Beautiful Short Stories about Life

داستان های کوتاه زیبا در مورد زندگی

Beautiful Short Stories about Life

داستان های کوتاه زیبا در مورد زندگی

Beautiful Short Stories about Life:

داستان های کوتاه زیبا در مورد زندگی:

Story 1: Rich Lady and Little Kid..!!

داستان 1: بانوی پولدار و بچه کوچولو..!!

On a very cold day, a little boy was standing outside a shoe store, barefooted.. He was shivering with cold and was looking through window at the shoes.

در یک روز بسیار سرد، پسر بچه ای با پای برهنه بیرون یک مغازه کفش فروشی ایستاده بود. از سرما می لرزید و از پنجره به کفش ها نگاه می کرد.

A rich lady came out of that store. While waiting for ride she saw that little boy. She approached him and said, “Kid, Why are you looking so earnestly in that window??”

یک خانم پولدار از آن مغازه بیرون آمد. در حالی که منتظر سوار شدن بود، آن پسر کوچک را دید. او به او نزدیک شد و گفت: "بچه، چرا اینقدر جدی به آن پنجره نگاه می کنی؟"

Little boy replied, “I don’t have any shoes.. I was asking God to give me a pair of shoes..”

پسر کوچولو جواب داد: من کفش ندارم از خدا می خواستم یک جفت کفش به من بدهد.

After listening this lady took that boy inside shoe store and asked clerk if she can get a bowl of water and towel. Clerk brought that in few minutes and then she took that boy at the back of store.

پس از گوش دادن، این خانم آن پسر را به داخل مغازه کفش فروشی برد و از منشی پرسید که آیا می تواند یک کاسه آب و حوله بیاورد. منشی آن را در چند دقیقه آورد و سپس آن پسر را به پشت مغازه برد.

She removed her gloves and knelt down, cleaned and dried little boys hands and feet then she bought him back in to shoe store and asked clerk to bring pair of socks and shoes.

دستکش‌هایش را درآورد و زانو زد، دست‌ها و پاهای پسر بچه‌ها را تمیز و خشک کرد، سپس او را به مغازه‌ی کفش‌فروشی خرید و از منشی خواست که یک جفت جوراب و کفش بیاورد.

Clerk bought socks and shoes and gave them to her. She took those and again knelt down. Placing pair of socks upon the boy’s feet, she gave him a pair of shoes to wear. She bought some more pair of socks and gave them to him and patted him on head saying, “Kid, do you feel more comfortable now??”

کارمند جوراب و کفش خرید و به او داد. آنها را گرفت و دوباره زانو زد. یک جفت جوراب روی پای پسر گذاشت و یک جفت کفش به او داد تا بپوشد. چند جفت جوراب دیگر خرید و به او داد و دستی به سرش زد و گفت: «بچه، الان احساس راحتی بیشتری می‌کنی؟»

As she was leaving, little kid caught her by hand and looked up to her with tears in his eyes and replied, “Are you God’s wife??”

وقتی داشت می رفت، بچه کوچولو او را با دست گرفت و با چشمان اشک آلود به او نگاه کرد و گفت: آیا تو همسر خدا هستی؟

Story 2: Old Woman with Precious Stone..!!

داستان 2: پیرزنی با سنگ های قیمتی..!!

Once a wise old women was traveling through Himalaya mountains and in her way she found a precious stone. She took it and kept it in her bag and continued her journey.

روزی پیرزن خردمندی در میان کوه های هیمالیا سفر می کرد و در راه خود سنگی گرانبها پیدا کرد. آن را گرفت و در کیفش نگه داشت و به سفرش ادامه داد.

Next day on her way she met another traveler who was hungry and asked her for food. She opened her bag to give food to that man. When she opened her bag man saw that precious stone in her bag.

روز بعد در راه با مسافر دیگری برخورد کرد که گرسنه بود و از او غذا خواست. کیفش را باز کرد تا به آن مرد غذا بدهد. وقتی کیفش را باز کرد، مرد آن سنگ قیمتی را در کیفش دید.

Man wanted to have that precious stone so he asked her to give that stone to him. Lady gave that stone to him without any hesitation and continued her journey.

مرد می خواست آن سنگ گرانبها را داشته باشد بنابراین از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. لیدی آن سنگ را بدون هیچ تردیدی به او داد و به سفر خود ادامه داد.

Man was happy to get that precious stone. He knew that with that stone he never had to worry about money and it gave him security for a lifetime.

انسان از به دست آوردن آن سنگ گرانبها خوشحال شد. او می دانست که با آن سنگ هرگز نگران پول نیست و این به او امنیت یک عمر می دهد.

But after few days man returned to mountain with that precious stone. He looked for woman on mountains to return that stone to her. After some search he found her.

اما پس از چند روز انسان با آن سنگ گرانبها به کوه بازگشت. او در کوه ها به دنبال زنی گشت تا آن سنگ را به او بازگرداند. پس از کمی جستجو او را پیدا کرد.

As he saw her, he went to her and said, “Thanks for giving me that precious stone other day but today i came back to return you that stone.. with a hope that you can give me something even more precious..

وقتی او را دید، نزد او رفت و گفت: «ممنون که روز دیگر آن سنگ قیمتی را به من دادی، اما امروز برگشتم تا آن سنگ را به تو برگردانم.. با این امید که بتوانی چیز باارزش‌تری به من بدهی.

Please give me what you have within you.. that enabled you to give me that stone without any hesitation..”

خواهش می کنم آنچه را در درون خود داری به من بده... که تو را قادر ساخت آن سنگ را بدون هیچ تردیدی به من بدهی.»