Bad Company>
شرکت بد
Bad Company
شرکت بد
Bad Company
شرکت بد
Once there was an old man. He had four sons. They had fallen into bad company. They mixed up with gamblers. The father advised them not to mix with such persons.
یک بار پیرمردی بود. او چهار پسر داشت. آنها در شرکت بدی افتاده بودند. با قماربازها قاطی شدند. پدر به آنها توصیه کرد که با چنین افرادی مخلوط نشوند.
But the advice had no effect on them. One day, the old man bought a basketful of mangoes. He told the sons to eat the mangoes the next morning.
اما نصیحت هیچ تاثیری بر آنها نداشت. روزی پیرمرد سبدی انبه خرید. او به پسران گفت که صبح روز بعد انبه را بخورند.
The old man kept one rotten mango among them. The next morning, the sons found that most of the mangoes were rotten. The father told them the cause. The sons learnt a lesson. They left the bad company.
پیرمرد یک انبه گندیده در میان آنها نگه داشت. صبح روز بعد، پسران متوجه شدند که بیشتر انبه ها فاسد شده اند. پدر علت را به آنها گفت. پسرها درس گرفتند. آنها شرکت بد را ترک کردند.
Moral: A single rotten mango can spoil all others.
اخلاق: یک انبه فاسد می تواند بقیه را خراب کند.