Arrogant King

شاه مغرور

Arrogant King

شاه مغرور

Arrogant King:

شاه مغرور:

Once there was a kingdom which was ruled by a tyrant king. He was so arrogant that he couldn’t stand praise of anyone else except for himself.

زمانی پادشاهی وجود داشت که توسط یک پادشاه ظالم اداره می شد. او آنقدر مغرور بود که تحمل تعریف و تمجید از دیگری را جز خود نداشت.

One time in his kingdom came a Sage. Sage admiration was spread through kingdom with in few days. He was kind and wise. He helped people by giving wise answers for their queries.

یک بار در پادشاهی او یک حکیم آمد. تحسین حکیم در چند روز از طریق پادشاهی پخش شد. او مهربان و خردمند بود. او با دادن پاسخ های عاقلانه برای پرسش هایشان به مردم کمک کرد.

Soon this news of Sage reached king through his loyal ministers. King envied him and decided to defame him among people.

به زودی این خبر سیج از طریق وزیران وفادارش به پادشاه رسید. پادشاه به او حسادت کرد و تصمیم گرفت او را در بین مردم بدنام کند.

So, king thought of a plan. King sent his guards to invite Sage to his palace. Sage accepted his invite. Public announcements were made for the day.

بنابراین، شاه به فکر نقشه ای افتاد. کینگ نگهبانان خود را فرستاد تا سیج را به کاخ خود دعوت کنند. سیج دعوت او را پذیرفت. اطلاعیه های عمومی برای آن روز انجام شد.

On decided day Sage came with smiling face. King welcomed priest. King told priest that he heard about his wisdom and wanted to see it for himself.

در روز تعیین شده، سیج با چهره ای خندان آمد. پادشاه از کشیش استقبال کرد. کینگ به کشیش گفت که در مورد حکمت او شنیده و می خواهد خودش آن را ببیند.

King said, “I will ask you question..”

کینگ گفت: من از شما سوال خواهم کرد.

Sage smiled in response.

سیج در جواب لبخند زد.

King was holding a dark cloth bag in his hand. He questioned, “Tell me what is in my hand??”

کینگ یک کیسه پارچه ای تیره در دست داشت. پرسید: بگو در دستم چیست؟

Sage replied, “You are holding a bird inside that bag..”

سیج پاسخ داد: "شما پرنده ای را در داخل آن کیسه نگه داشته اید."

King was little surprised yet calmly replied, “Yes.. you are right.. Now tell me is it alive or dead??”

کینگ کمی تعجب کرد اما با آرامش پاسخ داد: "بله.. درست می گویی.. حالا به من بگو زنده است یا مرده؟"

“If you are a wise man you will be able to answer..”, commented king.

شاه گفت: "اگر مرد عاقلی باشی، می توانی جواب بدهی..."

King’s planned that if Sage says that bird is alive then he will crush the neck of bird and show everyone a dead bird.. and if he says that it’s a dead bird then i will let bird live and show everyone that it’s alive.

کینگ برنامه ریزی کرده بود که اگر سیج بگوید آن پرنده زنده است، گردن پرنده را له کند و یک پرنده مرده را به همه نشان دهد.. و اگر بگوید این یک پرنده مرده است، من به پرنده اجازه خواهم داد زنده بماند و به همه نشان دهم که او زنده است.

King thought that whatever he answer it’s a win win situation for him.

کینگ فکر می‌کرد که به هر پاسخی که می‌دهد، برای او یک موقعیت برد برد است.

“Well.. it’s in you hand.. you can decided it.. if it’s alive or dead..”, replied Sage.

سیج پاسخ داد: "خب.. در دست توست.. تو می توانی تصمیم بگیری... اگر زنده باشد یا مرده...".

Moral: Similarly, Path we give to our Life is in our own hands. By our Choices and Efforts we can decide what to Make of Our Life.

اخلاق: به همین ترتیب، راهی که ما به زندگی خود می دهیم در دستان خود ماست. با انتخاب ها و تلاش هایمان می توانیم تصمیم بگیریم که از زندگی خود چه بسازیم.