Baby Bears>
بچه خرس ها
Baby Bears
بچه خرس ها
Baby Bears:
بچه خرس ها:
“In the winter, at the start of the new year,” said daddy, “when Mother Bear was sleeping and dozing and dreaming in her home back in the hole of a big rock, the little bears arrived. She taught them about the berries they must eat and about the things which would make them feel well and strong. She also told them of the bad things they must not touch—the things which would
بابا گفت: «در زمستان، در آغاز سال جدید، وقتی مادر خرس در خانهاش در سوراخ یک صخره بزرگ میخوابید، چرت میزد و خواب میدید، خرسهای کوچک از راه رسیدند. او به آنها در مورد انواع توت هایی که باید بخورند و چیزهایی که به آنها احساس خوب و قوی می کند آموزش داد. او همچنین از چیزهای بدی به آنها گفت که نباید آنها را لمس کنند - چیزهایی که لمس می کنند
make their little tummies feel very miserable indeed and which would make them quite, quite sick.
باعث می شود که شکم کوچک آنها واقعاً احساس بدبختی کند و این امر آنها را کاملاً بیمار می کند.
“And when, at last, they went out of the cave, and saw the real world, the trees and the forest paths, they wanted to start off at once for adventures, for the world looked so mysterious and wondrous.
و هنگامی که سرانجام از غار بیرون رفتند و دنیای واقعی، درختان و مسیرهای جنگلی را دیدند، می خواستند یکباره برای ماجراجویی شروع کنند، زیرا جهان بسیار اسرارآمیز و شگفت انگیز به نظر می رسید.
“‘Do you want to leave your old mother?’ the black bear asked.
خرس سیاه پرسید: «میخواهی مادر پیرت را ترک کنی؟»
“‘We love you, mother, but we want to see the world,’ they said.
آنها گفتند: "ما تو را دوست داریم، مادر، اما می خواهیم دنیا را ببینیم."
“‘Bang,’ suddenly went a gun, and Mother Bear received a slight wound.
«بنگ» ناگهان اسلحهای به راه افتاد و خرس مادر زخمی خفیف گرفت.
“The baby bears were around her in a flash, but mother bear was safe, for the man with the gun had hurriedly gone when he had seen how near the old bear was. And he had seen her teeth and had almost been able to feel them!
بچه خرسها در اطراف او بودند، اما خرس مادر سالم بود، زیرا مردی که اسلحه به دست داشت وقتی دید خرس پیر چقدر نزدیک است، با عجله رفته بود. و دندان های او را دیده بود و تقریباً توانسته بود آنها را حس کند!
“And the babies knew their teeth would never have done. They, too, had had a glimpse of their mother’s anger and their mother’s strength.
و بچهها میدانستند که دندانهایشان هرگز درست نمیشود. آنها نیز نگاهی اجمالی به خشم مادر و قدرت مادرشان داشتند.
“And as they licked the wound they said,
«و در حالی که زخم را لیسیدند گفتند:
“‘We won’t leave you, Mother Bear. We don’t know the world as yet.’
"ما شما را ترک نمی کنیم، خرس مادر. ما هنوز دنیا را نمی شناسیم.»
“And Mother Black Bear groaned with the hurt from the slight wound in her shoulder, but still more she grunted with pleasure, for her babies had
و مادر خرس سیاه از جراحت ناشی از زخم خفیف در شانه اش ناله می کرد، اما باز هم از خوشحالی غرغر می کرد، زیرا نوزادانش
seen that they still needed their mother.”
دیدند که هنوز به مادرشان نیاز دارند.»