An Old Man and an Ass>
یک پیرمرد و یک الاغ
An Old Man and an Ass
یک پیرمرد و یک الاغ
An Old Man and an Ass
یک پیرمرد و یک الاغ
Once an old man and his son were going to the market to sell an ass. They walked along beside the ass. A passer-by commented, "How foolish you are! Why don't you ride the ass instead of walking along?"
یک بار پیرمردی با پسرش برای فروش الاغ به بازار می رفتند. آنها در کنار الاغ راه می رفتند. یک رهگذر اظهار داشت: "تو چقدر احمقی! چرا به جای راه رفتن، سوار الاغ نمی شوی؟"
At this, the old man lifted his son onto the ass. A little further, another traveler said to the boy, "You rascal! How can you ride the ass, when your old father trudges along?" The son felt ashamed and made his father sit on the ass.
در این هنگام پیرمرد پسرش را روی الاغ بلند کرد. کمی جلوتر، مسافر دیگری به پسر گفت: "ای فضول! چگونه می توانی سوار الاغ شوی، در حالی که پدر پیرت در راه است؟" پسر خجالت کشید و پدرش را وادار کرد روی الاغ بنشیند.
Then they came across a third person, who was shocked that the old man was riding the ass while his little son walked.
سپس با شخص سومی برخورد کردند که از اینکه پیرمرد در حالی که پسر کوچکش راه می رفت، سوار الاغ می شد، شوکه شده بود.
The father and the son then tied the ass's legs together and carried it on a pole. This amused everyone present there. Angry at being mocked at, they threw the ass into the river. Another man, who saw this, saved the ass and took it home.
سپس پدر و پسر پاهای الاغ را به هم بستند و آن را روی یک میله حمل کردند. این همه حاضران را سرگرم کرد. آنها از اینکه مورد تمسخر قرار می گیرند عصبانی بودند، الاغ را به رودخانه انداختند. مرد دیگری که این را دید، الاغ را نجات داد و به خانه برد.