Animal jokes -2

جوک های حیوانات -2

Animal jokes -2

جوک های حیوانات -2

Animal jokes -2:

جوک های حیوانات -2:

36. What do you give a nine-hundred-pound gorilla for his birthday?

36. به گوریل نهصد پوندی برای تولدش چه می دهید؟

I don't know, but you'd better hope he likes it!

من نمی دانم، اما شما بهتر است امیدوار باشید که او آن را دوست داشته باشد!

37. As migration approached, two elderly vultures doubted they could make the trip south, so they decided to go by airplane.When they checked their baggage, the attendant noticed that they were carrying two dead raccoons. "Do you wish to check the raccoons through as luggage?" she asked. "No, thanks," replied the vultures. "They're carrion."

37. با نزدیک شدن به مهاجرت، دو کرکس مسن شک کردند که بتوانند به جنوب سفر کنند، بنابراین تصمیم گرفتند با هواپیما بروند. وقتی چمدان خود را چک کردند، خدمتکار متوجه شد که آنها دو راکون مرده حمل می کنند. "آیا می خواهید راکون ها را به عنوان چمدان چک کنید؟" او پرسید. کرکس ها پاسخ دادند: نه، متشکرم. "آنها مردار هستند."

38. A monkey is sitting in a tree, smoking a joint, when a lizard walks past. The lizard looks up and says to the monkey “Hey! what are you doing?” The monkey says “Smoking a joint, come up and join me, my cold-blooded friend.”

38. وقتی یک مارمولک از کنارش می گذرد، میمونی روی درخت نشسته است و در حال سیگار کشیدن است. مارمولک به بالا نگاه می کند و به میمون می گوید: «هی! چه کار می کنی؟» میمون می گوید: "در حال سیگار کشیدن یک مفصل، بیا و به من بپیوند، دوست خونسرد من."

So the lizard climbs up and sits next to the monkey and they have another joint. After a while the lizard says his mouth is ‘dry’, and that he’s going to get a drink from the river.

بنابراین مارمولک بالا می رود و کنار میمون می نشیند و مفصل دیگری دارند. بعد از مدتی مارمولک می‌گوید دهانش «خشک» است و می‌خواهد از رودخانه آب بنوشد.

At the riverbank, the lizard is so stoned that he leans too far over and falls in. A Crocodile sees this and swims over to the stoned lizard, helping him to the side.

در ساحل رودخانه، مارمولک به قدری سنگ خورده است که بیش از حد خم می شود و به داخل می افتد.

He then asks the lizard, “What’s the matter with you?!” The lizard explains to the crocodile that he was sitting in the tree, smoking a joint with his new monkey friend. He then explained how his mouth got dry, and that he was so wasted that, when he went to get a drink from the river, he fell in!

سپس از مارمولک می پرسد: «تو چه شده است؟» مارمولک به تمساح توضیح می دهد که او روی درخت نشسته بود و با دوست میمون جدیدش در حال سیگار کشیدن بود. او سپس توضیح داد که چگونه دهانش خشک شده و آنقدر هدر رفته است که وقتی برای نوشیدن آب از رودخانه رفته است، داخل آن افتاده است!

The inquisitive crocodile says he has to check this out. He walks into the jungle and finds the tree where the monkey is sitting, finishing a joint. He looks up and says “Hey, MONKEY!” The Monkey looks down and says: " DUDE……. how much water did you drink?”

تمساح کنجکاو می گوید که باید این را بررسی کند. او به جنگل راه می‌رود و درختی را می‌بیند که میمون در آن نشسته است و یک مفصل را تمام می‌کند. او به بالا نگاه می کند و می گوید: "هی، میمون!" میمون به پایین نگاه می کند و می گوید: "رفیق... چقدر آب خوردی؟"

39. A grasshopper walks into a bar. The bartender sees him and says, “Hey! We have a drink named after you!”

39. ملخ وارد یک بار می شود. ساقی او را می بیند و می گوید: «هی! ما یک نوشیدنی به نام تو داریم!»

The grasshopper says, “You have a drink named Steve?”

ملخ می گوید: "شما نوشیدنی به نام استیو دارید؟"

40. A man goes inside a pet shop and starts to move around the cages to scout the pets.

40. مردی به داخل یک فروشگاه حیوانات خانگی می رود و شروع به حرکت در قفس ها می کند تا حیوانات خانگی را جستجو کند.

He sees a monkey with a price of 5000$ and goes to the merchant to ask for details.

میمونی با قیمت 5000 دلار را می بیند و به سراغ تاجر می رود تا جزئیات را جویا شود.

Hey mister, the monkey…what does it know to worth that much money?

هی آقا، میمون... چه می داند که ارزش این همه پول دارد؟

Well, it knows Windows 95, 98, 2000, and also knows Word, C++, Visual Basic and last but not least, it knows how to play computer games.

خوب، ویندوز 95، 98، 2000 را می شناسد، و همچنین Word، C++، Visual Basic را می شناسد و در آخر، می داند که چگونه بازی های رایانه ای انجام دهد.

- Good monkey, it's worth the money.

- میمون خوب، به پولش می ارزد.

He goes and finds another monkey with a price of 10000$ and again he will ask the merchant.

او می رود و میمون دیگری با قیمت 10000 دلار پیدا می کند و دوباره از بازرگان می پرسد.

"What does this monkey know?"

"این میمون چه می داند؟"

"It knows Linux, Unix, Corel and Autocad."

لینوکس، یونیکس، کورل و اتوکد را می شناسد.

"Nice, even I don't know those things."

"خوب، حتی من این چیزها را نمی دانم."

On a last scout run he finds another monkey just sitting there with a price 20000$.

در آخرین دویدن پیشاهنگی او میمون دیگری را پیدا می‌کند که با قیمت 20000 دلار آنجا نشسته است.

The story repeats, and he goes with a lack of confidence to ask the merchant for details.

داستان تکرار می شود و او با عدم اعتماد به نفس می رود تا جزئیات را از تاجر بپرسد.

"And what does this monkey do for that ridiculous amount of money?"

"و این میمون با این مقدار پول مضحک چه می کند؟"

"I never saw her doing anything, but the other two call her Project Manager!"

من هرگز او را در حال انجام کاری ندیدم، اما دو نفر دیگر او را مدیر پروژه صدا می زنند!

41. A vulture boards the airplane carrying two dead raccoons. The stewardess says, "I'm sorry, but we only allow each passenger one carrion."

41. کرکسی با دو راکون مرده سوار هواپیما می شود. مهماندار می گوید: متاسفم، اما به هر مسافر فقط یک لاشه اجازه می دهیم.

42. A bear and a rabbit are both taking a shit in the woods.

42. یک خرس و یک خرگوش هر دو در جنگل مشغول خوردن هستند.

The bear asks the rabbit "Do you have a problem with shit sticking to your fur?"

خرس از خرگوش می پرسد: "آیا مشکلی داری که به خزت بچسبد؟"

And the rabbit replies "No."

و خرگوش پاسخ می دهد "نه."

So the bear wipes his ass with the rabbit.

بنابراین خرس الاغ خود را با خرگوش پاک می کند.

43. A farmer comes home with a lively young bull. His two old bulls have fallen on sad days. He's letting them hang around for old times' sake. The minute the new bull is put into the pasture,he starts servicing the cows. At about the fourth cow, one of the old bulls starts to paw the ground and snort. The other asks,"Why are you doing that?" The old bull answers, "I don't want him to think I'm one of these cows!"

43. یک کشاورز با یک گاو نر جوان سرزنده به خانه می آید. دو گاو نر پیر او در روزهای غمگینی افتاده اند. او به خاطر زمان های قدیم به آنها اجازه می دهد در اطراف بچرخند. لحظه ای که گاو نر جدید در مرتع قرار می گیرد، او شروع به خدمات رسانی به گاوها می کند. در حدود گاو چهارم، یکی از گاوهای نر پیر شروع به پنجه زدن به زمین و خرخر کردن می کند. دیگری می پرسد "چرا این کار را می کنی؟" گاو پیر پاسخ می دهد: "من نمی خواهم او فکر کند که من یکی از این گاوها هستم!"

44. I've never understood why women love cats. Cats are independent, they don't listen, they don't come in when you call, they like to stay out all night, come home and expect to be fed and stroked, then want to be left alone and sleep. In other words, every quality that women hate in a man, they love in a cat.

44. من هرگز نفهمیدم چرا زنان گربه را دوست دارند. گربه‌ها مستقل هستند، گوش نمی‌دهند، وقتی شما تماس می‌گیرید داخل نمی‌شوند، دوست دارند تمام شب بیرون بمانند، به خانه بیایند و انتظار داشته باشند که غذا بخورند و نوازش شوند، سپس می‌خواهند تنها بمانند و بخوابند. به عبارت دیگر، هر ویژگی که زنان در یک مرد از آن متنفرند، در یک گربه دوست دارند.

45. There was once an aspiring veterinarian who put himself through veterinary school working nights as a taxidermist. Upon graduation, he decided he could combine his two vocations to better serve the needs of his patients and their owners, while doubling his practice and, therefore, his income. He opened his own offices with a shingle on the door saying, "Dr. Jones, Veterinary Medicine and Taxidermy -- Either way, you get your dog back!"

45. یک بار یک دامپزشک مشتاق بود که خود را در مدرسه دامپزشکی به عنوان یک تاکسیدرمیست مشغول به کار کرد. پس از فارغ التحصیلی، او تصمیم گرفت که می تواند دو حرفه خود را ترکیب کند تا بهتر به نیازهای بیماران و صاحبان آنها خدمت کند، در حالی که کار خود و در نتیجه درآمد خود را دو برابر کند. او دفتر خود را با زونا روی در باز کرد و گفت: "دکتر جونز، دامپزشکی و تاکسیدرمی - در هر صورت، شما سگ خود را پس بگیرید!"

46. A man wrote a letter to a small hotel in a midwest town he planned to visit on his vacation. He wrote, "I would very much like to bring my dog with me. He is well groomed and very well behaved. Would you be willing to permit me to keep him in my room with me at night?" An immediate reply came from the hotel owner, who said, "I've been operating this hotel for many years. In all that time, I've never had a dog steal towels, bedclothes, silverware or pictures off the walls. I've never had to evict a dog in the middle of the night for being drunk and disorderly. and I've never had a dog run out on a hotel bill. Yes, indeed, your dog is welcome at my hotel. And, if your dog will vouch for you, you're welcome to stay here, too."

46. ​​مردی نامه ای به یک هتل کوچک در شهری در غرب میانه نوشت که قصد داشت در تعطیلاتش از آن بازدید کند. او نوشت: "خیلی دوست دارم سگم را با خودم بیاورم. او کاملاً آراسته و رفتار خوبی دارد. آیا حاضرید به من اجازه دهید که او را شب در اتاقم با خودم نگه دارم؟" بلافاصله صاحب هتل پاسخ داد و گفت: "من سال‌هاست که این هتل را اداره می‌کنم. در تمام این مدت، هرگز سگی حوله، رختخواب، ظروف نقره یا عکس از دیوار دزدیده است. هرگز مجبور نشدم یک سگ را به خاطر مست بودن و بی نظمی بیرون کنم و من هرگز قبض هتل را تمام نکرده ام سگ شما را تضمین می کند، شما هم خوش آمدید که اینجا بمانید."

47. A frog telephones the Psychic Hotline and is told, "You are going to meet a beautiful young girl who will want to know everything about you.

47. قورباغه ای با خط تلفن روانی تماس می گیرد و به او می گویند: "شما با یک دختر جوان زیبا ملاقات خواهید کرد که می خواهد همه چیز را در مورد شما بداند.

"The frog says, "This is great! Will I meet her at a party, or what?"

"قورباغه می گوید: "این عالی است! آیا او را در یک مهمانی ملاقات خواهم کرد یا چه؟"

"No," says the psychic. "Next semester in her biology class."

روانی می گوید: نه. "ترم بعد در کلاس زیست شناسی او."

48. Mrs. Peterson phoned the repairman because her dishwasher quit working. He couldn't accommodate her with an "after-hours" appointment and since she had to go to work, she told him, "I'll leave the key under the mat. Fix the dishwasher, leave the bill on the counter, and I'll mail you a check. By the way, I have a large rottweiler inside named Killer; he won't bother you. I also have a parrot, and whatever you do, do not talk to the bird! "Well, sure enough the dog, Killer, totally ignored the repairman, but the whole time he was there, the parrot cursed, yelled, screamed, and about drove him nuts.As he was ready to leave, he couldn't resist saying, "You stupid bird, why don't you shut up!" To which the bird replied, "Killer, get him!!!"

48. خانم پیترسون با تعمیرکار تماس گرفت زیرا ماشین ظرفشویی او کار نکرد. او نتوانست او را با یک قرار "بعد از ساعت کاری" بپذیرد و از آنجایی که باید سر کار می رفت، به او گفت: "کلید را زیر تشک می گذارم. ماشین ظرفشویی را تعمیر کنید، صورتحساب را روی پیشخوان بگذارید و من یک چک را برای شما پست می کنم که نامش را قاتل بگذارد سگ، قاتل، کاملاً تعمیرکار را نادیده گرفت، اما طوطی در تمام مدتی که آنجا بود، فحش می‌داد، فریاد می‌کشید، جیغ می‌کشید و او را دیوانه می‌کرد. در حالی که آماده رفتن بود، نمی‌توانست مقاومت کند و گفت: «احمق. پرنده، چرا ساکت نمی‌شوی!» که پرنده پاسخ داد: قاتل، او را بگیر!!!

49. There was once a man from the city who was visiting a small farm, and during this visit he saw a farmer feeding pigs in a most extraordinary manner. The farmer would lift a pig up to a nearby apple tree, and the pig would eat the apples off the tree directly. The farmer would move the pig from one apple to another until the pig was satisfied, then he would start again with another pig.The city man watched this activity for some time with great astonishment. Finally, he could not resist saying to the farmer, "This is the most inefficient method of feeding pigs that I can imagine. Just think of the time that would be saved if you simply shook the apples off the tree and let the pigs eat them from the ground! "The farmer looked puzzled and replied, "What's time to a pig?"

49. یک بار مردی از شهر بود که از مزرعه کوچکی بازدید می کرد و در این بازدید کشاورز را دید که به طرز خارق العاده ای به خوک ها غذا می داد. کشاورز یک خوک را به سمت درخت سیب نزدیک می برد و خوک مستقیماً سیب های درخت را می خورد. کشاورز خوک را از سیبی به سیب دیگر می برد تا خوک راضی می شد، سپس دوباره با خوک دیگری شروع می کرد. مرد شهر مدتی با حیرت زیاد این فعالیت را تماشا کرد. در نهایت، او نتوانست مقاومت کند و به کشاورز گفت: "این ناکارآمدترین روشی است که می توانم تصور کنم برای غذا دادن به خوک ها. فقط به زمانی فکر کنید که اگر سیب ها را از روی درخت تکان دهید و اجازه دهید خوک ها آنها را بخورند چه زمانی صرفه جویی می شود. از روی زمین "کشاورز نگاهی متحیر کرد و پاسخ داد: "وقت یک خوک چند است؟"

50. Two roaches were munching on garbage in an alley when one engages a discussion about a new restaurant. "I was in that new restaurant across the street," said one. "It's so clean! The kitchen is spotless, and the floors are gleaming white. There is no dirt anywhere -- it's so sanitary that the whole place shines." "Please," said the other roach frowning. "Not while I'm eating!"

50. دو سوسک در یک کوچه مشغول لق زدن زباله بودند که یکی در مورد رستوران جدید بحث می کند. یکی گفت: "من در آن رستوران جدید روبروی خیابان بودم." "خیلی تمیز است! آشپزخانه بی لک است، و کف آن سفید می درخشد. هیچ جا خاکی نیست -- آنقدر بهداشتی است که تمام مکان می درخشد." سوسک دیگر با اخم گفت: لطفا. "نه وقتی که دارم غذا می خورم!"

51. How many dogs does it take to change a light bulb?

51. برای تعویض لامپ چند سگ لازم است؟

Border Collie: Just one. Then I'll replace any wiring that's not up to code.

مرز کولی: فقط یک. سپس هر سیم کشی که مطابق کد نباشد را تعویض می کنم.

Rottweiler: Make me!

روتوایلر: مرا بساز!

Lab: Oh, me, me! Pleeease let me change the light bulb! Can I? Huh? Huh?

آزمایشگاه: آه، من، من! لطفا اجازه دهید من لامپ را عوض کنم! آیا می توانم؟ ها؟ ها؟

Dachshund: You know I can't reach that stupid lamp!

داچشوند: میدونی من نمیتونم به اون چراغ احمق برسم!

Malamute: Let the Border Collie do it. You can feed me while he's busy.

Malamute: اجازه دهید Border Collie این کار را انجام دهد. شما می توانید تا زمانی که او مشغول است به من غذا بدهید.

Jack Russell Terrier: I'll just pop it in while I'm bouncing off the walls.

جک راسل تریر: من فقط آن را در حالی که دارم از دیوارها می پرم وارد می کنم.

Greyhound: It isn't moving. Who cares?

تازی: حرکت نمی کند. چه کسی اهمیت می دهد؟

Cocker Spaniel: Why change it? I can still pee on the carpet in the dark.

کوکر اسپانیل: چرا آن را عوض کنیم؟ هنوز هم می توانم در تاریکی روی فرش ادرار کنم.

Mastiff: Screw it yourself! I'm not afraid of the dark…

ماستیف: خودت پیچش کن! من از تاریکی نمی ترسم…

Doberman: While it's out, I'll just take a nap on the couch.

دوبرمن: در حالی که بیرون است، من فقط روی کاناپه چرت می زنم.

Boxer: Who needs light? I can still play with my squeaky toys in the dark.

بوکسور: چه کسی به نور نیاز دارد؟ من هنوز می توانم با اسباب بازی های جیرجیر خود در تاریکی بازی کنم.

Pointer: I see it, there it is, there it is, right there!

اشاره گر: من آن را می بینم، آنجاست، آنجاست، همین جاست!

Chihuahua: Yo quiero Taco Bulb?

Chihuahua: Yo quiero Taco Bulb؟

Australian Shepherd: First, I'll put all the light bulbs in a little circle…

استرالیایی شپرد: اول، همه لامپ ها را در یک دایره کوچک قرار می دهم…

Old English Sheep dog: Light bulb? That thing I just ate was a light bulb?

سگ گوسفند انگلیسی قدیمی: لامپ؟ چیزی که من خوردم یک لامپ بود؟

Basset Hound: Zzzzzzzzzzzzzz…

Basset Hound: Zzzzzzzzzzzzzzzzz…

Westie: Dogs do not change light bulbs -- people change light bulbs. I am not one of THEM so the question is, how long before I can expect my light again?

وستی: سگ ها لامپ را عوض نمی کنند -- مردم لامپ ها را عوض می کنند. من یکی از آنها نیستم، بنابراین سؤال این است که چقدر قبل از اینکه بتوانم دوباره منتظر نور خود باشم؟

Poodle: I'll just blow in the Border Collie's ear and he'll do it. By the time he finishes rewiring the house, my nails will be dry.

پودل: من فقط در گوش مرزی کولی می دم و او این کار را می کند. وقتی سیم کشی خانه را تمام کند، ناخن هایم خشک می شود.

Golden Retriever: The sun is shining, the day is young, we've got our whole lives ahead of us, and you're inside worrying about a stupid burned-out bulb?

گلدن رتریور: خورشید می درخشد، روز جوان است، ما تمام زندگی مان را پیش رو داریم، و تو نگران یک لامپ احمقانه سوخته هستی؟

52. Does Your Cat Own You?

52. آیا گربه شما صاحب شماست؟

See how many yes answers apply to you.

ببینید چند پاسخ بله برای شما صدق می کند.

Do you select your friends based on how well your cats like them?

آیا دوستان خود را بر اساس میزان علاقه گربه هایتان انتخاب می کنید؟

Do you buy more than 50 pounds of cat litter a month?

آیا ماهیانه بیش از 50 پوند بستر گربه می‌خرید؟

Do you think it's cute when your cat swings on your drapes or licks your butter?

آیا فکر می‌کنید وقتی گربه‌تان روی پرده‌هایتان تاب می‌خورد یا کره‌تان را می‌لیسد، جذاب است؟

Do you sleep in the same position all night because it annoys your cats when you move?

آیا تمام شب را در یک وضعیت می خوابید زیرا هنگام حرکت گربه های شما را آزار می دهد؟

Do you feed your cat tidbits from the table with your fork?

آیا با چنگال خود به گربه خود از روی میز غذا می دهید؟

Does your cat sleep on your head? Do you like it?

آیا گربه شما روی سر شما می خوابد؟ آیا آن را دوست دارید؟

Do you have more than four opened but rejected cans of cat food in the refrigerator?

آیا بیش از چهار قوطی غذای گربه باز شده اما رد شده در یخچال دارید؟

Do you watch bad TV because the cat is sleeping on the remote?

آیا به دلیل خوابیدن گربه روی کنترل از راه دور تلویزیون بد تماشا می کنید؟

Will you stand at the open door indefinitely in the freezing rain while your cat sniffs the door, deciding whether to go out or come in?

آیا در باران یخبندان به طور نامحدود پشت در باز می ایستید در حالی که گربه شما در را بو می کند و تصمیم می گیرد که بیرون بروید یا داخل؟

Would you rather spend a night at home with your cat than go out on a bad date?

آیا ترجیح می دهید یک شب را در خانه با گربه خود بگذرانید تا اینکه در یک قرار بد بیرون بروید؟

Do you put off making the bed until the cat gets up and decides to have some animal fun?

آیا مرتب کردن تخت را به تعویق می اندازید تا گربه از جایش بلند شود و تصمیم بگیرد که با حیوانات سرگرم شود؟

Do you give your cat presents and a stocking at Christmas?

آیا در کریسمس به گربه خود هدیه و جوراب می دهید؟

53. Two rabbits were being chased by a pack of wolves. The wolves chased the rabbits into a thicket. After a few minutes, one rabbit turned to the other and said, "Well, do you want to make a run for it or stay here a few days and outnumber them?"

53. دو خرگوش توسط یک دسته گرگ تعقیب می شدند. گرگ ها خرگوش ها را در انبوهی تعقیب کردند. بعد از چند دقیقه، یکی از خرگوش‌ها رو به دیگری کرد و گفت: "خب، می‌خواهی این کار را انجام دهی یا چند روز اینجا بمانی و از تعداد آنها بیشتر شوی؟"

54. A champion jockey is about to enter an important race on a new horse. The horse's trainer meets him before the race and says, ''All you have to remember with this horse is that every time you approach a jump, you have to shout, 'ALLLLEEE OOOP!' really loudly in the horse's ear. Providing you do that, you'll be fine.'' The jockey thinks the trainer is mad but promises to shout the command. The race begins and they approach the first hurdle. The jockey ignores the trainer's ridiculous advice and the horse crashes straight through the center of the jump. They carry on and approach the second hurdle. The jockey, somewhat embarrassed, whispers 'Aleeee ooop' in the horse's ear. The same thing happens--the horse crashes straight through the center of the jump. At the third hurdle, the jockey thinks, ''It's no good, I'll have to do it,'' and yells, ''ALLLEEE OOOP!'' really loudly. Sure enough, the horse sails over the jump with no problems. This continues for the rest of the race, but due to the earlier problems the horse only finishes third. The trainer is fuming and asks the jockey what went wrong. The jockey replies, ''Nothing is wrong with me--it's this bloody horse. What is he--deaf or something?'' The trainer replies, ''Deaf?? DEAF?? He's not deaf--he's BLIND!''

54. یک جوکی قهرمان در آستانه ورود به یک مسابقه مهم با اسب جدید است. مربی اسب قبل از مسابقه با او ملاقات می کند و می گوید: "تمام چیزی که با این اسب باید به خاطر داشته باشید این است که هر بار که به یک پرش نزدیک می شوید، باید فریاد بزنید "ALLLEEE OOOP!" واقعا با صدای بلند در گوش اسب. به شرطی که این کار را انجام دهی، خوب می شوی.» جوکی فکر می کند مربی دیوانه است اما قول می دهد که فرمان را فریاد بزند. مسابقه شروع می شود و آنها به مانع اول نزدیک می شوند. جوکی توصیه های مضحک مربی را نادیده می گیرد و اسب مستقیماً از مرکز پرش تصادف می کند. آنها ادامه می دهند و به مانع دوم نزدیک می شوند. جوکی، کمی خجالت زده، در گوش اسب "Aleeee ooop" را زمزمه می کند. همین اتفاق می افتد - اسب مستقیماً از مرکز پرش تصادف می کند. در مانع سوم، جوکی فکر می‌کند: «این خوب نیست، باید این کار را انجام دهم» و واقعاً با صدای بلند فریاد می‌زند: «ALLLEEE OOOP!». مطمئناً اسب بدون هیچ مشکلی از روی پرش عبور می کند. این برای بقیه مسابقه ادامه دارد، اما به دلیل مشکلات قبلی اسب تنها سوم می شود. مربی در حال دود است و از جوکی می پرسد چه مشکلی رخ داده است. جوکی پاسخ می دهد: "هیچ چیزی برای من مشکلی نیست - این اسب خونین است. او چیست - ناشنوا یا چیزی؟ ناشنوا؟؟ او ناشنوا نیست - او کور است!»

55. A New York boy was being led through the swamps of Louisiana by his cousin.

55. پسر عموی نیویورکی توسط پسر عمویش از میان باتلاق های لوئیزیانا هدایت می شد.

"Is it true that an alligator won't attack you if you carry a flashlight?

"این درست است که تمساح اگر چراغ قوه به همراه داشته باشید به شما حمله نمی کند؟

"The cousin smirked and replied, "Depends on how fast ya carry the flashlight."

پسرخاله پوزخندی زد و گفت: بستگی به سرعت حمل چراغ قوه دارد.

56. A blind man was out walking with his seeing eye dog when suddenly the animal paused and wet the man's leg. Bending down, the blind man stretched out his hand and patted the dog's head. Having watched what happened, a passerby said, "Say, why are you patting him? That dog just peed on your leg!" "I know," said the blind man, "but I gotta find his head before I can kick his butt."

56. مردی نابینا در حال راه رفتن با سگ چشم بینای خود بود که ناگهان حیوان مکث کرد و پای مرد را خیس کرد. مرد نابینا که خم شد دستش را دراز کرد و دستی به سر سگ زد. بعد از تماشای اتفاقات، یک رهگذر گفت: "بگو، چرا به او دست می زنی؟ آن سگ فقط روی پای تو ادرار کرد!" مرد نابینا گفت: می دانم، اما قبل از اینکه بتوانم به باسنش لگد بزنم، باید سرش را پیدا کنم.

57. A man was driving down a country road one day at 45 miles per hour when suddenly he noticed a 3-legged chicken running at the same speed beside his truck. Though he thought this odd, the man decided to speed up so he wouldn't cause an accident with the chicken. The man sped up to 55 miles per hour, but low and behold, so did the 3-legged chicken. The man then sped up to 65 miles per hour only to again be equaled in speed by the 3-legged chicken. As the man watched in amazement, the chicken suddenly made a sharp left turn and took off down a side road toward a small farm. The man quickly also made the left turn and followed the chicken to the small farm, parking out front. Looking around the man found the farmer around back in the midst of many 3-legged chickens.After greeting the farmer, the man asked him why he was raising 3-legged chickens. "Well we figure," said the farmer, "that with an average family of 3 people, only 2 can have a chicken leg with an average chicken. But with a three legged chicken, each member of the family can enjoy a chicken leg of their own." "That's pretty wise," said the man, who then asked "Well how do your 3-legged chickens taste?" "I don't know," said the farmer. "We've never been able to catch one."

57. مردی روزی با سرعت 45 مایل در ساعت در جاده ای روستایی در حال رانندگی بود که ناگهان متوجه مرغ 3 پا شد که با همان سرعت در کنار کامیون خود می دوید. اگرچه او این را عجیب می‌دانست، اما مرد تصمیم گرفت سرعتش را افزایش دهد تا با مرغ تصادف نکند. این مرد تا 55 مایل در ساعت سرعت داشت، اما کم بود و جوجه 3 پا هم همینطور. این مرد سپس تا 65 مایل در ساعت سرعت گرفت و دوباره با سرعتی برابر مرغ 3 پا شد. در حالی که مرد با تعجب تماشا می کرد، مرغ ناگهان به سمت چپ چرخید و از جاده فرعی به سمت مزرعه کوچکی خارج شد. مرد نیز به سرعت به سمت چپ پیچید و مرغ را به سمت مزرعه کوچک دنبال کرد و در جلو پارک کرد. مرد با نگاهی به اطراف، کشاورز را در میان جوجه های 3 پا پیدا کرد. پس از احوالپرسی با کشاورز، مرد از او پرسید که چرا جوجه های 3 پا را پرورش می دهد. کشاورز گفت: "خوب می فهمیم که با یک خانواده متوسط ​​3 نفره، تنها 2 نفر می توانند با یک مرغ متوسط ​​یک پای مرغ داشته باشند. اما با یک مرغ سه پا، هر یک از اعضای خانواده می توانند از یک پای مرغ لذت ببرند. خودشون." مرد گفت: "خیلی عاقلانه است" و سپس پرسید: "خوب مزه جوجه های 3 پا شما چگونه است؟" کشاورز گفت: نمی دانم. "ما هرگز نتوانستیم یکی را بگیریم."

58. A dog walks into a butcher shop with a purse strapped around his neck. He walks up to the meat case and calmly sits there until it's his turn to be waited on. A man, who was already in the butcher shop, finished his purchase and noticed the dog. The butcher leaned over the counter and asked the dog what it wanted today. The dog put its paw on the glass case in front of the ground beef,and the butcher said, "How many pounds?" The dog barked twice, so the butcher made a package of two pounds ground beef. He then said,"Anything else?" The dog pointed to the pork chops, and the butcher said, "How many?" The dog barked four times, and the butcher made up a package of four pork chops. The dog walked around behind the counter, so the butcher could get at the purse and take out the appropriate amount of money before tying the two packages of meat around the dog's neck. The man, who had been watching all of this, decided to follow the dog. The dog walked for several blocks and then walked up to a house where it began to scratch the door to be let in.As the owner opened the door, the man called to the owner, "That's are ally smart dog you have there.""He's not really all that smart," the owner replied. "This is the second time this week he forgot his key."

58. سگی با کیفی به گردنش وارد قصابی می شود. او به سمت جعبه گوشت می رود و آرام آنجا می نشیند تا نوبت به انتظار او برسد. مردی که قبلاً در قصابی بود، خرید خود را تمام کرد و متوجه سگ شد. قصاب روی پیشخوان خم شد و از سگ پرسید که امروز چه می خواهد؟ سگ پنجه اش را روی جعبه شیشه ای جلوی گوشت چرخ کرده گذاشت و قصاب گفت: "چند پوند؟" سگ دو بار پارس کرد، بنابراین قصاب بسته ای از دو پوند گوشت چرخ کرده درست کرد. سپس گفت: "چیز دیگری؟" سگ به گوشت خوک اشاره کرد و قصاب گفت: "چند؟" سگ چهار بار پارس کرد و قصاب بسته ای از چهار تکه گوشت خوک درست کرد. سگ پشت پیشخوان راه می‌رفت، بنابراین قصاب می‌توانست به کیف پول برسد و قبل از بستن دو بسته گوشت به گردن سگ، مقدار مناسب پول را بیرون بیاورد. مردی که همه اینها را تماشا می کرد، تصمیم گرفت سگ را دنبال کند. سگ چندین بلوک راه رفت و سپس به سمت خانه ای رفت که در آنجا شروع به خراشیدن در کرد تا اجازه دهد وارد شود. وقتی صاحب در را باز کرد، مرد صاحب خانه را صدا کرد: "این سگ باهوشی است که شما آنجا دارید." مالک پاسخ داد: "او واقعاً آنقدر باهوش نیست." این دومین بار است که در این هفته کلید خود را فراموش می کند.

59. A police officer came upon a terrible wreck where the driver and passenger had been killed. As he looked upon the wreckage a little monkey came out of the brush and hopped around the crashed car. The officer looked down at the monkey and said "I wish you could talk." The monkey looked up at the officer and shook his head up and down. "You can understand what I'm saying?" asked the officer. Again, the monkey shook his head up and down. "Well, did you see this?" "Yes," motioned the monkey. "What happened? "The monkey pretended to have a can in his hand and turned it up by his mouth. "They were drinking?" asked the officer. "Yes." "What else?" The monkey pinched his fingers together and held them to his mouth. "They were smoking marijuana?" "Yes." "What else?" The monkey motioned "Screwing." "They were screwing, too?" asked the astounded officer. "Yes." "Now wait, you're saying your owners were drinking, smoking and screwing before they wrecked." "Yes." "What were you doing during all this?" "Driving" motioned the monkey.

59. یک افسر پلیس با خرابی وحشتناکی برخورد کرد که در آن راننده و مسافر کشته شده بودند. همانطور که او به خرابه ها نگاه می کرد، میمون کوچکی از برس بیرون آمد و دور ماشین تصادف کرده چرخید. افسر به میمون نگاه کرد و گفت: ای کاش می توانستی حرف بزنی. میمون به افسر نگاه کرد و سرش را بالا و پایین تکان داد. "میتونی بفهمی چی میگم؟" از افسر پرسید. دوباره میمون سرش را بالا و پایین تکان داد. "خب اینو دیدی؟" میمون اشاره کرد: بله. "چی شد؟" میمون وانمود کرد که یک قوطی در دست دارد و آن را با دهانش چرخاند. "آنها مشروب می خوردند؟" از افسر پرسید. "بله." "دیگه چی؟" میمون انگشتانش را به هم چسباند و به دهانش گرفت. "آنها ماری جوانا می کشیدند؟" "بله." "دیگه چی؟" میمون با اشاره به «پیچ کردن» اشاره کرد. اونا هم می پیچیدند؟ افسر حیرت زده پرسید. "بله." "حالا صبر کن، تو می گویی که صاحبان شما قبل از اینکه خراب شوند مشروب می خوردند، سیگار می کشیدند و پیچ می زدند." "بله." "در تمام این مدت چه کار می کردی؟" "رانندگی" به میمون اشاره کرد.

60. This guy wakes up one morning to find a gorilla in his tree. He looks in the phone book for a gorilla removal service until he finds one. "Is it a boy or girl Gorilla?" the service guy asks. "Boy," is the man's response. "Oh yeah, I can do it. I'll be right there," says the service guy. An hour later the service guy shows up with a stick, a Chihuahua, a shotgun, and a pair of handcuffs. He then gives the man some instructions: "Now, I'm going to climb this tree and poke the gorilla with the stick until he falls. When he does, the trained Chihuahua will bite the gorilla's testicles off. The gorilla will then cross his hands to protect himself and allow you to put the handcuffs on him." The man asks, "What do I do with the shotgun?" The service guy replies, "If I fall out of the tree before the gorilla, shoot the Chihuahua."

60. این مرد یک روز صبح از خواب بیدار می شود و گوریل را در درختش پیدا می کند. او در دفترچه تلفن به دنبال یک سرویس حذف گوریل می گردد تا زمانی که یکی را پیدا کند. "گوریل پسر است یا دختر؟" خدمتکار می پرسد "پسر" پاسخ مرد است. خدمتکار می گوید: "اوه بله، من می توانم این کار را انجام دهم. من همان جا خواهم بود." یک ساعت بعد، خدمتکار با یک چوب، یک چیهواهوا، یک تفنگ ساچمه ای و یک جفت دستبند ظاهر شد. سپس دستوراتی به مرد می‌دهد: "حالا، من از این درخت بالا می‌روم و با چوب گوریل را می‌کوبم تا بیفتد. وقتی این کار را انجام داد، چی‌هواهوای آموزش‌دیده بیضه‌های گوریل را گاز می‌گیرد. سپس گوریل از او عبور می‌کند. دستان خود را حفظ کند و به شما اجازه دهد که به او دستبند بزنید." مرد می پرسد: با تفنگ ساچمه ای چه کار کنم؟ خدمتکار پاسخ می دهد: "اگر من قبل از گوریل از درخت افتادم، به چیهواهوا شلیک کنید."

61. A rabbit one day managed to break free from the laboratory where he had been born and brought up. As he scurried away from the fencing of the compound, he felt grass under his little feet and saw the dawn breaking for the first time in his life. 'Wow, this is great,' he thought. It wasn't long before he came to a hedge and, after squeezing under it he saw a wonderful sight - lots of other bunny rabbits, all free and nibbling at the lush grass. 'Hey,' he called. 'I'm a rabbit from the laboratory and I've just escaped. Are you wild rabbits? 'Yes. Come and join us,' they cried. Our friend hopped over to them and started eating the grass. It tasted so good. 'What else do you wild rabbits do?' he asked. 'Well,' one of them said. 'You see that field there? It's got carrots growing in it. We dig them up and eat them.' This, he couldn't resist and he spent the next hour eating the most succulent carrots. They were wonderful. Later, he asked them again, 'What else do you do?' 'You see that field there? It's got lettuce growing in it. We eat them as well.' The lettuce tasted just as good and he returned a while later completely full. 'Is there anything else you guys do?' he asked. One of the other rabbits came a bit closer to him and spoke softly. 'There's one other thing you must try. You see those rabbits there,' he said, pointing to the far corner of the field. 'They're girls. We poke them. Go and try it.' Well, our friend spent the rest of the morning screwing his little heart out until, completely knackered, he staggered back over to the guys. 'That was fantastic,' he panted. 'So are you going to live with us then?' one of them asked. 'I'm sorry, I had a great time but I can't.' The wild rabbits all stared at him, a bit surprised. 'Why? We thought you liked it here.' 'I do,' our friend replied. 'But I must get back to the laboratory. I'm dying for a cigarette.'

61. یک خرگوش روزی توانست از آزمایشگاهی که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بود رها شود. وقتی از حصار محوطه دور می شد، علف را زیر پاهای کوچکش احساس کرد و برای اولین بار در زندگی اش طلوع فجر را دید. او فکر کرد: "وای، این عالی است." طولی نکشید که به یک پرچین رسید و پس از فشردن زیر آن، منظره شگفت انگیزی را دید - خرگوش های خرگوش بسیار دیگری که همگی آزاد بودند و چمن های سرسبز را نیش می زدند. "هی" او صدا زد. من یک خرگوش آزمایشگاه هستم و تازه فرار کرده ام. آیا شما خرگوش وحشی هستید؟ بله. بیایید و به ما بپیوندید، آنها گریه کردند. دوست ما به سمت آنها رفت و شروع به خوردن علف کرد. طعمش خیلی خوب بود خرگوش های وحشی دیگر چه کار می کنید؟ او پرسید. یکی از آنها گفت: خوب. آن میدان را آنجا می بینی؟ هویج در آن رشد می کند. ما آنها را حفر می کنیم و می خوریم.' او نتوانست مقاومت کند و یک ساعت بعد را صرف خوردن آبدارترین هویج کرد. فوق العاده بودند. بعداً دوباره از آنها پرسید: "دیگر چه کار می کنید؟" آن میدان را آنجا می بینی؟ در آن کاهو رشد می کند. ما آنها را نیز می خوریم. طعم کاهو هم به همان اندازه خوب بود و مدتی بعد کاملا پر برگشت. آیا کار دیگری هم هست که انجام دهید؟ او پرسید. یکی از خرگوش های دیگر کمی به او نزدیک شد و به آرامی صحبت کرد. یک چیز دیگر وجود دارد که باید امتحان کنید. شما آن خرگوش ها را آنجا می بینید، و به گوشه دور میدان اشاره کرد. آنها دختر هستند. آنها را به هم می زنیم. برو و امتحانش کن. خوب، دوست ما بقیه‌ی صبح را صرف قلب کوچک‌اش کرد تا اینکه کاملاً گیج‌آلود به سمت بچه‌ها برگشت. او نفس نفس زد: "خیلی عالی بود." "پس میخوای با ما زندگی کنی؟" یکی از آنها پرسید. "متاسفم، به من خوش گذشت اما نمی توانم." خرگوش های وحشی همه با تعجب به او خیره شدند. چرا؟ ما فکر کردیم که شما اینجا را دوست دارید.' دوست ما پاسخ داد: «می‌کنم. اما من باید به آزمایشگاه برگردم. دارم برای سیگار میمیرم.

62. Upon entering the little country store, the stranger noticed a sign saying DANGER! BEWARE OF DOG! posted on the glass door. Inside he noticed a harmless old hound dog asleep on the floor beside the cash register.He asked the store manager, "Is THAT the dog folks are supposed to beware of?""Yep, that's him," he replied.The stranger couldn't help but be amused. "That certainly doesn't look like a dangerous dog to me. Why in the world would you post that sign?""Because", the owner replied, "before I posted that sign, people kept tripping over him."

62. غریبه با ورود به فروشگاه کوچک روستایی متوجه تابلویی شد که روی آن نوشته شده بود خطر! مراقب سگ باشید! روی در شیشه ای نوشته شده است در داخل او متوجه یک سگ تازی پیر بی‌آزاری شد که روی زمین در کنار صندوق‌فروشی خوابیده بود. او از مدیر فروشگاه پرسید: "آیا سگ‌ها باید مراقب آن باشند؟" او پاسخ داد: "بله، اوست." غریبه نمی‌توانست. کمک نمی کند اما سرگرم شود. "مطمئناً برای من سگ خطرناکی به نظر نمی رسد. چرا در دنیا آن علامت را می گذاری؟" "زیرا" صاحب پاسخ گفت: "قبل از اینکه من آن تابلو را بگذارم، مردم مدام به او دست می زدند."

63. Two guys go hunting. Jerry has never gone hunting while Joe has hunted all his life.When they get to the northern Wisconsin woods, Joe tells Jerry to sit by a tree and not make a sound while Joe checks out a deer stand. After he gets about a quarter of a mile away, Joe hears a blood-curdling scream.He rushes back to Jerry and yells, "I thought I told you to be quiet!"Jerry says, "Hey, I tried. I really did. When those snakes crawled over me, I didn't make a sound. When that bear was breathing down my neck, I didn't make a peep. But when those two chipmunks crawled up my pants leg and said, 'Should we take them with us or eat them here?' I couldn't keep quiet any more!"

63. دو نفر به شکار می روند. جری هرگز به شکار نرفته است در حالی که جو تمام عمرش را شکار کرده است. هنگامی که آنها به جنگل های شمالی ویسکانسین می رسند، جو به جری می گوید که کنار یک درخت بنشیند و صدایی در نیاورد تا جو جایگاه آهو را بررسی کند. پس از اینکه حدود یک ربع مایل دور شد، جو صدای جیغی را می شنود. او با عجله به سمت جری برمی گردد و فریاد می زند: "فکر کردم گفتم ساکت باش!" جری می گوید: "هی، سعی کردم. واقعا این کار را کردم. وقتی آن مارها روی من خزیدند، وقتی آن خرس در حال نفس کشیدن از گردنم بود، صدایی نزدم، اما وقتی آن دو سنجاب پای شلوارم را بالا بردند آنها با ما هستند یا آنها را اینجا بخوریم؟ دیگر نمی‌توانستم سکوت کنم!»

64. A man goes into a bar with his pet octopus and says "I'll bet $50 that no one here has a musical instrument that this octopus CAN'T play' The people in the bar look around, and someone fetches out an old guitar. The octopus has a look,picks it up, tunes the string, and starts playing the guitar.The octopus' owner pockets the $50 Next, a guy comes up with a trumpet. The octopus takes the horn, loosens up the keys, licks it's lips and starts playing a jazz solo. The guy pockets yet another $50. The bar owner has been watching all of this and disappears to the back. He comes back a few moments later with a set of bagpipes under his arm. He puts them on the bar and says to the guy and his octopus, ' Now, if your octopus can play THAT, I'll give you $100. The octopus takes a long hard look at the bagpipes, lifts it up, turns it over, has yet another look from a different angle. Puzzled, the octopus' owner comes over and says 'What are you waiting for? Hurry up and play that damn thing! The octopus says, 'Play it? Hell if I can work out how to get it's pajamas off, I'm gonna screw it!!

64. مردی با اختاپوس حیوان خانگی خود به یک بار می رود و می گوید: "من 50 دلار شرط می بندم که هیچ کس در اینجا آلتی نداشته باشد که این اختاپوس نتواند بنوازد." اختاپوس نگاه می کند، آن را برمی دارد، سیم را کوک می کند و شروع به نواختن گیتار می کند. صاحب اختاپوس 50 دلار را به جیب می زند. لب هایش را می زند و شروع می کند به نواختن یک جاز آنها را روی میله قرار می دهد و به آن پسر و اختاپوسش می گوید: "حالا، اگر اختاپوس شما بتواند آن را بازی کند، من 100 دلار به شما می دهم، اختاپوس به سختی به کیسه ها نگاه می کند، آن را بلند می کند، آن را برمی گرداند. یک نگاه دیگر از زاویه ای دیگر، صاحب اختاپوس می آید و می گوید: «عجله کن و آن لعنتی را بازی کن؟» لعنتی اگه بتونم بفهمم لباس خوابش رو چطوری در بیارم، میزارمش!!

65. One day a man was walking in the woods when he got lost.For two days he roamed around trying to find a way out.He had not eaten anything during this period and was famished. Over on a rock ledge he spotted a bald eagle,killed it, and started to eat it. Surprisingly a couple of park rangers happen to find him at that moment, and arrested him for killing an endangered species.At court, he plead innocent to the charges against him claiming that if he didn't eat The bald eagle he would have died from starvation. The judge ruled in his favor.In the judges closing statement he asked the man, "I would like you to tell me something before I let you go. I have never eaten a bald eagle, nor ever plan on it.What did it taste like?" The man answered, "Well, it tasted like a cross between a whooping crane and a spotted owl."

65. یک روز مردی در جنگل راه می رفت که گم شد. دو روز در این اطراف پرسه می زد تا راهی پیدا کند. در این مدت چیزی نخورده بود و گرسنه بود. روی یک طاقچه سنگی یک عقاب طاس را دید، آن را کشت و شروع به خوردنش کرد. در کمال تعجب چند پارکبان در آن لحظه او را پیدا کردند و او را به خاطر کشتن یک گونه در خطر انقراض دستگیر کردند. در دادگاه، او نسبت به اتهامات وارده بر او بی گناه اعتراف کرد و ادعا کرد که اگر عقاب کچل را نمی خورد، از آن می مرد. گرسنگی قاضی به نفع او رای داد. در بیانیه پایانی قاضی از مرد پرسید: "دوست دارم قبل از اینکه تو را رها کنم چیزی به من بگو. من هرگز عقاب کچل نخورده ام و هیچ برنامه ای هم برای آن نخورده ام. چه مزه ای داشت. مثل؟" مرد پاسخ داد: "خب، طعم آن شبیه تلاقی جرثقیل سیاه و جغد خالدار بود."

66. How to Collect a Beaker of Cat's Urine:

66. نحوه جمع آوری یک لیوان ادرار گربه:

1. Treat the beaker like your most prized possession.

1. با لیوان مانند با ارزش ترین دارایی خود رفتار کنید.

2. Solemnly intone the word "no" every time the cat approaches the beaker.

2. هر بار که گربه به فنجان نزدیک می شود، با جدیت کلمه "نه" را به زبان بیاورید.

3. After completing steps #1 and #2, leave the cat alone with the beaker for thirty seconds.

3. پس از انجام مراحل #1 و #2، گربه را به مدت سی ثانیه با بشر تنها بگذارید.

67. During an auction of exotic pets, a woman who had placed a winning bid told the auctioneer, "I'm paying a fortune for that parrot. I hope he talks as well as you say he does." "I guarantee it, madam," replied the auctioneer. "Who do you think was bidding against you?"

67. در یک حراج حیوانات خانگی عجیب و غریب، زنی که پیشنهادی برنده داده بود به حراج گزار گفت: "من برای آن طوطی پول زیادی می پردازم. امیدوارم او همانطور که شما می گویید خوب صحبت کند." حراج دهنده پاسخ داد: خانم، تضمین می کنم. "فکر می کنی چه کسی علیه شما مناقصه می کرد؟"

68. A guy hears a knocking on his door. He opens it up, and no one is there. He looks all around and he finally sees a little snail sitting on the doormat. He picks it up and throws it across the street into a field. Ten months go by, and one day he hears a knocking on his door. He opens it up and no one is there. He looks all around, and he finally sees a little snail sitting on the doormat. The snail looks up and says, "What the hell was that all about?"

68. مردی صدای در زدن را می شنود. او آن را باز می کند و هیچ کس آنجا نیست. به اطراف نگاه می کند و بالاخره حلزون کوچکی را می بیند که روی فرش نشسته است. آن را برمی دارد و می اندازد آن طرف خیابان در مزرعه. ده ماه می گذرد و یک روز صدای در زدن را می شنود. او در را باز می کند و کسی آنجا نیست. به اطراف نگاه می‌کند و بالاخره حلزون کوچکی را می‌بیند که روی فرش نشسته است. حلزون سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: «این چه چیزی بود؟»

69. "I think Rover is getting a bit old, he seems to be going deaf."

69. "فکر می کنم روور کمی پیر شده است، به نظر می رسد ناشنوا می شود."

"Bullsh*t, watch this… Rover sit!

"Bullsh*t، این را تماشا کن... روور بنشین!

Oh dear, you're right, I'll get the shovel and clean it up!"

اوه عزیزم، حق با توست، من بیل را می گیرم و تمیزش می کنم!»

70. A man running a little behind schedule arrives at a picture theatre, goes in to watch the movie that has already started, and as his eyes adjust to the darkness, he is surprised to see a dog sitting beside its master in the row ahead, intently watching the movie. It even seemed to be enjoying the movie: wagging its tail in the happy bits, drooping its ears at the sad bits, and hiding its eyes with its paws at the scary bits. After the movie, the man approaches the dog’s owner, "Jeez mate, your dog really seemed to enjoy the movie. I'm amazed!" "Yes, I'm amazed too!" came the reply. "He hated the book."

70. مردی که کمی عقب‌تر از برنامه می‌دوید به یک سالن نمایش می‌رسد، برای تماشای فیلمی که از قبل شروع شده است، می‌رود و در حالی که چشمانش به تاریکی عادت می‌کند، از دیدن سگی که در ردیف جلویی در کنار صاحبش نشسته تعجب می‌کند. ، با جدیت فیلم را تماشا می کند. حتی به نظر می‌رسید که از فیلم لذت می‌برد: دمش را در قسمت‌های شاد تکان می‌داد، گوش‌هایش را از قسمت‌های غمگین آویزان می‌کرد، و چشمانش را با پنجه‌هایش در قسمت‌های ترسناک پنهان می‌کرد. پس از پایان فیلم، مرد به صاحب سگ نزدیک می شود و می گوید: "جیز همسر، سگ شما واقعاً از فیلم لذت می برد. من شگفت زده شدم!" "بله، من هم تعجب کردم!" جواب آمد او از کتاب متنفر بود.

71. A little turtle begins to climb a tree slowly. After long hours of effort, he reaches the top, jumps into the air waving his front legs, until reaches heavily into the ground with a hard knock over his shell. After recovering his consciousness, he starts to climb the tree again, jumps again, and knocks the ground heavily again. The little turtle insisted again and again after each knock, while a couple of birds sitting at the edge of a branch, looking the turtle with pain..suddenly the female bird says to the male: "Hey dear, I think it's time to tell our little turtle he is adopted."

71. یک لاک پشت کوچولو به آرامی شروع به بالا رفتن از درخت می کند. پس از ساعت‌ها تلاش، به اوج می‌رسد، با تکان دادن پاهای جلویی‌اش به هوا می‌پرد تا با ضربه‌ای محکم به پوسته‌اش به زمین می‌رسد. پس از به هوش آمدن دوباره شروع به بالا رفتن از درخت می کند، دوباره می پرد و دوباره زمین را به شدت می کوبد. لاک پشت کوچولو بعد از هر در زدن بارها و بارها اصرار می کرد، در حالی که چند پرنده لبه شاخه ای نشسته بودند و با درد به لاک پشت نگاه می کردند. ناگهان پرنده ماده به نر می گوید: "هی عزیزم، فکر کنم وقتشه که بگم. لاک پشت کوچولوی ما به فرزندخواندگی گرفته شده است."

72. A man took his Rottweiler to the vet and said "My dog's cross-eyed, is there anything you can do for him?" "Well," said the vet, "let's have a look at him." So he picks the dog up and has a good look at its eyes. "Hmm," says the vet, "I'm going to have to put him down" "What?! Just because he's cross-eyed?" says the man. "No, because he's too heavy, and my arms are tired." says the vet.

72. مردی روتوایلر خود را نزد دامپزشک برد و گفت: "سگ من چشم دوخته است، آیا کاری می توانید برای او انجام دهید؟" دامپزشک گفت: "خب، بیایید به او نگاه کنیم." بنابراین سگ را بلند می کند و به چشمانش خوب می نگرد. دامپزشک می گوید: "هوم، من باید او را زمین بگذارم" "چی؟! فقط به این دلیل که او چشم دوخته است؟" مرد می گوید. "نه، چون او خیلی سنگین است و بازوهای من خسته است." دامپزشک می گوید

73. A guy walks into a pet store wanting a parrot. The store clerk shows him two beautiful ones out on the floor. "This one's $5,000 and the other is$10,000." the clerk said. "Wow! What does the $5,000 one do?" "This parrot can sing every aria Mozart ever wrote." "And the other?" said the customer. "This one can sing Wagner's entire Ring cycle. There's another one in the back room for $30,000." "Holy moly! What does that one do?" "Nothing that I can tell, but the other two parrots call him 'Maestro'."

73. مردی وارد فروشگاه حیوانات خانگی می شود و طوطی می خواهد. کارمند فروشگاه دو تا زیبا را روی زمین به او نشان می دهد. این یکی 5000 دلار و دیگری 10000 دلار است. منشی گفت "وای! این 5000 دلاری چه کار می کند؟" "این طوطی می تواند هر آریائی را که موتزارت نوشته است بخواند." "و دیگری؟" گفت مشتری "این یکی می تواند تمام چرخه حلقه واگنر را بخواند. یکی دیگر در اتاق پشتی به قیمت 30000 دلار وجود دارد." "مولی مقدس! آن یکی چه می کند؟" هیچ چیز نمی توانم بگویم، اما دو طوطی دیگر او را "ماسترو" صدا می زنند."

74. There were two cows in a paddock, enjoying the sun and eating some grass. The first cow said "Moo."And the second cow said "That's funny, I was just about to say that."

74. دو گاو در یک پادوک بودند که از آفتاب لذت می بردند و مقداری علف می خوردند. گاو اول گفت "مو." و گاو دوم گفت: "این خنده دار است، من فقط می خواستم این را بگویم."

75. A boy and girl octopus out on a date walked down the street arm in arm in arm in arm...

75. اختاپوس پسر و دختری که برای قرار ملاقات بیرون آمده بودند، دست به بازو به بازو در خیابان قدم زدند...

76. This is what should happen to ALL CATS..!

76. این چیزی است که باید برای همه گربه ها اتفاق بیفتد..!

HOW TO WASH THE CAT

نحوه شستن گربه

1. Thoroughly clean the toilet.

1. توالت فرنگی را کاملا تمیز کنید.

2. Add the required amount of shampoo to the toilet water and have both lids up.

2. مقدار مورد نیاز شامپو را به آب توالت اضافه کنید و هر دو پلک را بالا بیاورید.

3. Find the cat and soothe him while you carry him toward the bathroom.

3. در حالی که گربه را به سمت حمام حمل می کنید، گربه را پیدا کنید و او را آرام کنید.

4. In one smooth movement, put the cat in the toilet and close both lids. (You may need to stand on the lid so that he cannot escape.) The cat will self-agitate and make ample suds. Never mind the noises that come from your toilet, the cat is actually enjoying this.

4. با یک حرکت صاف، گربه را در توالت قرار دهید و هر دو درب را ببندید. (شاید لازم باشد روی درب بایستید تا نتواند فرار کند.) گربه خودش را به هم می زند و به اندازه کافی کف می کند. به صداهایی که از توالت شما می آید اهمیت ندهید، گربه در واقع از این کار لذت می برد.

CAUTION:Do not get any part of your body too close to the edge, as his claws will be reaching out for anything they can find.

احتیاط: هیچ قسمتی از بدن خود را خیلی به لبه نزدیک نکنید، زیرا پنجه های او برای هر چیزی که پیدا کنند دراز می کنند.

5. Flush the toilet three or four times. This provides a Power "Wash" and "Rinse", which I have found to be quite effective.

5. توالت را سه یا چهار بار شستشو دهید. این یک "شستشو" و "آبشویی" را فراهم می کند، که به نظر من کاملاً مؤثر است.

6. Have someone open the door to the outside and ensure that there are no people between the toilet and the outside door.

6. از شخصی بخواهید در را به سمت بیرون باز کند و اطمینان حاصل کند که بین توالت و درب بیرونی کسی وجود ندارد.

7. Stand behind the toilet as far as you can, and quickly lift both lids.

7. تا جایی که می توانید پشت توالت بایستید و به سرعت هر دو درپوش را بردارید.

8. The now-clean cat will rocket out of the toilet, and run outside where he will dry himself.

8. گربه ای که اکنون تمیز است از توالت بیرون می آید و به بیرون می دود تا خودش را خشک کند.

Sincerely,THE DOG

با احترام، THE DOG

77. I just watched my dog chase his tail for 5 minutes and thought "wow, dogs are easily entertained."

77. من فقط سگم را تماشا کردم که دمش را به مدت 5 دقیقه تعقیب می کند و فکر می کردم "وای، سگ ها به راحتی سرگرم می شوند."

Then I realized... I've just watched my dog chase his tail for 5 minutes.

بعد متوجه شدم... من فقط 5 دقیقه سگم را تماشا کردم که دمش را تعقیب می کند.