeen said, “sent the magician from here". The genie closed his fingers and then slowly opened. The magician disappeared from there never to return again.
جن دستش را دراز کرد و آلودین را روی آن به بالای کوه برد. در آنجا قصر خود را دید. اما در کمال تعجب جادوگر آنجا بود تا از همسر و مادرش محافظت کند. ناگهان خودش را پشت دری پنهان کرد. شب، شعبده باز به خواب رفت. آلودین به آرامی به داخل اتاق شعبده باز رفت و چراغ قدیمی را گرفت. همین که گرفت، چراغ را مالید. جن در مقابل آلودین ظاهر شد و گفت: "اوه! استاد به من دستور بده، می خواهی چه کار کنی؟" آلودین گفت: «جادوگر را از اینجا فرستاد.» جن انگشتانش را بست و سپس به آرامی باز شد. شعبده باز از آنجا ناپدید شد و دیگر برنگشت.
Then Alaudeen asked the genie to take them to their own land. The genie took the palace with Alaudeen, the princess and his mother to their place.
سپس آلودین از جن خواست که آنها را به سرزمین خودشان ببرد. جن کاخ را با آلودین، شاهزاده خانم و مادرش به جای خود برد.
They reached their own land and ruled the kingdom for a long time. The magic lamp was with Alaudeen forever.
آنها به سرزمین خود رسیدند و برای مدت طولانی بر پادشاهی حکومت کردند. چراغ جادو برای همیشه با آلودین بود.