An Honest Woodcutter

یک هیزم شکن صادق

An Honest Woodcutter

یک هیزم شکن صادق

An Honest Woodcutter

یک هیزم شکن صادق

Once there lived a poor woodcutter. He used to cut trees in the woods. One day he was cutting wood on the bank of a river. His axe fell down into the river. The river was deep. He could not take his axe out. He sat on the bank and began to weep.

روزی یک هیزم شکن فقیر زندگی می کرد. او در جنگل درختان را قطع می کرد. یک روز داشت در کنار رودخانه هیزم می برد. تبرش در رودخانه افتاد. رودخانه عمیق بود. او نتوانست تبر خود را بیرون بیاورد. روی ساحل نشست و شروع کرد به گریه کردن.

Mercury, the god of water appeared. He asked the reason of his weeping. The woodcutter told the whole story. Mercury dived into the water and brought a golden axe. The woodcutter refused to take it. Mercury again dived and brought a silver axe. The woodcutter did not take it either. Then he brought an iron axe. The woodcutter took it gladly. Mercury was much pleased. He rewarded the woodcutter with the other two axes.

تیر، خدای آب ظاهر شد. علت گریه اش را پرسید. هیزم شکن تمام ماجرا را گفت. عطارد در آب فرو رفت و تبر طلایی آورد. هیزم شکن از بردن آن امتناع کرد. تیر دوباره شیرجه زد و تبر نقره ای آورد. هیزم شکن هم نگرفت. سپس یک تبر آهنی آورد. هیزم شکن با خوشحالی آن را گرفت. مرکوری بسیار راضی بود. او هیزم شکن را با دو تبر دیگر پاداش داد.

Moral: Honesty is the best policy.

اخلاق: صداقت بهترین سیاست است.