An Unfair World

دنیای ناعادلانه

An Unfair World

دنیای ناعادلانه

An Unfair World

دنیای ناعادلانه

One day, a man while walking towards his office saw a beggar coming to him. The beggar was in a very bad condition. He was barefoot and his clothes were torn. When the beggar asked for money, the man said, Why don't you work? Don't you feel ashamed asking people for money?

روزی مردی در حالی که به سمت دفترش می رفت، گدای را دید که به سمتش می آید. گدا در وضعیت بسیار بدی قرار داشت. پابرهنه بود و لباسش پاره شده بود. وقتی گدا درخواست پول کرد، مرد گفت: چرا کار نمی کنی؟ از اینکه از مردم پول بخواهید خجالت نمی کشید؟

At this the beggar replied, I do feel ashamed asking for money. But once when I took money without asking, the police took me to jail. The man had no answer to this. He went on his way to the office.

در این هنگام گدا پاسخ داد، من از درخواست پول خجالت می کشم. اما یک بار که بدون درخواست پول گرفتم، پلیس مرا به زندان برد. مرد پاسخی به این موضوع نداشت. به سمت دفتر رفت.