Arya Demon Chanting Hymns

سرودهای آریا شیطان سرود

Arya Demon Chanting Hymns

سرودهای آریا شیطان سرود

Arya Demon Chanting Hymns:

سرودهای آریا شیطان سرود:

Tenali Ramalinga clearly understood that Thathacharya was furious on him.

تنالی رامالینگا به وضوح فهمید که تاتاچاریا بر او خشمگین است.

He is just a court poet, while Thathacharya is the royal family teacher and priest.

او فقط یک شاعر درباری است، در حالی که تاتاچاریا معلم و کشیش خانواده سلطنتی است.

If Ramalinga tried to confront directly with Thathacharya, that might ruin him similar to the situation, a lamb smashing her head when it collided with a mountain to knock it down.

اگر رامالینگا سعی می‌کرد مستقیماً با تاتاچاریا روبه‌رو شود، می‌توانست او را مانند وضعیت خراب کند، بره‌ای که سر او را در اثر برخورد با کوهی می‌کوبد تا آن را به زمین بزند.

Analyzing all the situations in detail and taking comparison of the strengths, Ramalinga decided to encounter Thathacharya with intelligence and not directly waging a war in the open.

رامالینگا با تجزیه و تحلیل همه موقعیت‌ها به تفصیل و مقایسه نقاط قوت، تصمیم گرفت تا با هوش و ذکاوت با تاتاچاریا روبرو شود و مستقیماً جنگی را به راه ناندازد.

Since then, Ramalinga started enquiring about the weaknesses of Thathacharya.

از آن زمان، رامالینگا شروع به پرس و جو در مورد نقاط ضعف تاتاچاریا کرد.

In this process, one day Ramalinga managed to speak in isolation with Thathacharyas night watchman Bhadrudu.

در این روند، یک روز رامالینگا موفق شد در انزوا با بهادرودو، نگهبان شب تاتاچاریا صحبت کند.

Carrying a small package in hand, Ramalinga addressed him, Hey you, Bhadrudu! If you can give me a small information, all the 100 Varahas in this package will be yours.

رامالینگا در حالی که بسته ای کوچک در دست داشت، خطاب به او گفت: هی تو، بهادرودو! اگه میشه یه اطلاعات کوچیک بهم بدید همه 100 تا واراهای این بسته مال شما میشه.

Bhadrudu’s eyes sparkled on hearing ‘100 Varahas’.

چشمان بهادرو با شنیدن «100 واراها» برق زد.

It was equal to his two months salary and instantly he started calculating about what he could do with that sum.

معادل حقوق دو ماه او بود و بلافاصله شروع به محاسبه کرد که با این مبلغ چه کاری می تواند انجام دهد.

Ramalinga intercepted his thinking, “What are you thinking?'' “Nothing Sir! What should I reveal to you?'' he asked in a humble tone.

رامالینگا فکر او را قطع کرد، "به چه فکر می کنی؟" "هیچی قربان! با لحنی متواضع پرسید چه چیزی را برایت فاش کنم؟

Bhadrudu carefully caught the package thrown at him while Ramalinga asked him, “Nothing very important.

بهادرو با احتیاط بسته ای را که به سمت او پرتاب شده بود گرفت، در حالی که رامالینگا از او پرسید: «هیچ چیز خیلی مهمی نیست.

Tell me what is the schedule of our master Thathacharya after dusk, that’s all.

به من بگویید برنامه استاد ما تاتاچاریا بعد از غروب چیست، فقط همین.

'' Bhadrudu did not smell anything wrong about Ramalinga enquiring about Thathacharya and immediately replied, “There is no daily night routine for the Master Sir.

بهدرودو بوی بدی از رامالینگا که در مورد تاتاچاریا پرس و جو می کرد نشنید و بلافاصله پاسخ داد: «هیچ روال روزانه شبانه برای استاد آقا وجود ندارد.

However, twice a week, he goes towards the East Street after its dark and returns in the early hours.

اما هفته ای دو بار بعد از تاریک شدن هوا به سمت خیابان شرقی می رود و در ساعات اولیه برمی گردد.

Ah! By the way, this night he will go on his way to the East Street.

آه! ضمناً او امشب راهی خیابان شرقی خواهد شد.

'' “That’s alright Bhadrudu! Keep this matter within you, as a secret,'' stating this Ramalinga left the place briskly.

«اشکال نداره بهادرو! این موضوع را به عنوان یک راز در درون خود نگه دارید.

That night Ramalinga reached the East Street before Thathacharya passed through and stood under the shade of a big tree by the side of the street.

آن شب رامالینگا قبل از عبور تاتاچاریا به خیابان شرقی رسید و زیر سایه درختی بزرگ در کنار خیابان ایستاد.

After waiting for sometime, he could spot Thathacharya walking into the street from a distance.

پس از مدتی انتظار، توانست تاتاچاریا را در حال قدم زدن در خیابان از فاصله دور ببیند.

Ramalinga started shadowing him in the darkness until he walked into the house of a sex worker.

رامالینگا در تاریکی شروع به سایه انداختن او کرد تا اینکه وارد خانه یک کارگر جنسی شد.

Reaching close, Ramalinga could hear the door being locked from inside in the silence of the night.

رامالینگا با رسیدن به نزدیکی می‌توانست صدای قفل شدن در را از داخل در سکوت شب بشنود.

This was what I am waiting for, Ramalinga said to himself and sat in front of the house.

این چیزی بود که منتظرش هستم، رامالینگا با خودش گفت و جلوی در خانه نشست.

While Ramalinga was waiting, Thathacharya came out of the prostitute’s house just before the dawn when it was still little dark.

در حالی که رامالینگا منتظر بود، تاتاچاریا درست قبل از سپیده دم از خانه روسپی بیرون آمد، در حالی که هوا هنوز کمی تاریک بود.

Immediately, Ramalinga rushed and stood before him.

بلافاصله رامالینگا هجوم آورد و در مقابل او ایستاد.

“Good Morning! Master Thathacharya! I now understood the saying ‘Demons chanting hymns’.

«صبح بخیر! استاد تاتاچاریا! اکنون این ضرب المثل "دیوها که سرود می خوانند" را فهمیدم.

I will make your secret to everyone and expose your real nature,'' he threatened Thathacharya.

من راز تو را برای همه فاش می کنم و ماهیت واقعی تو را افشا می کنم.» او تاتاچاریا را تهدید کرد.

Thathacharya started shivering on hearing Ramalinga.

تاتاچاریا با شنیدن رامالینگا شروع به لرزیدن کرد.

It would be the end of respect if he exposed this matter before the elite class, he should be persuaded not to do so.

اگر این موضوع را در برابر طبقه نخبگان افشا کند، نهایت احترام است، باید او را متقاعد کرد که این کار را نکند.

Thathacharya thinking so said, “My Dear Ramalinga! You are my dearest of the disciples.

تاتاچاریا با این فکر گفت: «رامالینگای عزیزم! شما عزیزترین شاگردان من هستید.

Please do not remember this after we leave this place.

لطفاً پس از ترک این مکان، این را به خاطر نیاورید.

I will do good to you.

من به شما نیکی خواهم کرد.

I will give you whatever you wish for.

هر چی بخوای بهت میدم

''

''

Jumping with joy within himself, Ramalinga thought that was the time to take revenge out of him.

رامالینگا با خوشحالی در درون خود می پرید و فکر می کرد که زمان آن رسیده است که از او انتقام بگیرد.

“Dear master! I have a wish to sit on your shoulders for a distance, since long.

«استاد عزیز! آرزوی دوری نشستن روی شانه هایت دارم، خیلی وقت است.

Please carry me on your shoulders for a distance and I will forget about all this,'' Ramalinga announced.

لطفا مرا برای مسافتی روی شانه های خود حمل کنید و من همه اینها را فراموش خواهم کرد.» رامالینگا اعلام کرد.

‘If I don’t do what he says, I should lose hopes on retaining the reputation.

اگر آنچه او می گوید را انجام ندهم، باید امیدم را برای حفظ شهرت از دست بدهم.

Then, it will be like swimming all the seven seas and dying in the pothole in the backyard.

سپس، مانند شنا کردن تمام هفت دریا و مردن در چاله در حیاط خلوت خواهد بود.

I am little blessed, it is still dark, I cannot be so easily spotted by people if I carry him now itself.

من کمی سعادتمند هستم، هنوز هوا تاریک است، اگر الان خود او را حمل کنم نمی توانم به این راحتی توسط مردم تشخیص داده شوم.

'' So went on Thathacharya’s thinking and making Ramalinga sit on his shoulders started walking down the street and was passing through a street close to King Rayalu’s bedroom in the palace.

بنابراین تاتاچاریا به فکر خود ادامه داد و رامالینگا را روی شانه هایش نشاند و شروع به راه رفتن در خیابان کرد و از خیابانی نزدیک به اتاق خواب پادشاه رایالو در کاخ می گذشت.

Exactly during that time King Rayalu woke up early and was strolling in the balcony.

دقیقاً در آن زمان شاه رایالو زود از خواب بیدار شد و در بالکن قدم زد.

In the loosening darkness, the King identified Thathacharya carrying someone on his shoulder.

در تاریکی رو به کاهش، پادشاه تاتاچاریا را شناسایی کرد که کسی را بر روی شانه خود حمل می کرد.

Immediately he called his gate men and ordered them, “you fellows! Look at the man carrying another man down there on the street.

فوراً مردان دروازه خود را صدا کرد و به آنها دستور داد: «ای دوستان! به مردی نگاه کنید که مرد دیگری را در خیابان حمل می کند.

Bring the person sitting on the shoulders of the carrying man kicking and hitting him from there, to me.

شخصی را که روی شانه های مرد حمل کننده نشسته است و او را از آنجا لگد و ضربه می زند، نزد من بیاورید.

'' Immediately, the soldiers sprung into action.

فوراً سربازان وارد عمل شدند.

The always alert and wise Ramalinga understood the situation and got off the shoulders.

رامالینگای همیشه هوشیار و دانا شرایط را درک کرد و از روی شانه ها خارج شد.

“Master Thathacharya! Kindly pardon me.

«استاد تاتاچاریا! لطفا مرا ببخشید

I am a sinner by riding your shoulders, a learned man.

من با سوار شدن بر شانه های تو گناهکارم، مردی عالم.

Now, let me be relieved of at least part of the sin by carrying you on my shoulders.

حالا بگذار با بر دوش بردن تو، لااقل بخشی از گناه از من راحت شود.

'' Somehow, though Thathacharya was hesitant, Ramalinga managed to convince, shouldered Thathacharya, and started walking.

"به نوعی، اگرچه تاتاچاریا مردد بود، رامالینگا موفق شد متقاعد کند، تاتاچاریا را بر دوش گرفت و شروع به راه رفتن کرد.

Hardly walking a few yards, the soldiers appeared before them and threw Thathacharya on the ground from Ramalinga’s shoulders.

به سختی چند یاردی راه می رفتند، سربازان در مقابل آنها ظاهر شدند و تاتاچاریا را از روی شانه های رامالینگا روی زمین انداختند.

From there, they started dragging him to the King’s presence kicking and hitting him mercilessly.

از آنجا شروع کردند به کشاندن او به حضور شاه با لگد و ضربه بی رحمانه به او.

Ramalinga with a great effort managed to stop his joy flowing from inside, said to the soldiers, “What are you doing soldiers? Whom do you think you are beating up? He is Royal Family teacher Thathacharya.

رامالینگا با تلاش فراوان توانست شادی خود را از درون سرازیر نکند، به سربازان گفت: "سربازان چه می کنید؟ فکر میکنی کی رو کتک میزنی؟ او معلم خانواده سلطنتی تاتاچاریا است.

It is not fair for you to do so with him.

این عادلانه نیست که شما با او این کار را انجام دهید.

You leave him, hear my words…'' The soldiers replied Ramalinga with a rough tone, “Go on! Go your way! Get away from here.

تو او را رها کن، حرف های مرا بشنو...» سربازان با لحنی خشن به رامالینگا پاسخ دادند: «برو! راه خودت را برو! از اینجا دور شو

We are doing this on the King’s orders'' and pulled Thathacharya to the presence of the King.

ما به دستور پادشاه این کار را انجام می دهیم» و تاتاچاریا را به حضور شاه کشاندیم.

Rayalu was furious on noticing Thathacharya being booted by the soldiers.

رایالو از اینکه متوجه شد تاتاچاریا توسط سربازان چکمه می‌خورد، عصبانی شد.

“You Stupids! What did I tell you and what are you doing? You all should be beheaded for humiliating revered Thathacharya.

"ای احمق ها! بهت چی گفتم و چیکار میکنی؟ همه شما باید به خاطر تحقیر تاتاچاریا محترم سر بریده شوید.

'' Shivering soldiers bowed to the King and pleaded, “Oh My Lord! It was not our mistake, when we entered the street taking your order; Thathacharya was on the shoulders of poet Ramalinga and we following your orders dragged him here.

سربازان لرزان به پادشاه تعظیم کردند و التماس کردند: «پروردگارا! این اشتباه ما نبود، وقتی با سفارش شما وارد خیابان شدیم. تاتاچاریا بر دوش رامالینگای شاعر بود و ما به دستور تو او را به اینجا کشاندیم.

That is it all.

همه اش همین است.

You can confirm this with Master Thathacharya before beheading us.

این را می توانید قبل از سر بریدن با استاد تاتاچاریا تأیید کنید.

'' Thathacharya was in a big soup.

تاتاچاریا در یک سوپ بزرگ بود.

If the whole story was narrated, it again links with the night haul.

اگر کل داستان روایت می‌شد، دوباره به سفر شبانه مرتبط می‌شود.

If that comes out, it is the beginning of the end.

اگر بیرون بیاید، آغاز پایان است.

With great pain Thathacharya told, “My Dear King! They were right Ramalinga was carrying me on his shoulders.

تاتاچاریا با درد فراوان گفت: «پادشاه عزیزم! راست می گفتند رامالینگا مرا روی شانه هایش حمل می کرد.

'' Rayalu regretted for the happening and asked the soldiers leave the place without punishing them.

رایالو از این اتفاق پشیمان شد و از سربازان خواست بدون تنبیه محل را ترک کنند.

Later, he got Thathacharya treated for the wounds he suffered on taking the beating of the soldiers.

بعداً او تاتاچاریا را برای زخم هایی که در ضرب و شتم سربازان متحمل شده بود، درمان کرد.

Ramalinga crookedly was in all laughter the whole day for giving Thathacharya a right lesson.

رامالینگا به خاطر اینکه درس درستی به تاتاچاریا داده بود، تمام روز در خنده بود.