Arrogant Rich Girl Story>
داستان دختر ثروتمند مغرور
Arrogant Rich Girl Story
داستان دختر ثروتمند مغرور
Arrogant Rich Girl Story
داستان دختر ثروتمند مغرور
Once a poor boy fell in love with a rich man daughter. Boy loved her a lot so one day he proposed to her.
یک بار پسری فقیر عاشق دختری ثروتمند شد. پسر خیلی او را دوست داشت یک روز از او خواستگاری کرد.
Girl rejected him by saying, “Listen, your monthly salary is even less than my daily expenses. How can i live with you? How could you even thought of coming to me and ask me?? I can never ever love you. Forget about me and go find someone of your level to get engaged.”
دختر او را رد کرد و گفت: «گوش کن، حقوق ماهیانه تو از هزینه روزانه من هم کمتر است. چگونه می توانم با شما زندگی کنم؟ چطوری فکر کردی بیای پیشم و از من بپرسی؟؟ من هرگز نمی توانم تو را دوست داشته باشم. مرا فراموش کن و برو یکی هم سطح خودت را پیدا کن تا نامزد کنی.»
Even after knowing girl’s thought he still loved her and after getting rejected boy left but couldn’t forget her.
حتی پس از دانستن فکر دختر که هنوز او را دوست دارد و پس از طرد شدن، پسر را ترک کرد اما نتوانست او را فراموش کند.
10 years later they stumbled into each other in a shopping mall.
10 سال بعد آنها در یک مرکز خرید با یکدیگر برخورد کردند.
Girl recognized him and said, “Hey!! You.. how are you?? I am married now He is very smart and do you know how much my husband’s salary..!! it’s 20,000$ per month. Can you beat that??
دختر او را شناخت و گفت: "هی!! تو.. چطوری؟؟ من الان متاهلم خیلی باهوشه و میدونی حقوق شوهرم چقدره..!! 20000 دلار در ماه است. آیا می توانید آن را شکست دهید؟
Boy eye’s got wet hearing those words from same person. A few seconds later her husband came around.
چشم پسر با شنیدن این کلمات از همان شخص خیس شده است. چند ثانیه بعد شوهرش آمد.
Before girl could say a word seeing the guy her husband said, “Sir, you are here! you have met my wife.”
قبل از اینکه دختر بتواند کلمه ای بگوید با دیدن مردی که شوهرش گفت: "آقا، شما اینجا هستید! تو با همسرم آشنا شدی.»
“This is my boss. I am one those working for his 100 million $ project.” husband said looking at his wife.
"این رئیس من است. من یکی از کسانی هستم که برای پروژه 100 میلیون دلاری او کار می کنم. شوهر با نگاه به همسرش گفت.
Husband continued, “He is very good person and do you know my dear, My boss loved a girl but he couldn’t win her heart that’s why he remained unmarried. How lucky would that girl have been, if she married my boss now..!! Now days who would have loved someone so much.”
شوهر ادامه داد: او خیلی آدم خوبی است و می دانی عزیزم، رئیس من دختری را دوست داشت اما نتوانست دل او را به دست بیاورد به همین دلیل مجرد ماند. اون دختر اگه الان با رئیس من ازدواج میکرد چقدر خوش شانس بود..!! امروز چه کسی کسی را اینقدر دوست داشت.»
Girl got totally shocked but couldn’t say a word after that.
دختر کاملا شوکه شد اما بعد از آن نتوانست کلمه ای بگوید.
Moral:
اخلاقی:
Life is too short so don’t be too arrogant and proud of yourself and look down on others current situation. Things change time change. Don’t under estimate anyone because everyone can have a great future.
زندگی خیلی کوتاه است پس خیلی به خود مغرور و مغرور نباشید و به وضعیت فعلی دیگران نگاه کنید. چیزها تغییر می کنند تغییر زمان کسی را دست کم نگیرید زیرا همه می توانند آینده خوبی داشته باشند.