Battle of the Monkey and the Crab

نبرد میمون و خرچنگ

Battle of the Monkey and the Crab

نبرد میمون و خرچنگ

Battle of the Monkey and the Crab:

نبرد میمون و خرچنگ:

A MONKEY and a Crab once met when going round a mountain.

یک میمون و یک خرچنگ زمانی که دور یک کوه می رفتند به هم رسیدند.

The Monkey had picked up a persimmon-seed, and the Crab had a piece of toasted rice-cake. The Monkey, seeing this, and wishing to get something good out of it, said, “Please, exchange that rice-cake for this persimmon-seed.” (A persimmon is a Japanese fruit, it looks a bit like a tomato.)

میمون یک دانه خرمالو برداشته بود و خرچنگ یک تکه کیک برنجی برشته شده داشت. میمون که این را دید و آرزو داشت از آن چیز خوبی بگیرد، گفت: "لطفاً آن کیک برنج را با این دانه خرمالو عوض کنید." (خرمالو یک میوه ژاپنی است که کمی شبیه گوجه فرنگی است.)

The Crab, without a word, gave up his cake, and took the persimmon-seed and planted it. At once it sprung up, and soon became a tree so high you had to look for up to see it. The tree was full of persimmons, but the Crab had no means of climbing it, so he asked the Monkey to scramble up and get the fruit for him. The Monkey got up on a limb of the tree and began to eat the persimmons. The unripe ones he threw at the Crab, but all the ripe and good ones he put in his pouch. The Crab under the tree thus got his shell badly bruised, and only by good luck escaped into his hole, where he lay distressed with pain, and not able to get up.

خرچنگ بدون هیچ حرفی کیک خود را رها کرد و دانه خرمالو را گرفت و کاشت. به یکباره رشد کرد و به زودی درختی شد آنقدر بلند که برای دیدن آن باید به دنبال آن بود. درخت پر از خرمالو بود، اما خرچنگ هیچ وسیله ای برای بالا رفتن از آن نداشت، بنابراین از میمون خواست که با هم برود و میوه را برای او بیاورد. میمون روی عضوی از درخت بلند شد و شروع به خوردن خرمالو کرد. نارس ها را به سمت خرچنگ پرت کرد، اما همه رسیده ها و خوب ها را در کیسه اش گذاشت. بدین ترتیب خرچنگ زیر درخت صدفش به شدت کبود شد و فقط از شانس خوب به سوراخ او فرار کرد، جایی که از درد مضطرب دراز کشیده بود و قادر به بلند شدن نبود.

Now, when the relatives and household of the Crab heard what had happened, they were surprised and angry, and declared war, and attacked the Monkey, who, leading a large group, fought back strongly. The crabs, finding themselves unable to meet and cope with this force, became still more exasperated and angry, and retreated into their hole and held a council of war. Then came a rock, a bee, and an egg, and together they devised a plan for revenge.

اکنون که بستگان و خانواده خرچنگ شنیدند که چه اتفاقی افتاده است، شگفت زده و عصبانی شدند و اعلام جنگ کردند و به میمون حمله کردند که به رهبری گروه بزرگی به شدت به مقابله پرداخت. خرچنگ‌ها که خود را قادر به ملاقات و مقابله با این نیرو نمی‌دانستند، خشمگین‌تر و عصبانی‌تر شدند و در سوراخ خود عقب‌نشینی کردند و شورای جنگی تشکیل دادند. سپس یک سنگ، یک زنبور و یک تخم مرغ آمد و با هم نقشه ای برای انتقام کشیدند.

First, they requested that peace be made with the crabs; and thus they convinced the king of the monkeys to enter their hole unattended, and seated him by the fire. The Monkey, not suspecting any plot, took the hibashi, or poker, to stir up the slumbering fire, when bang! Went the egg, which was lying hidden in the ashes, and burned the Monkey’s arm. Surprised and alarmed, he plunged his arm into the pickle-tub in the kitchen to relieve the pain of the burn. Then the bee which was hidden near the tub stung him sharply in his face, already wet with tears. Without waiting to brush off the bee, and howling bitterly, he rushed for the back door; but just then some seaweed entangled his legs and made him slip. Then down came the rock, tumbling on him from a shelf, and broke his back, and so weakened him that he was unable to rise up. Then out came the crabs in a crowd, and holding their pinchers high they pinched the Monkey so sorely that he begged them for forgiveness and promised never to repeat his meanness and treachery.

اول، آنها درخواست کردند که با خرچنگ ها صلح برقرار شود. و به این ترتیب آنها پادشاه میمون ها را متقاعد کردند که بدون مراقبت وارد سوراخ آنها شود و او را در کنار آتش نشاندند. میمون که به هیچ نقشه‌ای مشکوک نبود، هیباشی یا پوکر را گرفت تا آتش خواب را برافروزد. تخم مرغی که در خاکستر پنهان شده بود رفت و بازوی میمون را سوزاند. متعجب و نگران، بازویش را در وان ترشی آشپزخانه فرو برد تا درد سوختگی را تسکین دهد. سپس زنبوری که در نزدیکی وان پنهان شده بود او را به شدت در صورتش که از قبل خیس از اشک بود نیش زد. بدون اینکه منتظر بماند تا زنبور را از بین ببرد و زوزه کشی کند، به سمت در پشتی هجوم آورد. اما درست در آن زمان مقداری جلبک دریایی پاهایش را در هم پیچید و باعث شد که لیز بخورد. سپس صخره پایین آمد و از قفسه بر روی او غلتید و کمرش را شکست و چنان ضعیفش کرد که نتوانست بلند شود. سپس خرچنگ ها در یک جمعیت بیرون آمدند، و خرچنگ های خود را بالا نگه داشتند، میمون را چنان نیشگون گرفتند که او از آنها طلب بخشش کرد و قول داد که هرگز پستی و خیانت خود را تکرار نکند.