Alibaba and The Forty Thieves>
علی بابا و چهل دزد
Alibaba and The Forty Thieves
علی بابا و چهل دزد
Alibaba and The Forty Thieves:
علی بابا و چهل دزد:
Once there lived a woodcutter in a village in Arabia. His name was Ali Baba. He was very poor. One day he was cutting the trees beside a mountain near by. Suddenly he heard some hoofing sound. So he climbed up the tree to watch seriously and carefully.
روزی یک هیزم شکن در روستایی در عربستان زندگی می کرد. اسمش علی بابا بود. او بسیار فقیر بود. یک روز داشت درختان کنار کوهی در آن نزدیکی را می برید. ناگهان صدای سم پاشی را شنید. بنابراین او از درخت بالا رفت تا با جدیت و دقت تماشا کند.
There he saw forty men riding on the horses back and went towards the mountain raising dust on their way. All of them wore masks on their faces. He thought they must be thieves. He watched carefully what they were doing. They all stopped before the mountain. One of them must be the chief, got down from the horse and walked towards a huge rock in the mountain. He stretched his hands and called ‘Open seesee…"
در آنجا چهل مرد را سوار بر اسبها دید و به سمت کوه رفت و در راه خود گرد و غبار برافراشت. همه آنها ماسک به صورت خود زده بودند. او فکر می کرد آنها باید دزد باشند. او با دقت نگاه می کرد که آنها چه می کنند. همه جلوی کوه ایستادند. یکی از آنها باید رئیس باشد، از اسب پایین آمد و به سمت صخره ای عظیم در کوه رفت. دستهایش را دراز کرد و صدا زد: ببین ببین…
The rock slowly moved to one side with a noise of friction. There was a narrow path in the mountain. Ali Baba found that it was a cave. All the thieves got down from the horses and carried heavy bags on then back inside the cave. After all of them went inside, the door closed Ali Baba watched it with anxiety. Some time after, they all came out of the cave and rode back as they came. The door closed again after the forty thieves came out.
سنگ به آرامی با صدای اصطکاک به یک طرف حرکت کرد. مسیر باریکی در کوه وجود داشت. علی بابا فهمید که غار است. همه دزدها از اسب ها پایین آمدند و کیسه های سنگین را با خود حمل کردند و سپس به داخل غار برگشتند. بعد از اینکه همه رفتند داخل، در بسته شد علی بابا با نگرانی تماشایش کرد. مدتی بعد، همگی از غار بیرون آمدند و همانطور که آمدند، برگشتند. بعد از بیرون آمدن چهل دزد در دوباره بسته شد.
Ali Baba got down from the tree and walked slowly near the rock. He also stretching his hand and called loudly "Open seesee"!
علی بابا از درخت پایین آمد و آهسته نزدیک صخره راه افتاد. او هم دستش را دراز کرد و با صدای بلند صدا زد "Open seesee"!
Suddenly the door of the rock opened, slowly. Ali Baba went inside the Cave. The door closed again. In the center of the Cave Ali Baba saw lot of precious gems and jewels on a small stage. Gold and silver coins were also found everywhere there. On the other side he saw diamonds in an open box. Ali Baba was in wonder and he didn't see such amounts of wealth at a place.
ناگهان در صخره به آرامی باز شد. علی بابا رفت داخل غار. در دوباره بسته شد. علی بابا در مرکز غار، گوهرها و جواهرات گرانبهایی را روی صحنه کوچکی دید. سکه های طلا و نقره نیز در همه جا یافت می شد. از طرف دیگر الماس ها را در جعبه ای باز دید. علی بابا در تعجب بود و چنین ثروتی را در جایی ندید.
He was stunned for a while, but in a very short time he filled a sack with as much as he could and returned home. Ali Baba showed his wife the sack full of precious gems and gold. His wife was shocked for a while on seeing the wealth.
مدتی مات و مبهوت ماند، اما در مدت کوتاهی تا جایی که توانست یک گونی را پر کرد و به خانه برگشت. علی بابا گونی پر از گوهرهای گرانبها و طلا را به همسرش نشان داد. همسرش برای مدتی با دیدن ثروت شوکه شد.
He said, “our worst days come to an end from today".
او گفت: از امروز بدترین روزهای ما به پایان می رسد.
His wife replied, “We have become very rich in a single day".
همسرش پاسخ داد: «ما در یک روز خیلی ثروتمند شدیم».
He wanted to weigh the wealth he had in the sack. His wife went to borrow the weighing machine from Kasim All Baba's rich brother. As Kasim's wife was a suspicious woman, she wanted to know the reason why she got the machine.
می خواست ثروتی را که در گونی داشت وزن کند. همسرش رفت تا دستگاه توزین را از برادر پولدار قاسم آل بابا قرض بگیرد. از آنجایی که همسر قاسم زنی مشکوک بود، می خواست دلیل این دستگاه را بداند.
So she applied some gum at the bottom of the weighing machine. Ali Baba's wife brought the machine and weighed the coins. When she was weighing, a gold coin stuck at the base. She returned the machine to Kasim's wife without knowing that a coin was under the machine.
بنابراین او مقداری آدامس در پایین دستگاه توزین گذاشت. زن علی بابا دستگاه را آورد و سکه ها را وزن کرد. هنگامی که او وزن می کرد، یک سکه طلا در پایه گیر کرد. او بدون اینکه بداند یک سکه زیر دستگاه است، دستگاه را به همسر قاسم پس داد.
When Kasim's wife saw the coin under the machine she and Kasim become jealous.
وقتی همسر قاسم سکه را زیر دستگاه دید، او و قاسم حسادت کردند.
As Kasim was a wicked and greedy man, he wanted to know the secret of Ali Baba's wealth.
قاسم چون مردی شرور و حریص بود می خواست از راز ثروت علی بابا مطلع شود.
Kasim learnt the secret from Ali Baba. He went to the mountain. Standing in front of the cave he said loudly" Open seesee!"
قاسم راز را از علی بابا آموخت. به کوه رفت. جلوی غار ایستاد و با صدای بلند گفت: ببین ببین!
The door opened. After he entered in, the door closed again On seeing the wealth he shouted in joy “All are mine from now".
در باز شد. بعد از اینکه وارد شد، در دوباره بسته شد، با دیدن ثروت، با خوشحالی فریاد زد: «از این به بعد همه مال من هستند».
He quickly filled his sack and came near the door and said “Open Sasee!" But the door didn't open. "Open kasee" he said again, but the door did not move.
سریع کیسه اش را پر کرد و نزدیک در آمد و گفت: «ساسی را باز کن!» اما در باز نشد، دوباره گفت: «کاسی را باز کن» اما در تکان نخورد.
Kasim had forgotten the words OPEN SEESEE to open the rock door. So he got stranded inside the cave. He tried again and again but in vain. After some time later, the forty thieves came to the cave They entered the cave and found Kasim inside the cave with a sack full of gold.
قاسم کلمات OPEN SEESEE را فراموش کرده بود تا در صخره را باز کند. بنابراین او در داخل غار گیر افتاد. او بارها و بارها تلاش کرد اما بیهوده. پس از مدتی چهل دزد به غار آمدند و وارد غار شدند و قاسم را با گونی پر از طلا در داخل غار یافتند.
"What? A new thief inside…cut his head" the chief ordered in a high voice when they came out.
وقتی آنها بیرون آمدند، رئیس با صدای بلند دستور داد: "چی؟ یک دزد جدید داخل ... سرش را برید."
They killed Kasim and threw him away outside the cave. As he did not come back to his house till the evening, his wife got worried. He went to Ali Baba's house and asked for help. He went near the cave. He saw the body of his brother near the rock door. He cried. 'Oh God, why were you so greedy? He took the body home. His wife thought that It was the punishment given by God for her greediness
قاسم را کشتند و بیرون از غار انداختند. چون تا عصر به خانه اش برنگشت، همسرش نگران شد. به خانه علی بابا رفت و کمک خواست. نزدیک غار رفت. جسد برادرش را نزدیک در سنگ دید. گریه کرد. خدایا چرا اینقدر حرص خوردی؟ جنازه را به خانه برد. همسرش فکر کرد که این مجازاتی است که خداوند به خاطر حرص و آز او داده است
Ali Baba murmured some thing and wept for his dead brother.
علی بابا چیزی زمزمه کرد و برای برادر مرده اش گریه کرد.