Bar jokes

جوک های بار

Bar jokes

جوک های بار

Bar jokes:

جوک های بار:

1. A snail walks into a bar and the barman tells him there's a strict policy about having snails in the bar and so kicks him out. A year later the same snail re-enters the bar and asks the barman "What did you do that for?"

1. حلزونی وارد یک بار می شود و بارمن به او می گوید که یک سیاست سختگیرانه در مورد داشتن حلزون در بار وجود دارد و بنابراین او را بیرون می کند. یک سال بعد همان حلزون دوباره وارد بار می شود و از باردار می پرسد "این کار را برای چه انجام دادی؟"

2. A priest, a politician, and a clown, walk into the bar. The bartender says, "What is this, some kind of joke?"

2. یک کشیش، یک سیاستمدار و یک دلقک، وارد بار می شوند. ساقی میگه این چیه یه جوری؟

3. A Mormon, a Muslim, and a Buddhist walked into a bar, which is strange as none of them are allowed to drink alcohol.

3. یک مورمون، یک مسلمان و یک بودایی وارد یک بار شدند که عجیب است زیرا هیچ یک از آنها مجاز به نوشیدن الکل نیستند.

4. The past, the present, and the future walked into a bar.

4. گذشته، حال و آینده وارد یک بار شدند.

It was tense!

تنش بود!

5. A man, his son and a dog walk into a bar.

5. یک مرد، پسرش و یک سگ وارد یک بار می شوند.

"Ow!"

"اوه!"

"Ow!"

"اوه!"

"Woof!"

"ووف!"

6. An amnesiac walks into a bar. He goes up to a beautiful blonde and says, “So, do I come here often?”

6. یک فرد مبتلا به فراموشی وارد یک بار می شود. او پیش یک بلوند زیبا می رود و می گوید: "پس، آیا من اغلب اینجا می آیم؟"

7. The barman says, “We don’t serve time travelers in here.”

7. باردار می گوید: "ما در اینجا به مسافران زمان خدمات نمی دهیم."

A time traveler walks into a bar.

مسافر زمان وارد یک بار می شود.

8. A dyslexic guy walked into a bra.

8. یک پسر نارساخوان به سوتین رفت.

9. Two men walk into a bar. You’d think at least one of them would have ducked.

9. دو مرد وارد یک بار می شوند. شما فکر می کنید حداقل یکی از آنها رد می شد.

10. Charles Dickens walks into a bar and orders a martini. The bartender asks, “Olive or Twist?”

10. چارلز دیکنز وارد یک بار می شود و یک مارتینی سفارش می دهد. ساقی می پرسد: "زیتون یا پیچ و تاب؟"

11. A dog goes into a bar and orders a martini. The bartender says, “You don’t see a dog in here drinking a martini very often.”

11. سگی به یک بار می رود و مارتینی سفارش می دهد. متصدی بار می‌گوید: «شما سگی را در اینجا نمی‌بینید که اغلب مارتینی می‌نوشد.»

The dog says, “At these prices, I’m not surprised.”

سگ می گوید: "با این قیمت ها، من تعجب نمی کنم."

12. A drunk goes into a bar. The bartender tosses him out as he is too drunk. The drunk walks back into the bar. Again, the bartender throws him out for being too drunk. Again the drunk walks into the bar. The bartender is just about the throw him out when the drunk looks at him and says, "How many bars do you own, anyway?"

12. یک مست به یک بار می رود. ساقی او را به دلیل مستی بیرون می اندازد. مست دوباره وارد بار می شود. باز هم ساقی او را به خاطر مست بودن بیرون می اندازد. دوباره مست وارد بار می شود. ساقی می خواهد او را بیرون بیاندازد که مست به او نگاه می کند و می گوید: "به هر حال تو چند میله داری؟"

13. A skeleton walks in to a bar. He goes to the bartender and says:

13. یک اسکلت وارد یک بار می شود. میره پیش ساقی و میگه:

I'll have a beer and a mop, please.

خواهش می کنم یک آبجو و یک آبجو می خورم.

14. A chicken walks into a bar. Bartender says, “Sorry, we don’t serve chicken here. Try the place across the road.”

14. یک مرغ وارد یک بار می شود. متصدی بار می گوید: «ببخشید، ما اینجا مرغ سرو نمی کنیم. مکان آن طرف جاده را امتحان کنید.»

15. A skunk walks into a bar, looks around and says:

15. یک اسکان وارد یک بار می شود، به اطراف نگاه می کند و می گوید:

"Hey where did everybody go?"

"هی همه کجا رفتند؟"

16. A nonrenewable natural resource walks in to a bar and orders a tall glass of whiskey.

16. یک منبع طبیعی غیرقابل تجدید به یک بار می رود و یک لیوان بلند ویسکی سفارش می دهد.

The bar tender says "sorry friend, I can't serve YOU; you have been getting wasted all day long!"

مناقصه بار می گوید "ببخشید دوست، من نمی توانم به شما خدمت کنم، شما تمام روز در حال تلف شدن هستید!"

17. A duck walks into a bar and asks, "Got any grapes?"

17. یک اردک وارد یک بار می شود و می پرسد: "انگور دارید؟"

The bartender, confused, tells the duck no. The duck thanks him and leaves.

متصدی بار که گیج شده بود به اردک می گوید نه. اردک از او تشکر می کند و می رود.

The next day, the duck returns and asks, "Got any grapes?"

روز بعد اردک برمی گردد و می پرسد انگور داری؟

Again, the bartender tells him, "No -- the bar does not serve grapes, has never served grapes and, furthermore, will never serve grapes." The duck thanks him and leaves.

بار دیگر، متصدی بار به او می گوید: "نه -- بار انگور سرو نمی کند، هرگز انگور سرو نکرده است و به علاوه، هرگز انگور سرو نخواهد کرد." اردک از او تشکر می کند و می رود.

The next day, the duck returns, but before he can say anything, the bartender yells, "Listen, duck! This is a bar! We do not serve grapes! If you ask for grapes again, I will nail your stupid duck beak to the bar!"

روز بعد، اردک برمی گردد، اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، ساقی فریاد می زند: "گوش کن، اردک! اینجا یک بار است! ما انگور سرو نمی کنیم! اگر دوباره انگور بخواهی، منقار اردک احمقت را میخکوب می کنم. نوار!"

The duck is silent for a moment, and then asks, "Got any nails?"

اردک لحظه ای ساکت می شود و بعد می پرسد: "میخ داری؟"

Confused, the bartender says no.

متصدی بار گیج شده می گوید نه.

"Good!" says the duck. "Got any grapes?"

"خوب!" اردک می گوید. "انگور داری؟"

18. A man walks into a bar with a pork pie on his head. The barman asks, "Why are you wearing a pork pie on your head?"

18. مردی با یک پای گوشت خوک روی سرش وارد یک بار می شود. باردار می پرسد: "چرا پای گوشت خوک را روی سرت گذاشته ای؟"

The man replies, "It's a family tradition. We always wear pork pies on our heads on Tuesday."

مرد پاسخ می دهد: "این یک سنت خانوادگی است. ما همیشه در روز سه شنبه پای خوک را روی سرمان می گذاریم."

The barman remarks, "But it's Wednesday."

باردار می گوید: "اما امروز چهارشنبه است."

Sheepishly, the man says, "Man, I must look like a real fool."

مرد با ناراحتی می گوید: "ای مرد، من باید شبیه یک احمق واقعی باشم."

19. Bacon and eggs walk into a bar and order a beer. The bartender says: "Sorry, we don’t serve breakfast."

19. بیکن و تخم مرغ وارد یک بار می شوند و یک آبجو سفارش می دهند. متصدی بار می گوید: "ببخشید، ما صبحانه سرو نمی کنیم."

20. A blind man walks into a bar.

20. یک مرد نابینا وارد یک بار می شود.

And a table.

و یک میز

And a chair.

و یک صندلی

344 Helvetica and Times New Roman walk into a bar.

344 Helvetica و Times New Roman وارد یک بار می شوند.

"Get out of here!"

"از اینجا برو بیرون!"

shouts the bartender.

ساقی فریاد می زند.

"We don't serve your type."

"ما به نوع شما خدمت نمی کنیم."

21. A: Hey, man! Please call me a taxi.

21. پاسخ: هی، مرد! لطفا با من یک تاکسی تماس بگیرید.

B: Yes, sir. You are a taxi.

ب: بله قربان. تو تاکسی هستی

22. Everyone has a right to make money. A sign posted at a local pub reads

22. هرکسی حق دارد پول دربیاورد. تابلویی که در یک میخانه محلی نوشته شده است

"Be safe: Don’t drink and drive. But please still drink."

"ایمن باشید: مشروب ننوشید و رانندگی نکنید. اما لطفا همچنان بنوشید."

23. An angry wife was complaining about her husband spending all his free time in a bar, so one night he took her along with him. "What'll you have?" he asked. "Oh, I don't know. The same as you I suppose," she replied. So, the husband ordered a couple of Jack Daniel's and threw his down in one shot. His wife watched him, then took a sip from her glass and immediately spat it out. "Yuck, that's TERRIBLE!" she spluttered. "I don't know how you can drink this stuff!" "Well, there you go," cried the husband. "And you think I'm out enjoying myself every night!"

23. زن عصبانی از اینکه شوهرش تمام اوقات فراغتش را در یک بار سپری می‌کند شاکی بود، بنابراین یک شب او را با خود برد. "چی خواهی داشت؟" او پرسید. او پاسخ داد: "اوه، من نمی دانم. همان طور که شما فکر می کنم." بنابراین، شوهر یک جفت جک دنیل را سفارش داد و در یک شلیک او را به زمین انداخت. همسرش او را تماشا کرد، سپس جرعه ای از لیوانش خورد و بلافاصله آن را تف کرد. "آخ، این وحشتناک است!" او پراکنده شد. "من نمی دانم چگونه می توانید این مواد را بنوشید!" شوهر فریاد زد: "خب، شما بروید." "و تو فکر میکنی که من هر شب دارم از خودم لذت میبرم!"

24. There's a big conference of beer producers. At the end of the day, all of the presidents of all beer companies decide to have a drink in a bar. The president of 'Budweiser' orders a Bud, the president of 'Miller' orders a Miller Lite, Adolph Coors orders a Coors, and the list goes on. Then the waitress asks Arthur Guinness what he wants to drink, and much to everybody's amazement, Mr. Guinness orders a Coke! "Why don't you order a Guinness?" his colleagues ask. "Naah. If you guys won't drink beer, than neither will I."

24. یک کنفرانس بزرگ از تولید کنندگان آبجو وجود دارد. در پایان روز، همه رؤسای شرکت‌های آبجو تصمیم می‌گیرند که در یک بار نوشیدنی بنوشند. رئیس "Budweiser" یک Bud سفارش می دهد، رئیس "Miller" یک Miller Lite سفارش می دهد، Adolph Coors یک Coors سفارش می دهد و این لیست ادامه دارد. سپس پیشخدمت از آرتور گینس می پرسد که می خواهد چه بنوشد، و در کمال تعجب همه، آقای گینس یک کوکاکولا سفارش می دهد! "چرا گینس سفارش نمی دهید؟" همکارانش می پرسند "نه. اگر شما بچه ها آبجو ننوشید، من هم نخواهم خورد."

25. A Canadian guy, an American guy, a Japanese guy, and a Middle Eastern guy walk into a bar. They all have a couple of beers, and get to bragging. The American guy boasts, "I'm so lucky, I have 4 beautiful children, one more and I would have a basketball team." Not to be outdone, the Canadian guy retorts, "I am luckier than you, I have 5 gifted children, one more and I could form a hockey team." So, the Japanese guy chimes in with, "Well, I surely have both of you topped. I have 8 children. Just one more and I would have a baseball team." Pausing, briefly, the Middle Eastern guy replies, "Well, I am betting I have all you fools beat. my harem houses 17 wives, one more and I would have a golf course!".

25. یک پسر کانادایی، یک پسر آمریکایی، یک پسر ژاپنی و یک پسر خاورمیانه ای وارد یک بار می شوند. همه آنها چند آبجو می نوشند و به لاف زدن می پردازند. این پسر آمریکایی به خود می بالد: "من خیلی خوش شانس هستم، من 4 فرزند زیبا دارم، یکی دیگر و من یک تیم بسکتبال خواهم داشت." این پسر کانادایی کم کم پاسخ می دهد: "من از شما خوش شانس ترم، من 5 فرزند با استعداد دارم، یک فرزند دیگر و می توانم یک تیم هاکی تشکیل دهم." بنابراین، پسر ژاپنی با صدای بلند می گوید: "خب، من مطمئناً هر دوی شما در صدر قرار دارید. من 8 فرزند دارم. فقط یک نفر دیگر و من یک تیم بیسبال خواهم داشت." با مکث کوتاهی، مرد خاورمیانه‌ای پاسخ می‌دهد: "خب، شرط می‌بندم که همه شما احمق‌ها را ضرب و شتم کنید. حرمسرا من 17 زن دارد، یک زن دیگر و من یک زمین گلف دارم!".

26. A man goes into a bar and seats himself on a stool. The bartender looks at him and says, "What'll it be buddy?" The man says, "Set me up with seven whiskey shots and make them doubles." The bartender does this and watches the man slug one down, then the next, then the next, and so on until all seven are gone almost as quickly as they were served. Staring in disbelief, the bartender asks why he's doing all this drinking. "You'd drink them this fast too if you had what I have." The bartender hastily asks, "What do you have pal?" The man quickly replies, "I have 75 cents."

26. مردی به یک بار می رود و خودش را روی چهارپایه می نشیند. ساقی به او نگاه می کند و می گوید: رفیق چه می شود؟ مرد می‌گوید: «هفت شات ویسکی برایم آماده کن و آن‌ها را دوبرابر کن». متصدی بار این کار را انجام می دهد و مرد را تماشا می کند که یکی را پایین می کشد، سپس نفر بعدی، بعد دیگری، و به همین ترتیب تا زمانی که هر هفت نفر تقریباً به همان سرعتی که به آنها خدمت داده شد از بین بروند. متصدی بار با ناباوری خیره شده و می پرسد که چرا این همه مشروب می خورید؟ "اگر چیزی که من دارم، آنها را به این سرعت می نوشید." ساقی با عجله می پرسد رفیق چی داری؟ مرد سریع پاسخ می دهد: "من 75 سنت دارم."

27. A drunken Jew goes across the bar and punches a chinese man on the nose. The chinese asks: "What was that for?" The jew responds "That was for Pearl Harbor!" "Pearl Harbor?" responds the chinese, "that was the Japanese, you moron!" The jew retorts "Chinese, Japanese, Korean, your all the same to me." Later the chinese busts the jew in the mouth. When the Jew asks why, the response is: "for the Titanic!" Jew replies. "The Titanic? But that was an iceberg!" The chinese replies: "Iceberg, greenberg 'goldberg..."

27. یک یهودی مست از میله عبور می کند و با مشت به بینی یک مرد چینی می زند. چینی می پرسد: این برای چه بود؟ یهودی پاسخ داد: "این برای پرل هاربر بود!" "پرل هاربر؟" چینی پاسخ می دهد: "این ژاپنی بود، احمق!" یهودی پاسخ می دهد: "چینی، ژاپنی، کره ای، شما برای من یکسان هستید." بعداً چینی ها یهودی را در دهان می کشند. وقتی یهودی می پرسد چرا، پاسخ این است: "برای تایتانیک!" یهودی پاسخ می دهد. "تایتانیک؟ اما این یک کوه یخ بود!" چینی ها پاسخ می دهند: کوه یخ، گرینبرگ، گلدبرگ...

28. One night, a police officer was stalking out a particularly rowdy bar waiting to catch any drunk drivers. At closing time, he saw a fellow stumble out of the bar, trip on the curb, and try his keys on five different cars before he found his. Then, sat in the front seat fumbling around with his keys for several minutes. Everyone left the bar and drove off. Finally, he started his engine and began to pull away. The police officer was waiting for him. He stopped the driver, read him his rights and administered the Breathalyser test. The results showed a reading of 0.0. The puzzled officer demanded to know how that could be. The driver replied, "Tonight, I'm the Designated Decoy."

28. یک شب، یک افسر پلیس در حال تعقیب و گریز از یک بار مخصوصاً شلوغ بود و منتظر بود تا راننده‌های مست را دستگیر کند. در زمان بسته شدن، او یکی از هموطنان خود را دید که تلو تلو خوران از بار خارج شد، روی حاشیه رفت و کلیدهایش را روی پنج ماشین مختلف امتحان کرد، قبل از اینکه ماشین خود را پیدا کند. سپس، چند دقیقه روی صندلی جلو نشست و کلیدهایش را زیر و رو کرد. همه از بار خارج شدند و رفتند. بالاخره موتورش را روشن کرد و شروع به کنار زدن کرد. افسر پلیس منتظر او بود. او راننده را متوقف کرد، حقوق او را خواند و آزمایش تنفس را انجام داد. نتایج قرائت 0.0 را نشان داد. افسر متحیر خواست که بداند چگونه می تواند باشد. راننده پاسخ داد: "امشب، من فریبنده تعیین شده هستم."

29. A man is stopped by the police around 1 AM and is asked where he is going at this time of night.

29. مردی حوالی ساعت 1 بامداد توسط پلیس متوقف می شود و از او می پرسند که در این وقت شب کجا می رود.

The man: "I am going to a lecture about alcohol abuse and the effects it has on the human body".

مرد: "من به یک سخنرانی در مورد سوء مصرف الکل و اثرات آن بر بدن انسان می روم."

Officer: "Really? Who is giving that lecture at this time of night?"

افسر: "واقعا؟ چه کسی این وقت شب آن سخنرانی را دارد؟"

Man: "My wife."

مرد: "همسرم."

30. A blind man walks into a bar with his seeing-eye dog. He stands in the center of the bar, takes the dog by the chain, and starts swinging him above his head.

30. یک مرد نابینا با سگ بینا خود وارد یک بار می شود. او در مرکز میله می ایستد، سگ را با زنجیر می گیرد و شروع می کند او را بالای سرش تاب می دهد.

Everyone stops and stares. Upset about the way the animal is being treated, a patron runs up to the blind man and demands, "What the hell are you doing?"

همه می ایستند و خیره می شوند. حامی که از نحوه رفتار با حیوان ناراحت است، به سمت مرد نابینا می دود و می پرسد: "چه می کنی؟"

The blind man turns toward the patron and says, "Oh, nothing, just looking around."

مرد نابینا رو به حامی می کند و می گوید: "اوه، چیزی نیست، فقط به اطراف نگاه کن."

31. A guy walks into a bar and says to the barman, "Give me six double vodkas."

31. مردی وارد یک بار می شود و به باردار می گوید: "شش ودکا دوتایی به من بده."

The barman says, "Wow, you must have had one hell of a day."

باردار می گوید: وای، حتما یک روز جهنمی را سپری کرده ای.

"Yeah, I just found out my oldest son is gay."

"آره، من تازه فهمیدم پسر بزرگم همجنسگرا است."

The next day, the same guy comes into the bar and asks for six more double vodkas. When the bartender asks what's wrong, the man says, "I just found out that my youngest son is gay, too!"

روز بعد، همان مرد وارد بار می شود و شش ودکای دیگر می خواهد. وقتی ساقی می پرسد چه مشکلی دارد، مرد می گوید: "من تازه فهمیدم که پسر کوچکم هم همجنس گرا است!"

On the third day, the guy comes into the bar and orders another six double vodkas. The bartender says, "Jesus! Doesn't anybody in your family like women?"

روز سوم، آن مرد به بار می آید و شش ودکای دیگر سفارش می دهد. ساقی می گوید: "عیسی! آیا هیچ کس در خانواده شما زنان را دوست ندارد؟"

The man downs the first drink and shakes his head, "Yeah, my wife!"

مرد اولین نوشیدنی را پایین می آورد و سرش را تکان می دهد: "آره، همسرم!"

32. A man walks into a bar and orders three beers.

32. مردی وارد یک بار می شود و سه آبجو سفارش می دهد.

The bartender brings him the three beers, and the man proceeds to alternately sip one, then the other, then the third, until they're gone.

متصدی بار سه آبجو را برای او می آورد و مرد به طور متناوب یکی، سپس دیگری و سپس سومی را می خورد تا اینکه آنها از بین بروند.

He then orders three more and the bartender says, "Sir, I know you like them cold, so you can start with one, and I'll bring you a fresh one as soon as you're low."

بعد سه تا دیگه سفارش میده و ساقی میگه: "آقا میدونم سردشونو دوست داری پس میتونی با یکی شروع کنی و به محض اینکه کم شدی براتون یکی تازه میارم."

The man says, "You don't understand. I have two brothers, one in Australia and one in the Ireland. We made a vow to each other that every Saturday night, we'd still drink together. So right now, my brothers have three beers, too, and we're drinking together."

مرد می گوید: "تو نمی فهمی. من دو برادر دارم، یکی در استرالیا و یکی در ایرلند. ما با هم عهد کردیم که هر شنبه شب، همچنان با هم مشروب بخوریم. پس همین الان، برادران من. سه آبجو هم بخوریم و با هم می خوریم.»

The bartender thinks it's a wonderful tradition, and every week he sets up the guy's three beers. Then one week, the man comes in and orders only two. He drinks them and then orders two more. The bartender says sadly, "Knowing your tradition, I'd just like to just say that I'm sorry you've lost a brother."

متصدی بار فکر می کند که این یک سنت فوق العاده است و هر هفته سه آبجوی آن مرد را تنظیم می کند. سپس یک هفته، مرد وارد می شود و فقط دو نفر را سفارش می دهد. آنها را می نوشد و سپس دو تا دیگر سفارش می دهد. ساقی با ناراحتی می گوید: "با دانستن سنت شما، فقط می خواهم بگویم متاسفم که برادری را از دست داده اید."

The man replies, "Oh, my brothers are fine -- I just quit drinking."

مرد پاسخ می دهد: "اوه، برادران من خوب هستند -- من فقط نوشیدنی را ترک کردم."

33. A good looking woman walks into a bar wearing a tube top. She raises her hand to signal the bartender for a beer, revealing that she does not shave her armpits.

33. زنی خوش‌قیافه با تیوپ بالا به داخل یک بار می‌رود. او دستش را بالا می برد تا به ساقی علامت دهد که آبجو بخورد و نشان می دهد که زیر بغل خود را اصلاح نمی کند.

Meanwhile, a sloppy drunk on the other side of the bar signals the bartender, "Buy that ballerina over there a drink on me."

در همین حال، یک مست در آن سوی بار به ساقی علامت می‌دهد: «آن بالرین را از آنجا برای من نوشیدنی بخر».

The bartender replies, "What makes you think she's a ballerina?"

متصدی بار پاسخ می دهد: "چه چیزی باعث می شود که او یک بالرین باشد؟"

"Because," answers the drunken man, "any chick that can lift her leg that high has GOT to be a ballerina."

مرد مست جواب می دهد: "چون هر جوجه ای که بتواند پایش را تا این حد بلند کند، باید بالرین شود."

34. A sandwich walks into a bar.

34. یک ساندویچ وارد یک بار می شود.

Barman says, “Sorry, we don’t serve food in here.”

بارمن می گوید: "ببخشید، ما اینجا غذا سرو نمی کنیم."

35. Two friends are out walking their dogs on a hot summer day when they pass a bar.

35. دو دوست در یک روز گرم تابستانی که از کنار یک بار می گذرند، بیرون رفته اند و سگ هایشان را قدم می زنند.

"Let's stop and grab a drink"

"بیایید بایستیم و نوشیدنی بخوریم"

"They don't allow pets - let's just keep going"

"آنها به حیوانات خانگی اجازه نمی دهند - بیایید به راه خود ادامه دهیم"

"Follow my lead"

"راهنمای من را دنبال کنید"

The first man walks into the bar, his dog in tow.

اولین مرد در حالی که سگش را همراهش می‌برد، وارد بار می‌شود.

"Sorry but we don't allow dogs in here."

"متأسفم، اما ما به سگ ها اجازه ورود به اینجا را نمی دهیم."

"Excuse me but this is my seeing eye dog."

"ببخشید اما این سگ چشم بینای من است."

The bartender gives the man and the dog a once over. Seeing his sunglasses and a German Shepard, he quickly apologizes "Pardon me sir, first round is on the house!"

ساقی یک بار به مرد و سگ می دهد. با دیدن عینک آفتابی و یک ژرمن شپرد، سریع عذرخواهی کرد: "ببخشید قربان، دور اول در خانه است!"

He quickly flashes a smile back at his friend and makes his way to a table. The second man walks in, with both sunglasses and dog, doing his best to mimic the confidence his friend wielded.

او به سرعت به دوستش لبخند زد و به سمت میز رفت. مرد دوم با عینک آفتابی و سگ وارد خانه می شود و تمام تلاش خود را می کند تا اعتماد به نفس دوستش را تقلید کند.

"Umm, sorry but we do not allow pets here."

"اوم، متاسفم، اما ما اجازه حیوانات خانگی را در اینجا نمی دهیم."

"Well excuse me but this is my seeing eye dog."

"خب ببخشید، اما این سگ بینای من است."

The bartender narrows his gaze and sighs.

ساقی نگاهش را تنگ می کند و آه می کشد.

"You're telling me that Chihuahua is a seeing eye dog?"

"شما به من می گویید که چیهواهوا یک سگ چشم بیناست؟"

Taking a moment to collect himself, the friend says, "They gave me a Chihuahua?!?!"

دوست لحظه ای برای جمع کردن خودش می گوید: "چیهواهوا به من دادند؟!؟!"

36. A piece of rope walks into a bar, sits down and asks for a drink. The bartender says, "We don't serve your kind here."

36. یک تکه طناب وارد یک بار می شود، می نشیند و نوشیدنی می خواهد. ساقی میگه ما به همنوع شما اینجا سرویس نمیدیم.

So the rope walks out, roughs himself up a little and ties himself, then goes back in.

بنابراین طناب بیرون می‌رود، خود را کمی خشن می‌کند و خود را می‌بندد، سپس دوباره داخل می‌شود.

The bartender says, "Hey, aren't you the rope I just kicked out of here?"

متصدی بار می گوید: "هی، مگه تو طنابی نیستی که من از اینجا بیرون کردم؟"

He replies, "No, I'm a frayed knot."

او پاسخ می دهد: نه، من یک گره فرسوده هستم.

37. A guy walks into a bar, sits down and has a drink. Suddenly, a man hollers at him, "I screwed your mom last night!" Disturbed, the man tries to ignore him. Again, he hears, "Your mom was good in bed last night!" Again, he tries to ignore it. The man is just about to speak again but the guy stops him and says, "Dad, go home, you're drunk!"

37. مردی وارد یک بار می شود، می نشیند و یک نوشیدنی می نوشد. ناگهان مردی به او فریاد می زند: "دیشب مامانت را به هم زدم!" مرد مضطرب سعی می کند او را نادیده بگیرد. دوباره می شنود: "مامانت دیشب تو رختخواب خوب بود!" باز هم سعی می کند آن را نادیده بگیرد. مرد تازه می‌خواهد دوباره حرف بزند، اما مرد جلوی او را می‌گیرد و می‌گوید: بابا برو خونه، مستی!

38. Two men are sitting drinking at a bar at the top of the Empire State Building when the first man turns to the other and says, "You know, last week I discovered that if you jump from the top of this building, by the time you fall to the 10th floor, the winds around the building are so intense that they carry you around the building and back into the window." The bartender just shakes his head in disapproval while wiping the bar. The second guy says, "What are you a nut? There is no way that could happen." "No, it's true," said the first man, let me prove it to you." He gets up from the bar, jumps over the balcony, and plummets to the street below. When he passes the 10th floor, the high wind whips him around the building and back into the 10th floor window and he takes the elevator back up to the bar. He met the second man, who looked quite astonished. "You know, I saw that with my own eyes, but that must have been a one time fluke." "No, I'll prove it again," says the first man as he jumps. Again just as he is hurling toward the street, the 10th floor wind gently carries him around the building and into the window. Once upstairs he urges his fellow drinker to try it. "Well, what the hey," the second guy says, "it works, I'll try it!" He jumps over the balcony plunges downward, passes the 11th, 10th, 9th, 8th floors ...and hits the sidewalk with a 'splat.' Back upstairs the Bartender turns to the other drinker, saying "You know, Superman, sometimes you can be a real jerk."

38. دو مرد در یک بار در بالای ساختمان امپایر استیت نشسته اند و مشغول نوشیدن هستند که اولین مرد رو به دیگری می کند و می گوید: "می دانید، هفته گذشته متوجه شدم که اگر از بالای این ساختمان بپرید، توسط زمانی که به طبقه 10 می افتید، بادهای اطراف ساختمان آنقدر شدید است که شما را به اطراف ساختمان می برد و به پنجره باز می گرداند." ساقی فقط سرش را به نشانه عدم تایید تکان می دهد در حالی که میله را پاک می کند. پسر دوم می گوید: "تو چه مهره ای هستی؟ هیچ راهی وجود ندارد." مرد اول گفت: «نه، درست است، بگذار این را به تو ثابت کنم.» او از بار بلند می شود، از بالکن می پرد و به خیابان پایین می رود. وقتی از طبقه 10 رد می شود، باد شدید شلاق می زند. او را در اطراف ساختمان و به پنجره طبقه 10 بازگشت و او با آسانسور به سمت میله رفت و مرد دوم را دید که کاملاً متحیر شده بود مرد اول در حالی که می پرد می گوید: «نه، دوباره ثابت می کنم.» دوباره درست در حالی که به سمت خیابان پرتاب می شود، باد طبقه دهم به آرامی او را به اطراف ساختمان و داخل پنجره می برد. یک بار به طبقه بالا می‌گوید: «خب، چه خوب، امتحانش می‌کنم، او از روی بالکن می‌پرد و به سمت پایین می‌رود، از یازدهم، دهم، نهم می‌گذرد.» , طبقه 8 ... و با یک صفحه به پیاده رو برخورد می کند. بارمن به طبقه بالا برگشت و رو به مشروب خورده دیگر کرد و گفت: "می دانی، سوپرمن، گاهی اوقات می توانی یک آدم تند و تیز واقعی باشی."

39. A physically large guy meets a woman at a bar, and after a number of drinks, they agree to go back to his place. As they are making out in the bedroom, ready for the act, he stands up and starts to undress. After he takes his shirt off, he flexes his muscular arms and says, "See there, baby? That's 1000 pounds of Dynamite!" She begins to drool. The man drops his pants, strikes a bodybuilder's pose, and says, referring to his bulging legs, "See those, baby? That's 1000 pounds of dynamite!" She is aching for action at this point.Finally, he drops his underpants, and she grabs her purse and runs screaming to the front door. He catches her before she is able to run out the door, and asks, "Why are you in such a hurry to leave?" She replies, "With 2000 pounds of dynamite, and such a short fuse, I was afraid you were about to blow!"

39. یک مرد از نظر جسمی درشت اندام با زنی در یک بار ملاقات می کند و پس از نوشیدن چند نوشیدنی، آنها موافقت می کنند که به محل زندگی او برگردند. در حالی که در اتاق خواب آماده می شوند، او بلند می شود و شروع به در آوردن لباس می کند. بعد از اینکه پیراهنش را در می آورد، بازوهای عضلانی خود را خم می کند و می گوید: "ببینی عزیزم؟ این 1000 پوند دینامیت است!" او شروع به آب دهان می کند. مرد شلوارش را رها می‌کند، ژست بدنساز را می‌زند و با اشاره به پاهای برآمده‌اش می‌گوید: "اینها را ببین عزیزم؟ این 1000 پوند دینامیت است!" او در این مرحله برای اقدام دردناک است. در نهایت، او زیرشلوار خود را رها می کند، و او کیفش را می گیرد و با فریاد به سمت در ورودی می دود. قبل از اینکه بتواند از در خارج شود او را می گیرد و می پرسد: "چرا اینقدر عجله داری که بروی؟" او پاسخ می دهد: "با 2000 پوند دینامیت، و چنین فیوز کوتاهی، می ترسیدم که بخواهی منفجر شوی!"

40. Two friends were in a bar drinking a beer when one pulled out a cigar but he didn't have a lighter so he asked his friend if he had one.."I sure do," he replied and reached into his pocket and pulled out a 10 inch Bic lighter."Wow!" said his friend, "where did you get that monster.""I got it from my genie.""You have a genie?" he asked."Yes, he's right here in my pocket.""Could I see him?"He reaches into his pocket and pulls out a very small genie.The friend says, "I'm a good friend of your master. Will you grant me one wish?""Yes I will," the genie said so he asks him for a million bucks and the genie hops back into his master's pocket and leaves the man standing there waiting for his million bucks.About this time, a duck walks into the bar followed by another. Then more ducks come pouring in. Before long the entire bar has ducks everywhere. The friend tells his buddy, "What is going on here, I asked for a million bucks not ducks!"He answers, "I forgot to tell you the genie is hard of hearing. Do you really think I asked him for a 10 inch Bic?"

40. دو دوست در یک بار در حال نوشیدن آبجو بودند که یکی سیگار را بیرون آورد اما او فندک نداشت، بنابراین از دوستش پرسید که آیا فندک دارد یا نه... او پاسخ داد: "مطمئنا دارم" و دستش را در جیبش برد. یک فندک Bic 10 اینچی بیرون کشید. "وای!" دوستش گفت: "آن هیولا را از کجا آوردی." "من آن را از جنم گرفتم." او پرسید: "بله، او همین جا در جیب من است." یک آرزوی من را برآورده می‌کنی؟» جن گفت: «بله می‌کنم»، پس از او یک میلیون دلار می‌خواهد و جن به جیب اربابش می‌رود و مرد را می‌گذارد که آنجا ایستاده و منتظر میلیون‌ها دلارش باشد. اردک وارد بار می شود و به دنبال آن یکی دیگر. بعد از آن اردک‌های بیشتری می‌ریزند. خیلی زود کل نوار همه جا اردک دارد. دوستش به دوستش می گوید: «اینجا چه خبر است، من یک میلیون دلار خواستم نه اردک!» او پاسخ می دهد: «یادم رفت به شما بگویم که جن سخت شنوا است. واقعا فکر می کنید من از او 10 اینچ درخواست کردم بیک؟"

41. A man walks into a bar. He sees a good looking, smartly dressed woman perched on a bar stool. He walks up behind her and says: "Hi there good looking, how's it going?"

41. مردی وارد یک بار می شود. او زنی خوش تیپ و لباس پوشیده را می بیند که روی چهارپایه بار نشسته است. پشت سرش میاد و میگه:سلام خوشگله،حالت چطوره؟

She turns around, faces him, looks him straight in the eye and says: "Listen, I'll screw anybody, anytime, anywhere, your place, my place, it doesn't matter. I've been doing it ever since I got out of college. I just flat out love it." He says: "No kidding?, I'm a lawyer too! What firm are you with?"

برمی گردد، رو به او، مستقیم در چشمانش نگاه می کند و می گوید: "گوش کن، من هر کی، هر زمان، هر جا، جای تو، جای من، مهم نیست. من از دانشگاه خارج شدم. میگه:شوخی نمیکنم؟منم وکیلم!تو چه شرکتی هستی؟

42. After a heavy night at the pub, a drunken man decides to sleep off his drunkenness at a local hotel. He approaches the reception desk, takes care of the formalities and heads off to his suite. Several minutes later, the drunk staggers back to the reception desk and demands his room be changed. "But sir," said the clerk, "you have the best room in the hotel." "I insist on another room!!!" said the drunk. "Very good, sir. I'll change you from 502 to 525. Would you mind telling me why you don't like 502?" asked the clerk. "Well, for one thing," said the drunk, "it's on fire."

42. پس از یک شب سنگین در میخانه، مردی مست تصمیم می گیرد که مستی خود را در یک هتل محلی بخوابد. به میز پذیرش نزدیک می شود، به تشریفات رسیدگی می کند و به سوی سوئیت خود می رود. چند دقیقه بعد، مست به سمت میز پذیرش برگشت و خواستار تعویض اتاقش شد. منشی گفت: "اما آقا، شما بهترین اتاق هتل را دارید." اصرار دارم اتاق دیگه ای داشته باشم!!! مست گفت. "خیلی خوب، قربان. من شما را از 502 به 525 تغییر می دهم. دوست دارید به من بگویید چرا 502 را دوست ندارید؟" از منشی پرسید. مست گفت: "خب، برای یک چیز، آن را در آتش است."

43. This guy walks into a bar with this really great shirt on. The bartender goes, "Where'd you get the great shirt mate?" The man replies, "David Jones." This 2nd guy walks into the bar with really good pants on and the bartender goes "Where'd you get the great pants mate?" The man replies, " David Jones." This 3rd guy walks into the bar with really great shoes and sock on. The bartender goes, "Where'd you get the great shoes and socks mate?" The man replies, "David Jones." Then this 4th guy runs in naked and the bartender goes, "Look Who the hell are you mate?" And the naked guy says, "I'm David Jones!"

43. این مرد با این پیراهن واقعا عالی وارد یک بار می شود. متصدی بار می گوید: "پیراهن عالی را از کجا آوردی؟" مرد پاسخ می دهد: "دیوید جونز." این مرد دوم با شلوار بسیار خوبی وارد بار می‌شود و متصدی بار می‌گوید: "شلوار عالی را از کجا آوردی؟" مرد پاسخ می دهد: "دیوید جونز." این مرد سوم با کفش و جوراب واقعا عالی وارد بار می شود. متصدی بار می گوید: "کفش و جوراب عالی را از کجا آوردی؟" مرد پاسخ می دهد: "دیوید جونز." سپس این مرد چهارم برهنه می دود و متصدی بار می گوید: "ببین رفیق تو کی هستی؟" و مرد برهنه می گوید: "من دیوید جونز هستم!"

44. The local bar was so sure that its bartender was the strongest man around that they offered a standing $1000 bet. The bartender would squeeze a lemon until all the juice ran into a glass, and hand the lemon to a patron. Anyone who could squeeze one more drop of juice out would win the money. Many people had tried over time (weight-lifters, longshoremen, etc.) but nobody could do it.

44. کافه محلی آنقدر مطمئن بود که متصدی آن قوی ترین مرد اطراف است که یک شرط ثابت 1000 دلاری پیشنهاد کردند. متصدی بار یک لیمو را فشار می داد تا تمام آب آن در یک لیوان ریخته شود و لیمو را به دست مشتری می داد. هرکسی که بتواند یک قطره دیگر آب میوه را بچکاند، برنده این پول خواهد بود. بسیاری از مردم در طول زمان تلاش کرده بودند (وزنه برداران، درازکشان و غیره) اما هیچ کس نتوانست این کار را انجام دهد.

One day this skinnylittle man came into the bar, wearing thick glasses and a polyester suit, and said in a tiny squeaky voice " I'd like to try the bet" After the laughter had died down, the bartender said OK, grabbed a lemon,

یک روز این مرد لاغر کوچک با عینک ضخیم و کت و شلوار پلی استر وارد بار شد و با صدای جیر جیر ریز گفت: «می‌خواهم شرط را امتحان کنم» بعد از اینکه خنده خاموش شد، متصدی بار گفت باشه، لیمویی برداشت. ،

and squeezed away. Then he handed the wrinkled remains of the rind to the little man.

و فشار داد. سپس بقایای چروکیده پوست را به مرد کوچک داد.

But the crowd's laughter turned to total silence as the man clenched his fist around the lemon and six drops fell into the glass. As the crowd cheered, the bartender paid the $1000, and asked the little man "what do you do for a living? Are you a lumberjack, a weightlifter, or what?" The man replied "I work for the IRS."

اما خنده جمعیت به سکوت کامل تبدیل شد وقتی مرد مشتش را دور لیمو گره کرد و شش قطره داخل لیوان افتاد. در حالی که جمعیت تشویق می کردند، متصدی بار 1000 دلار را پرداخت و از مرد کوچولو پرسید: "برای امرار معاش چه کار می کنی؟ آیا تو چوب بری، وزنه بردار، یا چی؟" مرد پاسخ داد "من برای IRS کار می کنم."

45. A guy named Benny is sitting in a bar mouthing off that he knows everybody. So his buddy bets $10 the next person to walk in the bar didn't know him. Somebody walks in the bar and says "Hey Benny what's up?" so the guy then bets him $100 he doesn't know the first person they see outside walking down the street. So they go outside and see some coming up to the bar and says "Hey Benny how are things going?". Flustered the guy bets him $500 he doesn't know the President. So they drive up to the white house and the security guard says "Benny you know you can't just show up here like this." Then a limo pulls up with the president in it and he rolls down the window and says "Hey Benny how have you been?" So then he bets him $1000 he doesn't know the Pope. So they take a plane down to Rome and he says" Ok now watch up there on that balcony I'm gonna come out there with the Pope." So he goes up there and looks down to see his friend pass out. He goes down there and says "Are you that surprised that I know the Pope?" he goes "No somebody walked behind me and said who's that guy up there with Benny!"

45. مردی به نام بنی در یک بار نشسته است و می گوید که همه را می شناسد. بنابراین رفیقش 10 دلار شرط می‌بندد که نفر بعدی که وارد بار می‌شود او را نمی‌شناسد. یک نفر در بار راه می رود و می گوید "هی بنی چه خبر؟" بنابراین آن مرد سپس با او 100 دلار شرط می‌بندد که اولین کسی را که بیرون در خیابان می‌بیند، نمی‌شناسد. بنابراین آنها به بیرون می روند و تعدادی را می بینند که به بار می آیند و می گویند "هی بنی اوضاع چطور پیش می رود؟". مرد متعجب با او 500 دلار شرط می‌بندد که رئیس جمهور را نمی‌شناسد. بنابراین آنها به سمت کاخ سفید می روند و نگهبان می گوید: "بنی می دانی که نمی توانی همینطور اینجا حاضر شوی." سپس یک لیموزین با رئیس جمهور در آن بلند می شود و او پنجره را پایین می آورد و می گوید "هی بنی چطور بودی؟" بنابراین او با او 1000 دلار شرط می‌بندد که پاپ را نمی‌شناسد. بنابراین آنها با هواپیما به رم می‌روند و او می‌گوید: "باشه، حالا در آن بالکن مراقب باش، من با پاپ بیرون می‌آیم." بنابراین او به آنجا می رود و به پایین نگاه می کند تا دوستش را بیهوش کند. او به آنجا می رود و می گوید: "آیا از شناختن پاپ تعجب کردی؟" او می‌گوید: "هیچ‌کس پشت سر من راه نیفتاد و نگفت آن پسر با بنی کیست!"

46. One sunny day in Ireland, two men were sitting in a pub, drinking some Guinness, when one turns to the other and says "You see that man over there? He looks just like me! I think I'm gonna go over there and talk to him." So, he goes over to the man and taps him on the shoulder. "Excuse me sir," he starts, "but I noticed you look just like me!" The second man turns around and says "Yeah, I noticed the same thing, where you from?", "I'm from Dublin", second man stunned says, "Me too! What street do you live on?", "McCarthy street", second man replies, "Me too! What number is it?", the first man announces, "162", second man shocked says, "Me too! What are your parents names?", first man replies, "Connor and Shannon", second man awestruck says, "Mine too! This is unbelievable!"

46. ​​یک روز آفتابی در ایرلند، دو مرد در یک میخانه نشسته بودند و کمی گینس می نوشیدند، که یکی رو به دیگری می کند و می گوید "آن مرد را می بینی؟ او دقیقاً شبیه من است! فکر می کنم می خواهم بروم آنجا و با او صحبت کن." بنابراین، به سمت مرد می رود و روی شانه او می زند. او شروع می کند: «ببخشید قربان، اما من متوجه شدم که شما دقیقاً شبیه من هستید!» مرد دوم برمی گردد و می گوید: "آره، من به همین نکته توجه کردم، شما اهل کجا هستید؟"، "من اهل دوبلین هستم"، مرد دوم حیرت زده می گوید: "من هم! در کدام خیابان زندگی می کنی؟"، "مک کارتی" مرد دوم پاسخ می‌دهد: «من هم چه شماره‌ای؟»، مرد اول می‌گوید: «162»، مرد دوم با تعجب می‌گوید: «من هم اسم پدر و مادرت چیست؟»، «کانر»! و شانون، مرد دوم با حیرت گفت: "این هم باور نکردنی است!"

So, they buy some more Guinness and they're talking some more when the bartenders change shifts. The new bartender comes in and goes up to the other bartender and asks "What's new today?" "Oh, the Murphy twins are drunk again."

بنابراین، آنها مقداری گینس بیشتر می خرند و زمانی که بارمن ها شیفت خود را تغییر می دهند، کمی بیشتر صحبت می کنند. متصدی جدید وارد می شود و به سراغ متصدی دیگر می رود و می پرسد "امروز چه خبر؟" "اوه، دوقلوهای مورفی دوباره مست هستند."

47. A drunk phoned the police to report that thieves had been in his car. "They've stolen the dashboard, the steering wheel, the brake pedal, the radio, and even the accelerator," he cried out. However, before the police investigation could start, the phone rang a second time and the same voice came over the line. "Never mind," he said with a hiccup, "I got in the back seat by mistake."

47. یک مست با پلیس تماس گرفت و گزارش داد که دزدها در ماشین او بوده اند. او فریاد زد: «آنها داشبورد، فرمان، پدال ترمز، رادیو و حتی پدال گاز را دزدیده اند. با این حال، قبل از شروع تحقیقات پلیس، تلفن برای بار دوم زنگ خورد و همان صدا از خط خارج شد. با سکسکه گفت: مهم نیست، اشتباهی روی صندلی عقب نشستم.

48. A seaman meets a pirate in a bar, and talk turns to their adventures on the sea. The seaman notes that the pirate has a peg-leg, a hook, and an eye patch.The seaman asks, "So, how did you end up with the peg-leg?" The pirate replies, "We were in a storm at sea, and I was swept overboard into a school of sharks. Just as my men were pulling me out, a shark bit my leg off." "Wow!" said the seaman. "What about your hook"? "Well", replied the pirate, "We were boarding an enemy ship and were battling the other sailors with swords. One of the enemy cut my hand off." "Incredible!" remarked the seaman. "How did you get the eye patch"? "A seagull dropping fell into my eye," replied the pirate."You lost your eye to a seagull dropping?," the sailor asked incredulously. "Well," said the pirate, "it was my first day with my hook"

48. یک دریانورد با یک دزد دریایی در یک بار ملاقات می کند و صحبت به ماجراجویی آنها در دریا می شود. دریانورد اشاره می کند که دزد دریایی یک ساق میخ، یک قلاب و یک وصله چشم دارد. دریانورد می پرسد، "خب، چگونه به پای میخ رسیدی؟" دزد دریایی پاسخ می دهد: "ما در دریا در طوفان بودیم و من را در مدرسه ای از کوسه ها بردند. درست زمانی که مردانم مرا بیرون می کشیدند، یک کوسه پایم را گاز گرفت." "وای!" گفت: دریانورد. "در مورد قلاب شما چطور"؟ دزد دریایی پاسخ داد: "خوب، ما سوار کشتی دشمن بودیم و با ملوانان دیگر با شمشیر می جنگیدیم. یکی از دشمنان دست مرا قطع کرد." "باورنکردنی!" دریانورد متذکر شد. "چگونه چسب چشم را گرفتی"؟ دزد دریایی پاسخ داد: "یک قطره مرغ دریایی در چشم من افتاد." دزد دریایی گفت: "خب، اولین روز من با قلابم بود"

49. It seems a gentleman had too much alcohol at a party, was heading home, and was pulled over by a state trooper. Upon being tested, the fellow couldn't walk a straight line any more than he could drive one, so the trooper wrote out a ticket and had just given it to the driver before an accident in the opposite lane took his attention to more important matters.The inebriated driver, figuring that the trooper wasn't coming back to him, drove home and went to bed. he was awakened in the morning by a knock at the door, created by two more state troopers."Are you Mr. Johnson?" the asked? He admitted that he was."Were you pulled over at Main Street last night for driving under the influence?" Again, the man admitted that was he."And what did you do then," the troopers asked." The man replied that he drove his car home and went to bed."Where is your car now?" the troopers enquired. The man answered that it was in the garage."May we see the car?" asked the troopers. The man answered, "Sure," and opened the garage.Inside the garage was the state troopers car.

49. به نظر می رسد یک آقایی در یک مهمانی الکل زیادی خورده بود، در حال رفتن به خانه بود و توسط یک سرباز دولتی او را بیرون کشید. پس از آزمایش، هموطنان نمی‌توانست بیش از آن که می‌توانست در یک خط مستقیم راه برود، بنابراین سرباز یک بلیت را نوشت و آن را به راننده داد قبل از اینکه تصادف در لاین مقابل توجه او را به مسائل مهم‌تر جلب کند. .راننده مست، با تصور اینکه سرباز به سمت او بر نمی گردد، به خانه رفت و به رختخواب رفت. او صبح با ضربه ای به در از خواب بیدار شد که توسط دو سرباز دیگر ایالتی ایجاد شد. "آیا شما آقای جانسون هستید؟" پرسیده شد؟ او اعتراف کرد که "آیا دیشب به دلیل رانندگی تحت تاثیر در خیابان اصلی دستگیر شدی؟" دوباره، مرد اعتراف کرد که او بوده است.» سربازان پرسیدند: «و شما چه کردید،» سربازان پرسیدند.» مرد پاسخ داد که ماشینش را به خانه رساند و به رختخواب رفت: «ماشین شما الان کجاست؟» سربازان پرسیدند. مرد پاسخ داد که در گاراژ است.» آیا می توان ماشین را دید؟

50. There's a man sitting at a bar just looking at his drink. He stays like that for half an hour. Then, a big trouble-making truck driver steps next to him, takes the drink from the guy, and just drinks it all down.The poor man starts crying. The truck driver says, "Come on man, I was just joking. Here, I'll buy you another drink. I just can't stand seeing a man crying.""No, it's not that. This day is the worst of my life. First, I fall asleep, and I'm late to my office. My boss, in an outrage, fires me. When I leave the building to my car, I found out it was stolen. The police say they can do nothing. I get a cab to return home and when I leave it, I remember I left my wallet and credit cards there. The cab driver just drives away. I go home and when I get there, I find my wife sleeping with the gardener. I leave home and come to this bar. And when I was thinking about putting an end to my life, you show up and drink my poison."

50. مردی در یک بار نشسته است و فقط به نوشیدنی خود نگاه می کند. نیم ساعت همینطور می ماند. سپس، یک راننده کامیون دردسرساز بزرگ کنار او قدم می‌زند، نوشیدنی را از آن مرد می‌گیرد و تمام آن را می‌نوشد. مرد بیچاره شروع به گریه می‌کند. راننده کامیون می گوید: "بیا مرد، من فقط شوخی کردم. اینجا، یک نوشیدنی دیگر برای شما می خرم. من طاقت دیدن گریه مردی را ندارم." "نه، اینطور نیست. این روز بدترین روز است. زندگی من، من به خواب می روم، و رئیسم با عصبانیت، من را اخراج می کند، متوجه شدم که آن را به سرقت برده اند من یک تاکسی می گیرم تا به خانه برگردم و وقتی آن را ترک می کنم، به یاد می آورم که کیف پول و کارت های اعتباری ام را آنجا جا گذاشته ام من خانه را ترک می کنم و به این بار می آیم و وقتی به پایان دادن به زندگی ام فکر می کردم، تو ظاهر شوی و زهر مرا بنوشی.

51. A man in a bar sees a friend at a table, drinking by himself. Approaching the friend he comments, "You look terrible. What's the problem?" "My mother died in August," he said, "and left me $25,000." "Gee, that's tough," he replied. "Then in September," the friend continued, "My father died, leaving me $90,000." "Wow. Two parents gone in two months. No wonder you're depressed." "And last month my aunt died, and left me $15,000." "Three close family members lost in three months? How sad." "Then this month," continued, the friend, "absolutely nothing!"

51. مردی در یک بار دوستی را پشت میز می بیند که خودش مشروب می خورد. با نزدیک شدن به دوست او نظر می دهد: "تو وحشتناک به نظر می آیی. مشکل چیست؟" او گفت: "مادر من در ماه اوت فوت کرد و 25000 دلار برای من گذاشت." او پاسخ داد: "آه، این سخت است." دوست ادامه داد: «سپس در سپتامبر، پدرم فوت کرد و 90000 دلار برایم باقی گذاشت.» "وای. دو والدین در عرض دو ماه رفتند. جای تعجب نیست که شما افسرده هستید." و ماه گذشته عمه ام فوت کرد و 15000 دلار برایم گذاشت. "سه عضو نزدیک خانواده در سه ماه از دست دادند؟ چقدر غم انگیز است." دوست ادامه داد: "پس در این ماه، مطلقاً هیچ چیز!"

52. A man is in a bar and falling off his stool every couple of minutes. He is obviously drunk. So the bartender says to another man in the bar: "Why don't you be a good Samaritan and take him home."The man takes the drunk out the door and to his car and he stumbles at least ten times. They drive along and the drunk points out his house to the man. He stops the car and the drunk stumbles up the steps to his house with the man.The drunk's wife greets them at the door: "Why thank you for bringing him home for me, but where's his wheelchair?"

52. مردی در یک بار است و هر دو دقیقه یکبار از مدفوعش می افتد. معلوم است که مست است. پس ساقی به مرد دیگری در بار می‌گوید: «چرا سامری خوبی نیستی و او را به خانه نمی‌بری.» مرد مست را از در بیرون می‌برد و به ماشینش می‌برد و او حداقل ده بار زمین می‌خورد. آنها رانندگی می کنند و مست خانه اش را به مرد نشان می دهد. ماشین را متوقف می کند و مست با مرد از پله های خانه اش بالا می رود. زن مست دم در از آنها استقبال می کند: "چرا ممنونم که او را به خاطر من به خانه آوردی، اما ویلچرش کجاست؟"

53. One evening, Frank was drinking at a bar when the bartender came over to tell Frank that he had a telephone call.Frank had just bought another beer and he didn't want anyone else to drink it. So, Fred wrote a little sign and left it by his beer that read: "I spit in my beer."When Fred returned to his bar stool, there was another note beside his beer: "Me too!"

53. یک روز عصر، فرانک در یک بار مشغول نوشیدن بود که متصدی بار آمد تا به فرانک بگوید که یک تماس تلفنی دارد. فرانک به تازگی آبجو دیگری خریده بود و نمی‌خواست کسی آن را بنوشد. بنابراین، فرد علامت کوچکی نوشت و آن را کنار آبجوش گذاشت که روی آن نوشته شده بود: "من در آبجو تف کردم." وقتی فرد به صندلی بار برگشت، یادداشت دیگری در کنار آبجوش بود: "من هم!"

54. A man walks into a bar and asks the bartender, "If I show you a really good trick, will you give me a free drink?" The bartender considers it, then agrees. The man reaches into his pocket and pulls out a tiny rat. He reaches into his other pocket and pulls out a tiny piano. The rat stretches, cracks his knuckles, and proceeds to play the blues.

54. مردی وارد یک بار می شود و از متصدی بار می پرسد: "اگر یک ترفند واقعاً خوب به شما نشان دهم، آیا یک نوشیدنی رایگان به من می دهید؟" ساقی آن را در نظر می گیرد، سپس موافقت می کند. مرد دستش را در جیبش برد و یک موش کوچک را بیرون آورد. دستش را در جیب دیگرش برد و یک پیانوی کوچک را بیرون آورد. موش دراز می کشد، بند انگشتانش را می شکافد و به نواختن بلوز ادامه می دهد.

After the man finished his drink, he asked the bartender, "If I show you an even better trick, will you give me free drinks for the rest of the evening?" The bartender agrees, thinking that no trick could possibly be better than the first. The man reaches into his pocket and pulls out a tiny rat. He reaches into his other pocket and pulls out a tiny piano. The rat stretches, cracks his knuckles, and proceeds to play the blues. The man reaches into another pocket and pulls out a small bullfrog, who begins to sing along with the rat's music.

بعد از اینکه مرد نوشیدنی خود را تمام کرد، از متصدی بار پرسید: "اگر ترفند بهتری را به شما نشان دهم، آیا تا آخر شب به من نوشیدنی رایگان می دهید؟" ساقی با این فکر که هیچ ترفندی نمی تواند بهتر از اولی باشد موافق است. مرد دستش را در جیبش برد و یک موش کوچک را بیرون آورد. دستش را در جیب دیگرش برد و یک پیانوی کوچک را بیرون آورد. موش دراز می کشد، بند انگشتانش را می شکافد و به نواختن بلوز ادامه می دهد. مرد دستش را در جیب دیگری می برد و قورباغه گاو نر کوچکی را بیرون می آورد که همراه با موسیقی موش شروع به خواندن می کند.

While the man is enjoying his beverages, a stranger confronts him and offers him $100,000.00 for the bullfrog. "Sorry," the man replies, "he's not for sale." The stranger increases the offer to $250,000.00 cash up front. "No," he insists, "he's not for sale." The stranger again increases the offer, this time to $500,000.00 cash. The man finally agrees, and turns the frog over to the stranger in exchange for the money.

در حالی که مرد در حال لذت بردن از نوشیدنی های خود است، غریبه ای با او روبرو می شود و 100000 دلار برای قورباغه گاو نر به او پیشنهاد می دهد. مرد پاسخ می دهد: "ببخشید، او برای فروش نیست." غریبه پیشنهاد را به 250000 دلار افزایش می دهد. او اصرار دارد: «نه، او برای فروش نیست». غریبه دوباره پیشنهاد را افزایش می دهد، این بار به 500,000 دلار پول نقد. مرد بالاخره موافقت می کند و قورباغه را در ازای پول به غریبه می سپارد.

"Are you insane?" the bartender demanded. "That frog could have been worth millions to you, and you let him go for a mere $500,000!" "Don't worry about it." the man answered. "The frog was really nothing special. You see, the rat's a ventriloquist."

"دیوانه ای؟" ساقی درخواست کرد "آن قورباغه می توانست برای شما میلیون ها ارزش داشته باشد و شما او را تنها با 500000 دلار رها کردید!" "نگرانش نباش." مرد جواب داد قورباغه واقعا چیز خاصی نبود.

55. There was this punk who got on a bus. He sat next to an old man who started staring at him, because he was dressed in really colorful clothing.He had all this colorful make-up on, and his hair was spiked up with red,green,& yellow with feathers. The punk was getting sick of being stared at so he said to the old man, "Hey, old man, what are you lookin' at,eh? Didn't you do anything strange when you were a teenager?" "Well, yeah," the old man answered. "Once I got so drunk that I screwed a parrot, so I can't help but think that maybe you're my son.

55. این پانک بود که سوار اتوبوس شد. کنار پیرمردی نشست که به او خیره شد، چون لباس های رنگارنگی پوشیده بود. این همه آرایش رنگارنگ داشت و موهایش پرهای قرمز، سبز و زرد بود. پانک از اینکه به او خیره می شد حالش بد می شد، بنابراین به پیرمرد گفت: "هی، پیرمرد، به چی نگاه می کنی، اوه؟ وقتی نوجوان بودی کار عجیبی نکردی؟" پیرمرد پاسخ داد: "خب، آره." «یک بار آنقدر مست شدم که طوطی را به هم زدم، پس نمی توانم فکر نکنم شاید تو پسر منی.

56. Two guys were discussing life in general over drinks one night. "My grandfather lived to be 96."

56. دو نفر یک شب در مورد زندگی به طور کلی بر سر نوشیدنی بحث می کردند. پدربزرگ من 96 سال عمر کرد.

"Ninety-six? What finally got him???"

"نود و شش؟ بالاخره چی شد؟؟؟"

"Liquor and women."

"مشروبات و زنان."

"Well, that just goes to show ya," snickered the one guy, "both will get you in the end."

یک نفر با پوزخند گفت: "خب، این فقط به شما نشان می دهد،" هر دو در نهایت شما را خواهند گرفت.

"Well actually, no, it's not what you think. Towards the end, Grandpa couldn't get either one, so he just laid down and died."

"خب در واقع، نه، این آن چیزی نیست که شما فکر می کنید. در اواخر، پدربزرگ نتوانست هیچ کدام را دریافت کند، بنابراین او فقط دراز کشید و مرد."

57. A man walks into a bar with a roll of tarmac under his arm and says: ''Pint please, and one for the road.''

57. مردی با یک رول آسفالت زیر بغل وارد میله ای می شود و می گوید: "لطفاً پینت کنید و یکی برای جاده."

58. An Englishman, a Scotsman, and an Irishman are all attending a conference and decide to visit a pub together after the day’s session. Before long their conversation turns to their favorite pubs back home.

58. یک انگلیسی، یک اسکاتلندی و یک ایرلندی همگی در یک کنفرانس شرکت می کنند و تصمیم می گیرند بعد از جلسه روز با هم از یک میخانه دیدن کنند. دیری نگذشت که مکالمه آنها به میخانه های مورد علاقه آنها در خانه تبدیل می شود.

Englishman: At my local in Enfield, the barman is a cracking bloke. He serves me a free pint every Friday.

مرد انگلیسی: در محله من در انفیلد، بارمن مردی متزلزل است. او هر جمعه یک پیمانه رایگان برای من سرو می کند.

Scotman: I am mates with the owner of the Three Tuns in Sterling. Every time I go in, the first pint is free.

اسکاتمن: من با صاحب سه تون در استرلینگ جفت هستم. هر بار که وارد می شوم، اولین پینت رایگان است.

Irishman: That's nothin. I know of a pub in Galway where you can walk in, they give you as many free drinks as you want, then they take you into the back room, and you get shagged.

ایرلندی: این چیزی نیست. من یک میخانه را در گالوی می شناسم که می توانید در آن قدم بزنید، هر چقدر که بخواهید نوشیدنی رایگان به شما می دهند، سپس شما را به اتاق پشتی می برند و شما پژمرده می شوید.

E and S: Bloody hell! Have you actually done that?

E و S: جهنم خونین! آیا واقعاً این کار را کرده اید؟

Irishman: No, but my sister has.

ایرلندی: نه، اما خواهرم دارد.

59. Mayan guy: Hey wanna drink?

59. مرد مایا: هی می خواهی بنوشی؟

Other Mayan guy: I'm working on this calendar, but I guess if I don't finish it won't be the end of the world.

دیگر مرد مایا: من دارم روی این تقویم کار می کنم، اما حدس می زنم اگر تمامش نکنم پایان دنیا نخواهد بود.