Beauty and the Beast

زیبایی و هیولا

Beauty and the Beast

زیبایی و هیولا

Beauty and the Beast:

زیبایی و هیولا:

Once upon a time, in a very far-off country, there

روزی روزگاری، در کشوری بسیار دور، آنجا

lived a merchant who had been so fortunate in all his

تاجری زندگی می کرد که در تمام دوران خود بسیار خوش شانس بود

undertakings that he was enormously rich. As he had,

تعهداتی مبنی بر اینکه او بسیار ثروتمند است. همانطور که داشت،

however, six sons and six daughters, he found that his

با این حال، شش پسر و شش دختر، او متوجه شد که او

money was not too much to let them all have everything

پول آنقدر زیاد نبود که همه چیز داشته باشند

they fancied, as they were accustomed to do.

آن‌طور که عادت داشتند، خیال می‌کردند.

But one day a most unexpected misfortune befell them.

اما یک روز یک بدبختی غیرمنتظره برای آنها اتفاق افتاد.

Their house caught fire and was speedily burnt to the

خانه آنها آتش گرفت و به سرعت در آتش سوخت

ground, with all the splendid furniture, the books,

زمین، با تمام مبلمان عالی، کتاب،

pictures, gold, silver, and precious goods it contained;

تصاویر، طلا، نقره و کالاهای گرانبهایی که در آن وجود داشت.

and this was only the beginning of their troubles. Their

و این تنها آغاز مشکلات آنها بود. آنها

father, who had until this moment prospered in all ways,

پدری که تا این لحظه از همه جهات رونق داشت

suddenly lost every ship he had upon the sea, either by

ناگهان هر کشتی را که در دریا داشت از دست داد

dint of pirates, shipwreck, or fire. Then he heard that his

غرق دزدان دریایی، کشتی شکسته یا آتش سوزی. سپس او شنید که او

clerks in distant countries, whom he trusted entirely, had

منشیانی در کشورهای دور که کاملاً به آنها اعتماد داشت، داشتند

proved unfaithful; and at last from great wealth he fell

ثابت کرد که خیانت کرده است. و سرانجام از ثروت فراوان سقوط کرد

into the direst poverty.

به بدترین فقر

All that he had left was a little house in a desolate place

تنها چیزی که از او باقی مانده بود یک خانه کوچک در مکانی متروک بود

at least a hundred leagues from the town in which he had

حداقل صد لیگ از شهری که در آن بود

lived, and to this he was forced to retreat with his

زندگی کرد و به همین دلیل مجبور شد با خود عقب نشینی کند

children, who were in despair at the idea of leading such a

کودکانی که از ایده رهبری چنین ناامیدی ناامید شده بودند

different life. Indeed, the daughters at first hoped that

زندگی متفاوت در واقع، دختران در ابتدا امیدوار بودند

their friends, who had been so numerous while they were

دوستانشان که در زمان حضورشان بسیار زیاد بودند

rich, would insist on their staying in their houses now they

ثروتمندان، اصرار دارند که اکنون در خانه های خود بمانند

no longer possessed one. But they soon found that they

دیگر یکی را نداشت. اما آنها به زودی دریافتند که آنها

were left alone, and that their former friends even attributed

تنها ماندند، و دوستان سابق خود را حتی نسبت داد

their misfortunes to their own extravagance, and

بدبختی هایشان به اسراف خودشان و

showed no intention of offering them any help. So nothing

هیچ قصدی برای ارائه هیچ کمکی به آنها نشان نداد. پس هیچی

was left for them but to take their departure to the

برای آنها باقی مانده بود، اما برای رفتن آنها به سمت

cottage, which stood in the midst of a dark forest, and

کلبه ای که در میان یک جنگل تاریک قرار داشت و

seemed to be the most dismal place upon the face of the

به نظر می رسید که بدترین مکان روی چهره بود

earth. As they were too poor to have any servants, the

زمین از آنجایی که فقیرتر از آن بودند که هیچ خدمتکاری داشته باشند

girls had to work hard, like peasants, and the sons, for

دختران مجبور بودند سخت کار کنند، مانند دهقانان، و پسران، برای

their part, cultivated the fields to earn their living.

به سهم خود، برای کسب درآمد، مزارع را کشت کردند.

Roughly clothed, and living in the simplest way, the girls

دختران با لباس های خشن و به ساده ترین شکل زندگی می کنند

regretted unceasingly the luxuries and amusements of

بی وقفه از تجملات و تفریحاتش پشیمان است

their former life; only the youngest tried to be brave and

زندگی قبلی آنها؛ فقط جوانترین آنها سعی می کرد شجاع باشد و

cheerful. She had been as sad as anyone when misfortune

شاد او در هنگام بدبختی مانند هر کسی غمگین بود

overtook her father, but, soon recovering her natural

از پدرش سبقت گرفت، اما به زودی به حالت طبیعی خود رسید

gaiety, she set to work to make the best of things, to

او دست به کار شد تا بهترین چیزها را بسازد

amuse her father and brothers as well as she could, and

پدر و برادرانش را تا آنجا که می تواند سرگرم کند و

to try to persuade her sisters to join her in dancing and

تا سعی کند خواهرانش را متقاعد کند تا در رقص با او همراه شوند و

singing. But they would do nothing of the sort, and,

آواز خواندن اما آنها هیچ کاری از این دست انجام نمی دهند و

because she was not as doleful as themselves, they declared

آنها اعلام کردند، زیرا او به اندازه خودشان خسته کننده نبود

that this miserable life was all she was fit for. But she

که این زندگی نکبت بار تمام چیزی بود که او برای آن مناسب بود. اما او

was really far prettier and cleverer than they were; indeed,

واقعاً بسیار زیباتر و باهوش تر از آنها بود. در واقع،

she was so lovely that she was always called Beauty.

او آنقدر دوست داشتنی بود که همیشه او را زیبا می نامیدند.

After two years, when they were all beginning to get used

بعد از دو سال، زمانی که همه آنها شروع به عادت کردند

to their new life, something happened to disturb their

در زندگی جدیدشان، اتفاقی افتاد که آنها را ناراحت کرد

tranquillity. Their father received the news that one of

آرامش پدرشان این خبر را دریافت کرد که یکی از

his ships, which he had believed to be lost, had come

کشتی های او که گمان می کرد گم شده اند آمده بودند

safely into port with a rich cargo. All the sons and daughters

با یک محموله غنی با خیال راحت وارد بندر شوید. همه پسر و دختر

at once thought that their poverty was at an end, and

یک دفعه فکر کردند که فقرشان به پایان رسیده است و

wanted to set out directly for the town; but their father,

می خواست مستقیماً به سمت شهر حرکت کند. اما پدرشان

who was more prudent, begged them to wait a little, and,

که عاقل تر بود از آنها التماس کرد که کمی صبر کنند و

though it was harvest time, and he could ill be spared,

اگرچه زمان درو بود، و او ممکن بود در امان بماند،

determined to go himself first, to make inquiries. Only the

مصمم است ابتدا خودش برود و پرس و جو کند. فقط

youngest daughter had any doubt but that they would

دختر کوچکتر هیچ شکی داشت اما این کار را می کرد

soon again be as rich as they were before, or at least rich

به زودی دوباره مانند قبل یا حداقل ثروتمند شوید

enough to live comfortably in some town where they

به اندازه کافی برای زندگی راحت در شهری که در آن هستند

would find amusement and gay companions once more.

یک بار دیگر همراهان سرگرمی و همجنس گرا پیدا می کند.

So they all loaded their father with commissions for

بنابراین همه آنها برای پدرشان پورسانت بار کردند

jewels and dresses which it would have taken a fortune

جواهرات و لباس‌هایی که می‌توانست هنگفتی ببرد

to buy; only Beauty, feeling sure that it was of no use, did

برای خرید؛ فقط زیبایی که مطمئن بود فایده ای ندارد، این کار را کرد

not ask for anything. Her father, noticing her silence,

چیزی نپرس پدرش که متوجه سکوت او شد،

said: "And what shall I bring for you, Beauty?"

گفت: و چه چیزی برای تو بیاورم ای زیبا؟

"The only thing I wish for is to see you come home

"تنها چیزی که آرزو دارم این است که تو را ببینم که به خانه می آیی

safely," she answered.

با خیال راحت" او پاسخ داد.

But this only vexed her sisters, who fancied she was

اما این فقط خواهرانش را که تصور می کردند او بود آزار می داد

blaming them for having asked for such costly things.

آنها را به خاطر درخواست چنین چیزهای پرهزینه ای سرزنش می کند.

Her father, however, was pleased, but as he thought that

پدرش، با این حال، خوشحال بود، اما همانطور که او فکر می کرد

at her age she certainly ought to like pretty presents, he

او مطمئناً در سن او باید هدایای زیبا را دوست داشته باشد

told her to choose something.

به او گفت که چیزی را انتخاب کند.

"Well, dear father," she said, "as you insist upon it, I

او گفت: "خب، پدر عزیز، همانطور که شما بر آن اصرار دارید، من

beg that you will bring me a rose. I have not seen one

التماس کن که برایم گل رز بیاوری من یکی را ندیده ام

since we came here, and I love them so much."

از زمانی که ما به اینجا آمدیم، و من آنها را بسیار دوست دارم."

So the merchant set out and reached the town as

پس تاجر به راه افتاد و به شهر رسید

quickly as possible, but only to find that his former

در سریع ترین زمان ممکن، اما فقط برای پیدا کردن که سابق خود را

companions, believing him to be dead, had divided between

اصحاب که او را مرده می پنداشتند، بین آنها تقسیم شده بودند

them the goods which the ship had brought; and after six

برای آنها کالاهایی که کشتی آورده بود. و بعد از شش

months of trouble and expense he found himself as poor

ماه‌ها زحمت و هزینه داشت، او خود را فقیر دید

as when he started, having been able to recover only just

مانند زمانی که او شروع کرد، که فقط توانسته بود بهبود یابد

enough to pay the cost of his journey. To make matters

به اندازه ای است که هزینه سفر خود را بپردازد. برای ایجاد مسائل

worse, he was obliged to leave the town in the most

بدتر از آن، او مجبور بود بیش از همه شهر را ترک کند

terrible weather, so that by the time he was within a few

آب و هوای وحشتناک، به طوری که در آن زمان او در عرض چند

leagues of his home he was almost exhausted with cold

چند هفته از خانه اش تقریباً از سرما خسته شده بود

and fatigue. Though he knew it would take some hours

و خستگی اگرچه می دانست که چند ساعت طول می کشد

to get through the forest, he was so anxious to be at his

برای عبور از جنگل، خیلی مشتاق بود که در جنگل باشد

journey's end that he resolved to go on; but night overtook

پایان سفری که تصمیم گرفت ادامه دهد. اما شب پیشی گرفت

him, and the deep snow and bitter frost made it

او و برف عمیق و یخبندان تلخ باعث شد

impossible for his horse to carry him any further. Not a

اسبش نمی تواند او را بیشتر از این ببرد. نه یک

house was to be seen; the only shelter he could get was

خانه دیده می شد تنها پناهی که می توانست داشته باشد این بود

the hollow trunk of a great tree, and there he crouched all

تنه توخالی یک درخت بزرگ، و آنجا همه را خم کرد

the night which seemed to him the longest he had ever

شبی که به نظرش طولانی ترین شبی بود که تا به حال داشته است

known. In spite of his weariness the howling of the

شناخته شده است. با وجود خستگی او زوزه

wolves kept him awake, and even when at last the day

گرگ ها او را بیدار نگه داشتند، و حتی در نهایت روز

broke he was not much better off, for the falling snow had

شکست او خیلی بهتر از این نیست، زیرا برف در حال باریدن بود

covered up every path, and he did not know which way

هر راهی را پوشانده بود و نمی دانست کدام راه

to turn.

چرخیدن

At length he made out some sort of track, and though

با این حال، در نهایت او نوعی مسیر را مشخص کرد

at the beginning it was so rough and slippery that he fell

در ابتدا آنقدر خشن و لغزنده بود که افتاد

down more than once, it presently became easier, and led

بیش از یک بار کاهش یافت، در حال حاضر آسان تر شد و منجر شد

him into an avenue of trees which ended in a splendid

او را به خیابانی از درختان که در پایان با شکوه است

castle. It seemed to the merchant very strange that no

قلعه به نظر تاجر بسیار عجیب بود که نه

snow had fallen in the avenue, which was entirely

برف در خیابان باریده بود که کاملاً بود

composed of orange trees, covered with flowers and fruit.

از درختان پرتقال، پوشیده از گل و میوه تشکیل شده است.

When he reached the first court of the castle he saw before

وقتی به اولین بارگاه قلعه رسید که قبلاً دیده بود

him a flight of agate steps, and went up them, and passed

پله‌های عقیق برای او رفت و از آن‌ها بالا رفت و گذشت

through several splendidly furnished rooms. The pleasant

از طریق چندین اتاق مبله عالی. دلپذیر

warmth of the air revived him, and he felt very hungry;

گرمای هوا او را زنده کرد و احساس گرسنگی شدید کرد.

but there seemed to be nobody in all this vast and splendid

اما به نظر می رسید هیچ کس در این همه بزرگ و باشکوه وجود ندارد

palace whom he could ask to give him something to

قصری که می توانست از او بخواهد چیزی به او بدهد

eat. Deep silence reigned everywhere, and at last, tired

خوردن سکوتی عمیق همه جا را فرا گرفت و سرانجام خسته

of roaming through empty rooms and galleries, he stopped

از پرسه زدن در اتاق ها و گالری های خالی، متوقف شد

in a room smaller than the rest, where a clear fire was

در اتاقی کوچکتر از بقیه، جایی که یک آتش روشن بود

burning and a couch was drawn up closely to it. Thinking

در حال سوختن و یک کاناپه از نزدیک به آن کشیده شده بود. فکر کردن

that this must be prepared for someone who was

که این باید برای کسی که بود آماده شود

expected, he sat down to wait till he should come, and

انتظار داشت، نشست تا منتظر بماند تا بیاید، و

very soon fell into a sweet sleep.

خیلی زود به خواب شیرینی فرو رفت.

When his extreme hunger wakened him after several

زمانی که گرسنگی شدید او را پس از چندین بار بیدار کرد

hours, he was still alone; but a little table, upon which

ساعت ها، او هنوز تنها بود. اما یک میز کوچک که روی آن

was a good dinner, had been drawn up close to him, and,

شام خوبی بود، به او نزدیک شده بود، و

as he had eaten nothing for twenty-four hours, he lost no

چون بیست و چهار ساعت چیزی نخورده بود، نه را از دست داد

time in beginning his meal, hoping that he might soon

زمان شروع غذایش، به امید اینکه به زودی ممکن است

have an opportunity of thanking his considerate entertainer,

این فرصت را داشته باشد که از سرگرم کننده مهربانش تشکر کند،

whoever it might be. But no one appeared, and

هر کی ممکنه باشه اما هیچ کس ظاهر نشد، و

even after another long sleep, from which he awoke

حتی بعد از یک خواب طولانی دیگر که از خواب بیدار شد

completely refreshed, there was no sign of anybody, though

با این حال، کاملاً تازه شده بود، اما هیچ نشانی از کسی نبود

a fresh meal of dainty cakes and fruit was prepared upon

یک وعده غذایی تازه از کیک های خوش طعم و میوه آماده شد

the little table at his elbow. Being naturally timid, the

میز کوچک در آرنجش به طور طبیعی ترسو بودن،

silence began to terrify him, and he resolved to search

سکوت شروع به ترساندن او کرد و او تصمیم گرفت جستجو کند

once more through all the rooms; but it was of no use.

یک بار دیگر در تمام اتاق ها؛ اما فایده ای نداشت

Not even a servant was to be seen; there was no sign of

حتی یک خدمتکار هم دیده نمی شد. هیچ نشانی از

life in the palace! He began to wonder what he should do,

زندگی در قصر! او شروع کرد به فکر کردن که چه باید بکند،

and to amuse himself by pretending that all the treasures

و خود را با تظاهر به این که تمام گنجینه ها را سرگرم کند

he saw were his own, and considering how he would

او دید که متعلق به خودش است، و با توجه به اینکه چگونه می خواهد

divide them among his children. Then he went down into

آنها را بین فرزندانش تقسیم کند. سپس به داخل رفت

the garden, and though it was winter everywhere else,

باغ، و اگرچه همه جا زمستان بود،

here the sun shone, and the birds sang, and the flowers

اینجا خورشید می درخشید و پرندگان آواز می خواندند و گلها

bloomed, and the air was soft and sweet. The merchant,

شکوفه داد و هوا نرم و شیرین بود. تاجر،

in ecstacies with all he saw and heard, said to himself:

در خلسه با همه چیزهایی که دید و شنید با خود گفت:

"All this must be meant for me. I will go this minute

همه اینها باید برای من باشد. من همین لحظه می روم

and bring my children to share all these delights."

و فرزندانم را بیاور تا در همه این خوشی ها شریک شوند."

In spite of being so cold and weary when he reached the

علیرغم اینکه وقتی رسید خیلی سرد و خسته بود

castle, he had taken his horse to the stable and fed it.

او اسب خود را به اصطبل برده و به آن غذا داده بود.

Now he thought he would saddle it for his homeward

حالا فکر می‌کرد آن را برای خانه‌اش زین کند

journey, and he turned down the path which led to the

سفر کرد و مسیری را که به آن منتهی می شد را پایین آورد

stable. This path had a hedge of roses on each side of it,

پایدار این مسیر در هر طرف پرچینی از گل رز داشت،

and the merchant thought he had never seen or smelt

و تاجر فکر می کرد که هرگز ندیده یا بو نکرده است

such exquisite flowers. They reminded him of his promise

چنین گلهای نفیس وعده اش را به او یادآوری کردند

to Beauty, and he stopped and had just gathered one to

به Beauty، و او ایستاد و تازه یکی را جمع کرده بود

take to her when he was startled by a strange noise behind

زمانی که از صدای عجیبی که پشت سر او به وجود آمده بود، او را نزد او ببرید

him. Turning round, he saw a frightful Beast, which

او چرخید، هیولایی ترسناک را دید که

seemed to be very angry and said, in a terrible voice:

انگار خیلی عصبانی بود و با صدایی وحشتناک گفت:

"Who told you that you might gather my roses? Was

"چه کسی به شما گفت که ممکن است گلهای رز مرا جمع کنید؟

it not enough that I allowed you to be in my palace and

کافی نیست که به تو اجازه دادم در قصر من باشی و

was kind to you? This is the way you show your gratitude,

با شما مهربان بود؟ این راهی است که شما قدردانی خود را نشان می دهید،

by stealing my flowers! But your insolence shall

با دزدیدن گلهای من! اما وقاحت شما باید

not go unpunished." The merchant, terrified by these

بی مجازات نمان.» تاجر که از اینها وحشت کرده بود

furious words, dropped the fatal rose, and, throwing

کلمات خشمگین، گل رز کشنده را انداخت و پرتاب کرد

himself on his knees, cried: "Pardon me, noble sir. I am

خودش روی زانوهایش فریاد زد: «آقای بزرگوار مرا ببخشید. من هستم

truly grateful to you for your hospitality, which was so

واقعاً از مهمان نوازی شما سپاسگزارم که چنین بود

magnificent that I could not imagine that you would be

باشکوه که نمی‌توانستم تصور کنم که تو باشی

offended by my taking such a little thing as a rose." But

از این که چیز کوچکی به عنوان گل رز گرفتم آزرده خاطر شدم.» اما

the Beast's anger was not lessened by this speech.

این سخنرانی از خشم وحش کاسته نشد.

"You are very ready with excuses and flattery," he

او گفت: "شما با بهانه و چاپلوسی بسیار آماده اید."

cried; "but that will not save you from the death you

گریه کرد؛ "اما این شما را از مرگ نجات نخواهد داد

deserve."

سزاوار است."

"Alas!" thought the merchant, "if my daughter

"افسوس!" تاجر فکر کرد: "اگر دخترم

could only know what danger her rose has brought me

فقط می توانستم بدانم گل رز او چه خطری برای من به همراه داشته است

into!"

داخل!"

And in despair he began to tell the Beast all his

و با ناامیدی شروع به گفتن همه چیز به وحش کرد

misfortunes, and the reason of his journey, not forgetting to

بدبختی ها و دلیل سفر او فراموش نمی کند

mention Beauty's request.

به درخواست زیبایی اشاره کنید

"A king's ransom would hardly have procured all that

«باج یک پادشاه به سختی می توانست همه اینها را تهیه کند

my other daughters asked." he said: "but I thought that

دختران دیگرم پرسیدند.» او گفت: «اما من اینطور فکر کردم

I might at least take Beauty her rose. I beg you to forgive

من حداقل ممکن است رز زیبایی او را بگیرم. التماس میکنم ببخشی

me, for you see I meant no harm."

من، زیرا می بینید که منظورم ضرری نبود.»

The Beast considered for a moment, and then he said,

هیولا لحظه ای فکر کرد و بعد گفت:

in a less furious tone:

با لحن خشمگین تر:

"I will forgive you on one condition--that is, that you

"من تو را به یک شرط می بخشم - یعنی تو

will give me one of your daughters."

یکی از دخترانت را به من می دهد.»

"Ah!" cried the merchant, "if I were cruel enough to

"آه!" تاجر فریاد زد: "اگر به اندازه کافی ظالم بودم

buy my own life at the expense of one of my children's,

زندگی خودم را به قیمت یکی از فرزندانم بخرم،

what excuse could I invent to bring her here?"

چه بهانه ای می توانستم برای آوردن او به اینجا بیاورم؟"

"No excuse would be necessary," answered the Beast.

هیولا پاسخ داد: "بهانه ای لازم نیست."

"If she comes at all she must come willingly. On no other

«اگر اصلاً بیاید، باید با کمال میل بیاید

condition will I have her. See if any one of them is

شرطش را خواهم داشت ببینید آیا یکی از آنها وجود دارد یا خیر

courageous enough, and loves you well enough to come

به اندازه کافی شجاع است، و شما را به اندازه کافی دوست دارد که بیاید

and save your life. You seem to be an honest man, so I

و زندگی خود را نجات دهید به نظر می رسد شما مرد صادقی هستید، بنابراین من

will trust you to go home. I give you a month to see if

به شما اعتماد خواهد کرد که به خانه بروید یه ماه بهت فرصت میدم ببینی

either of your daughters will come back with you and stay

هر یک از دختران شما با شما برمی گردد و می ماند

here, to let you go free. If neither of them is willing, you

اینجا، تا شما را آزاد کنم. اگر هیچ یک از آنها مایل نیستند، شما

must come alone, after bidding them good-by for ever,

باید تنها بیاید، پس از خداحافظی برای همیشه،

for then you will belong to me. And do not imagine that

زیرا در آن صورت تو مال من خواهی بود. و این را تصور نکنید

you can hide from me, for if you fail to keep your word

شما می توانید از من پنهان شوید، زیرا اگر به قول خود عمل نکنید

I will come and fetch you!" added the Beast grimly.

من می آیم و تو را می آورم!" هیولا با ناراحتی اضافه کرد.

The merchant accepted this proposal, though he did

تاجر این پیشنهاد را پذیرفت، هرچند که پذیرفت

not really think any of his daughters could be persuaded

واقعا فکر نمی کنم که هیچ یک از دختران او را متقاعد کند

to come. He promised to return at the time appointed,

برای آمدن او قول داد در زمان مقرر برگردد،

and then, anxious to escape from the presence of the

و سپس، مشتاق فرار از حضور

Beast, he asked permission to set off at once. But the

هیولا، فوراً اجازه خواست که به راه بیفتد. اما

Beast answered that he could not go until next day.

وحش پاسخ داد که تا روز بعد نمی تواند برود.

"Then you will find a horse ready for you," he said.

او گفت: «سپس اسبی آماده برای خود خواهی یافت.

"Now go and eat your supper, and await my orders."

حالا برو و شامت را بخور و منتظر دستورات من باش.»

The poor merchant, more dead than alive, went back

بازرگان بیچاره، بیشتر مرده تا زنده، برگشت

to his room, where the most delicious supper was already

به اتاقش، جایی که لذیذترین شام قبلاً در آنجا بود

served on the little table which was drawn up before a

روی میز کوچکی که قبل از a

blazing fire. But he was too terrified to eat, and only

آتش فروزان اما او بیش از حد ترسیده بود که بتواند غذا بخورد

tasted a few of the dishes, for fear the Beast should be

چند تا از غذاها را چشید، از ترس اینکه هیولا باشد

angry if he did not obey his orders. When he had finished

اگر از دستورات او اطاعت نکند عصبانی می شود. وقتی تمام شد

he heard a great noise in the next room, which he knew

او صدای بزرگی را در اتاق بعدی شنید که می دانست

meant that the Beast was coming. As he could do nothing

به این معنی بود که هیولا در حال آمدن است. چون کاری از دستش بر نمی آمد

to escape his visit, the only thing that remained was to

برای فرار از دیدار او، تنها چیزی که باقی می ماند این بود که

seem as little afraid as possible; so when the Beast

به نظر می رسد تا حد ممکن ترس کمتری داشته باشد. پس وقتی هیولا

appeared and asked roughly if he had supped well, the

ظاهر شد و تقریباً پرسید که آیا خوب شام خورده است؟

merchant answered humbly that he had, thanks to his

بازرگان با تواضع پاسخ داد که به لطف او چنین کرده است

host's kindness. Then the Beast warned him to remember

مهربانی میزبان سپس وحش به او هشدار داد که به یاد داشته باشد

their agreement, and to prepare his daughter exactly for

توافق آنها، و دخترش را دقیقاً برای آن آماده کند

what she had to expect.

آنچه او باید انتظار داشت

"Do not get up to-morrow," he added, "until you see

او افزود: «فردا بیدار نشوید، تا ببینید

the sun and hear a golden bell ring. Then you will find

خورشید و شنیدن صدای زنگ طلایی سپس شما پیدا خواهید کرد

your breakfast waiting for you here, and the horse you

صبحانه شما اینجا منتظر شماست و اسب شما

are to ride will be ready in the courtyard. He will also

هستند برای سوار شدن در حیاط آماده خواهد شد. او نیز خواهد شد

bring you back again when you come with your daughter

وقتی با دخترت آمدی دوباره تو را برگرداند

a month hence. Farewell. Take a rose to Beauty, and

از این به بعد یک ماه خداحافظ. یک گل رز به زیبایی ببرید و

remember your promise!"

قولت را به خاطر بسپار!"

The merchant was only too glad when the Beast went

وقتی هیولا رفت تاجر خیلی خوشحال شد

away, and though he could not sleep for sadness, he lay

دور شد و با اینکه از غم نمی توانست بخوابد، دراز کشید

down until the sun rose. Then, after a hasty breakfast,

پایین آمد تا خورشید طلوع کرد سپس بعد از یک صبحانه شتابزده،

he went to gather Beauty's rose, and mounted his horse,

رفت تا گل رز زیبایی را جمع کند و سوار اسبش شد

which carried him off so swiftly that in an instant he had

که او را به سرعت برد که در یک لحظه او را

lost sight of the palace, and he was still wrapped in

کاخ را از دست داد و او هنوز در آن پیچیده بود

gloomy thoughts when it stopped before the door of the

افکار غم انگیز وقتی جلوی در متوقف شد

cottage.

کلبه

His sons and daughters, who had been very uneasy at

پسران و دخترانش که خیلی ناراحت بودند

his long absence, rushed to meet him, eager to know the

غیبت طولانی او، مشتاق دانستن او به دیدار او شتافت

result of his journey, which, seeing him mounted upon a

نتیجه سفر او، که با دیدن او سوار بر یک

splendid horse and wrapped in a rich mantle, they

اسب پر زرق و برق و پیچیده شده در یک مانتو غنی، آنها

supposed to be favorable. He hid the truth from them at

قرار است مطلوب باشد او حقیقت را از آنها پنهان کرد

first, only saying sadly to Beauty as he gave her the rose:

اول، زمانی که به زیبایی گل رز را می داد، با ناراحتی به او گفت:

"Here is what you asked me to bring you; you little

"این چیزی است که از من خواستی که برایت بیاورم، ای کوچک

know what it has cost."

بدانید چه هزینه ای داشته است."

But this excited their curiosity so greatly that presently

اما این کنجکاوی آنها را چنان برانگیخت که در حال حاضر

he told them his adventures from beginning to end, and

او ماجراهای خود را از ابتدا تا انتها برای آنها تعریف کرد و

then they were all very unhappy. The girls lamented

سپس همه آنها بسیار ناراضی بودند. دخترها ناله کردند

loudly over their lost hopes, and the sons declared that

با صدای بلند بر سر امیدهای از دست رفته خود، و پسران این را اعلام کردند

their father should not return to this terrible castle, and

پدرشان نباید به این قلعه وحشتناک برگردد و

began to make plans for killing the Beast if it should

شروع کرد به طرح ریزی برای کشتن هیولا در صورت لزوم

come to fetch him. But he reminded them that he had

بیا او را بیاور اما او به آنها یادآوری کرد که داشت

promised to go back. Then the girls were very angry

قول داد برگردد بعد دخترها خیلی عصبانی شدند

with Beauty, and said it was all her fault, and that if she

با زیبایی، و گفت که این همه تقصیر او بود، و اگر او

had asked for something sensible this would never have

چیزی معقول خواسته بود که هرگز نمی خواست

happened, and complained bitterly that they should have

اتفاق افتاد و به تلخی شکایت کردند که باید می کردند

to suffer for her folly.

برای حماقت او رنج بکشد

Poor Beauty, much distressed, said to them:

بیچاره زیبایی که بسیار مضطرب بود به آنها گفت:

"I have, indeed, caused this misfortune, but I assure

"من واقعاً باعث این بدبختی شده ام، اما اطمینان می دهم

you I did it innocently. Who could have guessed that to

تو من بی گناه این کار را کردم چه کسی می توانست این را حدس بزند

ask for a rose in the middle of summer would cause so

درخواست یک گل رز در اواسط تابستان باعث می شود

much misery? But as I did the mischief it is only just

بدبختی زیاد؟ اما همانطور که من این شیطنت را انجام دادم فقط عادلانه است

that I should suffer for it. I will therefore go back with

که باید بخاطرش زجر بکشم بنابراین من با

my father to keep his promise."

پدرم به قولش وفا کند.»

At first nobody would hear of this arrangement, and

در ابتدا هیچ کس از این ترتیب نمی شنود، و

her father and brothers, who loved her dearly, declared

پدر و برادرانش که او را بسیار دوست داشتند، اعلام کردند

that nothing should make them let her go; but Beauty

هیچ چیز نباید باعث شود که او را رها کنند. اما زیبایی

was firm. As the time drew near she divided all her little

محکم بود با نزدیک شدن به زمان، او همه چیزهای کوچک خود را تقسیم کرد

possessions between her sisters, and said good-by to

دارایی بین خواهرانش بود و با او خداحافظی کرد

everything she loved, and when the fatal day came she

همه چیزهایی که دوست داشت و زمانی که روز مرگبار فرا رسید

encouraged and cheered her father as they mounted

در حالی که سوار می شدند پدرش را تشویق و تشویق کرد

together the horse which had brought him back. It seemed

با هم اسبی که او را بازگردانده بود. به نظر می رسید

to fly rather than gallop, but so smoothly that Beauty was

پرواز کردن به جای تاختن، اما آنقدر نرم که زیبایی بود

not frightened; indeed, she would have enjoyed the journey

نترسیده؛ در واقع، او از این سفر لذت می برد

if she had not feared what might happen to her at the

اگر او نمی ترسید چه اتفاقی ممکن است برای او بیفتد

end of it. Her father still tried to persuade her to go back,

پایان آن پدرش همچنان سعی می کرد او را متقاعد کند که برگردد،

but in vain. While they were talking the night fell, and

اما بیهوده در حالی که آنها صحبت می کردند شب فرا رسید و

then, to their great surprise, wonderful colored lights

سپس، در کمال تعجب آنها، نورهای رنگی فوق العاده ای دریافت کردند

began to shine in all directions, and splendid fireworks

شروع به درخشش در همه جهات، و آتش بازی های باشکوه

blazed out before them; all the forest was illuminated by

در برابر آنها شعله ور شد. تمام جنگل روشن شده بود

them, and even felt pleasantly warm, though it had been

آنها را، و حتی احساس گرما دلپذیر، اگر چه بود

bitterly cold before. This lasted until they reached the

قبلا خیلی سرد بود این کار ادامه داشت تا اینکه به آنجا رسیدند

avenue of orange trees, where were statues holding flaming

خیابان درختان پرتقال، جایی که مجسمه هایی شعله ور در دست داشتند

torches, and when they got nearer to the palace they

مشعل ها، و هنگامی که آنها به قصر نزدیک تر شدند

saw that it was illuminated from the roof to the ground,

دیدم که از پشت بام تا زمین روشن شده است،

and music sounded softly from the courtyard. "The

و موسیقی به آرامی از حیاط به گوش می رسید. "

Beast must be very hungry," said Beauty, trying to

هیولا باید خیلی گرسنه باشد، "بیوتی در تلاش بود

laugh, "if he makes all this rejoicing over the arrival of

بخند، "اگر او این همه خوشحالی را از ورود او به وجود آورد

his prey."

طعمه او."

But, in spite of her anxiety, she could not help admiring

اما علیرغم اضطرابش نتوانست از تحسین خودداری کند

all the wonderful things she saw.

تمام چیزهای شگفت انگیزی که او دید

The horse stopped at the foot of the flight of steps

اسب در پای پله ها ایستاد

leading to the terrace, and when they had dismounted her

منتهی به تراس، و زمانی که او را پیاده کردند

father led her to the little room he had been in before,

پدر او را به اتاق کوچکی که قبلا در آن بوده هدایت کرد،

where they found a splendid fire burning, and the table

در آنجا آتشی پر زرق و برق و میز را یافتند

daintily spread with a delicious supper.

با یک شام لذیذ به آرامی پخش کنید.

The merchant knew that this was meant for them, and

تاجر می دانست که این برای آنها در نظر گرفته شده است، و

Beauty, who was rather less frightened now that she had

زیبایی، که اکنون کمتر ترسیده بود

passed through so many rooms and seen nothing of the

از اتاق های زیادی گذشت و چیزی از آن ندید

Beast, was quite willing to begin, for her long ride had

هیولا، کاملاً مایل به شروع بود، زیرا سواری طولانی او بود

made her very hungry. But they had hardly finished

او را بسیار گرسنه کرد اما آنها به سختی تمام کرده بودند

their meal when the noise of the Beast's footsteps was

زمانی که صدای پای هیولا به گوش می رسید، غذایشان را می خوردند

heard approaching, and Beauty clung to her father in

صدای نزدیک شدن را شنید و بیوتی به پدرش چسبید

terror, which became all the greater when she saw how

وحشت، که وقتی دید چگونه بیشتر شد

frightened he was. But when the Beast really appeared,

ترسیده بود اما وقتی هیولا واقعاً ظاهر شد،

though she trembled at the sight of him, she made a great

گرچه از دیدن او می لرزید، اما عالی بود

effort to hide her terror, and saluted him respectfully.

تلاش کرد تا وحشت او را پنهان کند و با احترام به او سلام کرد.

This evidently pleased the Beast. After looking at her

این ظاهراً هیولا را خوشحال کرد. بعد از نگاه کردن به او

he said, in a tone that might have struck terror into the

گفت، با لحنی که ممکن بود وحشت را به درون او وارد کند

boldest heart, though he did not seem to be angry:

جسورترین قلب، اگرچه به نظر نمی رسید عصبانی باشد:

"Good-evening, old man. Good-evening, Beauty."

"عصر بخیر پیرمرد. عصر بخیر زیبایی."

The merchant was too terrified to reply, but Beauty

تاجر خیلی ترسیده بود که جواب بدهد، اما زیبایی

answered sweetly: "Good-evening, Beast."

به آرامی پاسخ داد: "عصر بخیر، جانور."

"Have you come willingly?" asked the Beast. "Will

"آیا با میل آمده ای؟" از هیولا پرسید. "ویل

you be content to stay here when your father goes away?"

وقتی پدرت رفت راضی هستی اینجا بمانی؟"

Beauty answered bravely that she was quite prepared

زیبایی با شجاعت پاسخ داد که کاملاً آماده است

to stay.

ماندن

"I am pleased with you," said the Beast. "As you have

هیولا گفت: من از تو راضی هستم. "همانطور که شما دارید

come of your own accord, you may stay. As for you, old

به خواست خودت بیا، ممکنه بمونی در مورد تو، پیر

man," he added, turning to the merchant, "at sunrise

مرد، و رو به تاجر، در طلوع آفتاب افزود

to-morrow you will take your departure. When the bell

فردا شما حرکت خود را انجام خواهید داد. وقتی زنگ

rings get up quickly and eat your breakfast, and you will

حلقه ها سریع بلند می شوند و صبحانه خود را می خورند، و شما این کار را خواهید کرد

find the same horse waiting to take you home; but remember

همان اسبی را پیدا کن که منتظر است تو را به خانه ببرد. اما به یاد داشته باشید

that you must never expect to see my palace again."

که هرگز نباید انتظار دیدن قصر من را داشته باشید.»

Then turning to Beauty, he said:

سپس رو به زیبایی کرد و گفت:

"Take your father into the next room, and help him to

«پدرت را به اتاق کناری ببر و به او کمک کن

choose everything you think your brothers and sisters

هر چیزی را که فکر می کنید برادران و خواهران خود انتخاب کنید

would like to have. You will find two traveling-trunks

دوست دارد داشته باشد. دو تنه مسافرتی پیدا خواهید کرد

there; fill them as full as you can. It is only just that you

آنجا تا جایی که می توانید آنها را پر کنید. فقط این شما هستید

should send them something very precious as a remembrance

باید چیزی بسیار گرانبها را به عنوان یادگاری برای آنها بفرستد

of yourself."

از خودت."

Then he went away, after saying, "Good-by, Beauty;

سپس رفت و گفت: «خداحافظ ای زیبایی.

good-by, old man"; and though Beauty was beginning to

خدانگهدار، پیرمرد»؛ و اگرچه زیبایی شروع به این کار کرده بود

think with great dismay of her father's departure, she was

با ناراحتی زیادی از رفتن پدرش فکر کنید، او بود

afraid to disobey the Beast's orders; and they went into

ترس از سرپیچی از دستورات وحش. و داخل شدند

the next room, which had shelves and cupboards all round

اتاق بعدی که دور تا دور آن قفسه و کمد داشت

it. They were greatly surprised at the riches it contained.

آن را آنها از ثروتی که در آن وجود داشت بسیار شگفت زده شدند.

There were splendid dresses fit for a queen, with all the

لباس‌های باشکوهی برای یک ملکه وجود داشت، با همه اینها

ornaments that were to be worn with them; and when

زیورآلاتی که باید با آنها پوشیده می شد. و چه زمانی

Beauty opened the cupboards she was quite dazzled by

بیوتی کمدها را باز کرد که کاملاً خیره شده بود

the gorgeous jewels that lay in heaps upon every shelf.

جواهرات زرق و برق دار که در انبوهی بر روی هر قفسه قرار دارند.

After choosing a vast quantity, which she divided between

پس از انتخاب مقدار زیادی، که بین آن تقسیم شد

her sisters--for she had made a heap of the wonderful

خواهران او - برای او یک پشته از شگفت انگیز ساخته شده بود

dresses for each of them--she opened the last chest,

لباس برای هر یک از آنها - او آخرین سینه را باز کرد،

which was full of gold.

که پر از طلا بود

"I think, father," she said, "that, as the gold will be

او گفت: «پدر، فکر می‌کنم، این همان طلا خواهد بود

more useful to you, we had better take out the other

برای شما مفیدتر است، بهتر است دیگری را برداریم

things again, and fill the trunks with it." So they did

دوباره چیزها، و تنه ها را با آن پر کنید." بنابراین آنها انجام دادند

this; but the more they put in the more room there seemed

این اما هرچه بیشتر در آن قرار می‌دادند، به نظر می‌رسید که اتاق بیشتری وجود داشته باشد

to be, and at last they put back all the jewels and dresses

بودن، و بالاخره تمام جواهرات و لباس ها را پس گرفتند

they had taken out, and Beauty even added as many

آنها را بیرون آورده بودند، و زیبایی حتی به همین تعداد اضافه کرد

more of the jewels as she could carry at once; and then

جواهرات بیشتری را که او می توانست به یکباره حمل کند. و سپس

the trunks were not too full, but they were so heavy that

تنه ها خیلی پر نبودند، اما آنقدر سنگین بودند که

an elephant could not have carried them!

یک فیل نمی توانست آنها را حمل کند!

"The Beast was mocking us," cried the merchant; "he

تاجر فریاد زد: "جانور ما را مسخره می کرد." "او

must have pretended to give us all these things, knowing

باید تظاهر کرده باشد که همه این چیزها را به ما داده است

that I could not carry them away."

که نتوانستم آنها را با خود ببرم."

"Let us wait and see," answered Beauty. "I cannot

زیبایی پاسخ داد: "بیایید صبر کنیم و ببینیم." "من نمی توانم

believe that he meant to deceive us. All we can do is to

باور کنید که او قصد داشت ما را فریب دهد. تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که

fasten them up and leave them ready."

آنها را ببندید و آماده بگذارید."

So they did this and returned to the little room, where,

بنابراین آنها این کار را کردند و به اتاق کوچک بازگشتند، جایی که

to their astonishment, they found breakfast ready. The

در کمال تعجب، صبحانه را آماده یافتند. این

merchant ate his with a good appetite, as the Beast's

بازرگان با اشتهای خوب، مانند وحش، غذای خود را خورد

generosity made him believe that he might perhaps venture

سخاوت او را به این باور رساند که ممکن است جرأت کند

to come back soon and see Beauty. But she felt sure

تا به زودی برگردم و زیبایی را ببینم. اما او احساس اطمینان کرد

that her father was leaving her for ever, so she was very

که پدرش او را برای همیشه ترک می کرد، بنابراین او بسیار بود

sad when the bell rang sharply for the second time, and

غمگین وقتی زنگ برای بار دوم به شدت به صدا درآمد و

warned them that the time had come for them to part.

به آنها هشدار داد که زمان جدایی آنها فرا رسیده است.

They went down into the courtyard, where two horses

به داخل حیاط رفتند، جایی که دو اسب

were waiting, one loaded with the two trunks, the other

منتظر بودند، یکی پر از دو تنه، دیگری

for him to ride. They were pawing the ground in their

تا او سوار شود زمین را در خود پنجه می زدند

impatience to start, and the merchant was forced to bid

بی تابی برای شروع، و بازرگان مجبور به مناقصه شد

Beauty a hasty farewell; and as soon as he was mounted

زیبایی یک خداحافظی عجولانه; و به محض اینکه سوار شد

he went off at such a pace that she lost sight of him in an

او با چنان سرعتی رفت که او را در یک لحظه از دست داد

instant. Then Beauty began to cry, and wandered sadly

فوری سپس زیبایی شروع به گریه کرد و با ناراحتی سرگردان شد

back to her own room. But she soon found that she was

برگشت به اتاق خودش اما او به زودی متوجه شد که او بود

very sleepy, and as she had nothing better to do she lay

خیلی خواب آلود بود و چون کاری بهتر از این نداشت دراز کشید

down and instantly fell asleep. And then she dreamed

پایین آمد و فورا به خواب رفت. و سپس او خواب دید

that she was walking by a brook bordered with trees, and

که او در کنار یک نهر پر از درختان راه می رفت و

lamenting her sad fate, when a young prince, handsomer

زاری از سرنوشت غم انگیز او، زمانی که یک شاهزاده جوان، خوش تیپ

than anyone she had ever seen, and with a voice that

بیش از هر کسی که تا به حال دیده بود، و با صدایی که

went straight to her heart, came and said to her, "Ah,

مستقیم به قلبش رفت و آمد و به او گفت: آه.

Beauty! you are not so unfortunate as you suppose. Here

زیبایی! شما آنقدرها هم که فکر می کنید بدبخت نیستید. اینجا

you will be rewarded for all you have suffered elsewhere.

شما برای تمام رنج هایی که در جای دیگر کشیده اید پاداش خواهید گرفت.

Your every wish shall be gratified. Only try to find me

هر آرزوی شما برآورده خواهد شد فقط سعی کن منو پیدا کنی

out, no matter how I may be disguised, as I love you

بیرون، مهم نیست که چگونه مبدل شوم، چون تو را دوست دارم

dearly, and in making me happy you will find your own

عزیزم، و در شاد کردن من، خودت را پیدا خواهی کرد

happiness. Be as true-hearted as you are beautiful, and

شادی به اندازه زیبایی که هستی صادق باش و

we shall have nothing left to wish for."

دیگر چیزی برای آرزو نخواهیم داشت."

"What can I do, Prince, to make you happy?" said

"چکار می توانم انجام دهم، شاهزاده، تا شما را خوشحال کنم؟" گفت

Beauty.

زیبایی

"Only be grateful," he answered, "and do not trust too

او پاسخ داد: «فقط شکرگزار باشید و به آن اعتماد نکنید

much to your eyes. And, above all, do not desert me

بسیار به چشمان شما و مهمتر از همه، مرا رها نکن

until you have saved me from my cruel misery."

تا اینکه مرا از بدبختی ظالمانه ام نجات دادی.»

After this she thought she found herself in a room with

بعد از این فکر کرد که خودش را در اتاقی با آن پیدا کرده است

a stately and beautiful lady, who said to her:

خانمی باشکوه و زیبا که به او گفت:

"Dear Beauty, try not to regret all you have left

"زیبایی عزیز، سعی کن برای همه چیزهایی که باقی مانده پشیمان نباشی

behind you, for you are destined to a better fate. Only do

پشت سر شما، زیرا سرنوشت بهتری برای شما رقم زده شده است. فقط انجام دهید

not let yourself be deceived by appearances."

اجازه نده فریب ظواهر را بخوری."

Beauty found her dreams so interesting that she was in

زیبایی رویاهایش را آنقدر جالب یافت که در آن بود

no hurry to awake, but presently the clock roused her by

عجله ای برای بیدار شدن نیست، اما در حال حاضر ساعت او را بیدار کرده است

calling her name softly twelve times, and then she got up

دوازده بار به آرامی نام او را صدا زد و سپس از جایش بلند شد

and found her dressing-table set out with everything she

و دیدم که میز آرایشش با همه چیزش چیده شده بود

could possibly want; and when her toilet was finished she

ممکن است بخواهد؛ و وقتی توالتش تمام شد

found dinner was waiting in the room next to hers. But

متوجه شدم که شام ​​در اتاق کنار اتاق او منتظر است. اما

dinner does not take very long when you are all by yourself,

وقتی تنها هستید شام خیلی طول نمی کشد،

and very soon she sat down cosily in the corner of a

و خیلی زود با آرامش در گوشه ای نشست

sofa, and began to think about the charming Prince she

مبل، و شروع به فکر کردن در مورد شاهزاده جذاب او

had seen in her dream.

در خواب دیده بود

"He said I could make him happy," said Beauty to

بیوتی به گفت: "او گفت می توانم او را خوشحال کنم."

herself.

خودش

"It seems, then, that this horrible Beast keeps him a

"پس به نظر می رسد که این جانور وحشتناک او را نگه می دارد

prisoner. How can I set him free? I wonder why they

زندانی چگونه می توانم او را آزاد کنم؟ من تعجب می کنم که چرا آنها

both told me not to trust to appearances? I don't understand

هر دو به من گفتند به ظاهر اعتماد نکن؟ من نمی فهمم

it. But, after all, it was only a dream, so why

آن را اما، به هر حال، این فقط یک رویا بود، پس چرا

should I trouble myself about it? I had better go and

باید خودم را در این مورد به دردسر بیندازم؟ بهتره برم و

find something to do to amuse myself."

کاری پیدا کنم تا خودم را سرگرم کنم."

So she got up and began to explore some of the many

بنابراین او بلند شد و شروع به کاوش در برخی از بسیاری از آنها کرد

rooms of the palace.

اتاق های کاخ

The first she entered was lined with mirrors, and Beauty

اولین جایی که وارد شد با آینه و زیبایی پوشیده شده بود

saw herself reflected on every side, and thought she had

خودش را از هر طرف منعکس می‌کرد و فکر می‌کرد که منعکس شده است

never seen such a charming room. Then a bracelet which

هرگز چنین اتاق جذابی ندیده بودم سپس یک دستبند که

was hanging from a chandelier caught her eye, and on

از یک لوستر آویزان بود، توجه او را جلب کرد و ادامه داد

taking it down she was greatly surprised to find that it

با برداشتن آن بسیار شگفت زده شد که متوجه شد

held a portrait of her unknown admirer, just as she had

پرتره ای از ستایشگر ناشناخته اش را درست مانند او نگه داشت

seen him in her dream. With great delight she slipped

او را در خواب دید با خوشحالی زیاد لیز خورد

the bracelet on her arm, and went on into a gallery of

دستبند را روی بازویش گذاشت و به گالری رفت

pictures, where she soon found a portrait of the same

تصاویر، جایی که او به زودی پرتره ای از همان را پیدا کرد

handsome Prince, as large as life, and so well painted that

شاهزاده خوش تیپ، به بزرگی زندگی، و آنقدر خوب نقاشی شده است

as she studied it he seemed to smile kindly at her. Tearing

همانطور که او آن را مطالعه می کرد به نظر می رسید با مهربانی به او لبخند می زد. پاره شدن

herself away from the portrait at last, she passed through

بالاخره خودش را از پرتره دور کرد، از آنجا گذشت

into a room which contained every musical instrument

به اتاقی که شامل همه آلات موسیقی بود

under the sun, and here she amused herself for a long

زیر آفتاب، و در اینجا او برای مدت طولانی خود را سرگرم کرد

while in trying some of them, and singing until she was

در حالی که در تلاش برخی از آنها، و آواز خواندن تا زمانی که او بود

tired. The next room was a library, and she saw everything

خسته اتاق بعدی یک کتابخانه بود و او همه چیز را دید

she had ever wanted to read, as well as everything

او همیشه می خواست بخواند، و همچنین همه چیز

she had read, and it seemed to her that a whole lifetime

او خوانده بود، و به نظر او یک عمر تمام بود

would not be enough to even read the names of the books,

حتی خواندن نام کتاب ها کافی نیست،

there were so many. By this time it was growing dusk,

خیلی زیاد بودند در این زمان غروب در حال رشد بود،

and wax candles in diamond and ruby candlesticks were

و شمع های مومی در شمعدان های الماس و یاقوت بود

beginning to light themselves in every room.

شروع به روشن شدن خود در هر اتاق می کنند.

Beauty found her supper served just at the time she

بیوتی متوجه شد که شام ​​او درست در زمانی که او سرو شده بود

preferred to have it, but she did not see anyone or hear

ترجیح داد آن را داشته باشد، اما او نه کسی را دید و نه شنید

a sound, and, though her father had warned her that she

یک صدا، و اگرچه پدرش به او هشدار داده بود که او

would be alone, she began to find it rather dull.

تنها بود، او شروع کرد به آن را نسبتا کسل کننده.

But presently she heard the Beast coming, and wondered

اما در حال حاضر او صدای آمدن وحش را شنید و تعجب کرد

tremblingly if he meant to eat her up now.

اگر می خواست حالا او را بخورد با لرزش.

However, as he did not seem at all ferocious, and only

با این حال، از آنجایی که او اصلاً وحشی به نظر نمی رسید، و فقط

said gruffly:

با عصبانیت گفت:

"Good-evening, Beauty," she answered cheerfully and

او با خوشحالی پاسخ داد: "عصر بخیر، زیبایی."

managed to conceal her terror. Then the Beast asked her

توانست وحشت خود را پنهان کند. سپس هیولا از او پرسید

how she had been amusing herself, and she told him all

چگونه خودش را سرگرم کرده بود و همه چیز را به او گفت

the rooms she had seen.

اتاق هایی که دیده بود

Then he asked if she thought she could be happy in his

سپس از او پرسید که آیا او فکر می کند می تواند در او خوشحال باشد؟

palace; and Beauty answered that everything was so

کاخ؛ و زیبایی پاسخ داد که همه چیز همینطور است

beautiful that she would be very hard to please if she

زیباست که اگر او راضی باشد خیلی سخت خواهد بود

could not be happy. And after about an hour's talk

نمی تواند خوشحال باشد و بعد از حدود یک ساعت صحبت

Beauty began to think that the Beast was not nearly so

زیبایی شروع به فکر کردن کرد که هیولا تقریباً چنین نیست

terrible as she had supposed at first. Then he got up to

وحشتناک همانطور که او در ابتدا تصور می کرد. سپس بلند شد تا

leave her, and said in his gruff voice:

او را رها کرد و با صدای خشن خود گفت:

"Do you love me, Beauty? Will you marry me?"

"آیا مرا دوست داری، زیبایی؟ با من ازدواج می کنی؟"

"Oh! what shall I say?" cried Beauty, for she was

"اوه! چه بگویم؟" گریه زیبایی، برای او بود

afraid to make the Beast angry by refusing.

ترس از عصبانی کردن وحش با امتناع.

"Say 'yes' or 'no' without fear," he replied.

او پاسخ داد: «بی ترس «بله» یا «نه» بگویید.

"Oh! no, Beast," said Beauty hastily.

زیبایی با عجله گفت: "اوه! نه، هیولا."

"Since you will not, good-night, Beauty," he said.

او گفت: "از آنجا که شما نمی خواهید، شب بخیر، زیبایی."

And she answered, "Good-night, Beast," very glad to

و او پاسخ داد: "شب بخیر، جانور،" بسیار خوشحالم

find that her refusal had not provoked him. And after

متوجه شوید که امتناع او باعث تحریک او نشده است. و بعد از

he was gone she was very soon in bed and asleep, and

او رفته بود او خیلی زود در رختخواب و خواب بود و

dreaming of her unknown Prince. She thought he came

در خواب شاهزاده ناشناخته اش. او فکر کرد که او آمده است

and said to her:

و به او گفت:

"Ah, Beauty! why are you so unkind to me? I fear I

"آه، زیبایی! چرا با من بی مهری؟ من می ترسم

am fated to be unhappy for many a long day still."

سرنوشتم این است که برای بسیاری از روزهای طولانی ناراضی باشم."

And then her dreams changed, but the charming Prince

و سپس رویاهای او تغییر کرد، اما شاهزاده جذاب

figured in them all; and when morning came her first

در همه آنها رقم خورد. و وقتی صبح اولش شد

thought was to look at the portrait, and see if it was really

فکر این بود که به پرتره نگاه کنیم و ببینیم آیا واقعاً اینطور است یا خیر

like him, and she found that it certainly was.

مانند او، و او متوجه شد که قطعاً همینطور است.

This morning she decided to amuse herself in the garden,

امروز صبح تصمیم گرفت خودش را در باغ سرگرم کند،

for the sun shone, and all the fountains were playing;

زیرا خورشید می درخشید و همه چشمه ها می نواختند.

but she was astonished to find that every place was

اما او وقتی متوجه شد که همه مکان ها هستند شگفت زده شد

familiar to her, and presently she came to the brook where

برای او آشنا بود، و در حال حاضر او به نهر آمد

the myrtle trees were growing where she had first met the

درختان مرت در جایی رشد می کردند که او برای اولین بار با آن آشنا شده بود

Prince in her dream, and that made her think more than

شاهزاده در رویای خود، و این او را بیشتر به فکر انداخت

ever that he must be kept a prisoner by the Beast. When

همیشه باید او را در اسارت هیولا نگه دارد. چه زمانی

she was tired she went back to the palace, and found a

او خسته بود به قصر برگشت و یک

new room full of materials for every kind of work--ribbons

اتاق جدید پر از مواد برای هر نوع کار -- روبان

to make into bows, and silks to work into flowers.

برای ساختن کمان، و از ابریشم برای کار کردن به گل.

Then there was an aviary full of rare birds, which were so

سپس یک پرنده پر از پرندگان کمیاب وجود داشت، که چنین بود

tame that they flew to Beauty as soon as they saw her,

رام کن که به محض دیدن او به سمت زیبایی پرواز کردند،

and perched upon her shoulders and her head.

و روی شانه ها و سرش نشسته بود.

"Pretty little creatures," she said, "how I wish that

او گفت: "موجودات کوچک و زیبا، چقدر آرزو می کنم

your cage was nearer to my room, that I might often hear

قفس شما به اتاق من نزدیک تر بود، که ممکن است اغلب بشنوم

you sing!"

تو بخوان!"

So saying she opened a door, and found, to her delight,

پس گفت که دری را باز کرد و در کمال خوشحالی یافت،

that it led into her own room, though she had thought it

که به اتاق خودش منتهی می شد، هر چند فکرش را می کرد

was quite the other side of the palace.

کاملاً آن طرف قصر بود.

There were more birds in a room farther on, parrots

در اتاقی دورتر پرندگان بیشتری بودند، طوطی ها

and cockatoos that could talk, and they greeted Beauty

و کاکادوهایی که می توانستند حرف بزنند و به زیبایی سلام کردند

by name; indeed, she found them so entertaining that she

با نام؛ در واقع، او آنها را چنان سرگرم کننده یافت که او

took one or two back to her room, and they talked to her

یکی دو نفر را به اتاقش برد و با او صحبت کردند

while she was at supper; after which the Beast paid her

در حالی که او در شام بود. پس از آن وحش به او پرداخت

his usual visit, and asked her the same questions as before,

ملاقات همیشگی او، و همان سوالات قبلی را از او پرسید،

and then with a gruff "good-night" he took his departure,

و سپس با یک "شب بخیر" خشمگین او را ترک کرد،

and Beauty went to bed to dream of her mysterious

و زیبایی به رختخواب رفت تا خواب مرموز او را ببیند

Prince. The days passed swiftly in different

شاهزاده روزها به سرعت به شکل متفاوتی می گذشت

amusements, and after a while Beauty found out another

سرگرمی ها، و پس از مدتی زیبایی متوجه دیگری شد

strange thing in the palace, which often pleased her when

چیز عجیبی در قصر، که اغلب اوقات او را خوشحال می کرد

she was tired of being alone. There was one room which

او از تنهایی خسته شده بود یک اتاق بود که

she had not noticed particularly; it was empty, except

او به خصوص توجه نکرده بود. خالی بود جز

that under each of the windows stood a very comfortable

که زیر هر یک از پنجره ها بسیار راحت ایستاده بود

chair; and the first time she had looked out of the window

صندلی؛ و اولین باری که از پنجره به بیرون نگاه کرد

it had seemed to her that a black curtain prevented her

به نظرش می رسید که پرده سیاه مانع او شده بود

from seeing anything outside. But the second time she

از دیدن هر چیزی بیرون اما بار دوم او

went into the room, happening to be tired, she sat down

رفت تو اتاق، از قضا خسته بود، نشست

in one of the chairs, when instantly the curtain was rolled

در یکی از صندلی ها، زمانی که فوراً پرده جمع شد

aside, and a most amusing pantomime was acted before

به کنار، و سرگرم کننده ترین پانتومیم قبلا اجرا شده بود

her; there were dances, and colored lights, and music, and

او رقص و نورهای رنگی و موسیقی و

pretty dresses, and it was all so gay that Beauty was in

لباس های زیبا، و همه چیز آنقدر همجنس گرا بود که بیوتی در آن حضور داشت

ecstacies. After that she tried the other seven windows

خلسه ها پس از آن او هفت ویندوز دیگر را امتحان کرد

in turn, and there was some new and surprising entertainment

به نوبه خود، و برخی از سرگرمی های جدید و شگفت انگیز وجود دارد

to be seen from each of them, so that Beauty never

از هر یک از آنها دیده شود، به طوری که زیبایی هرگز

could feel lonely any more. Every evening after supper

می تواند بیشتر احساس تنهایی کند هر عصر بعد از شام

the Beast came to see her, and always before saying

وحش به دیدن او آمد، و همیشه قبل از گفتن

good-night asked her in his terrible voice:

شب بخیر با صدای وحشتناکش از او پرسید:

"Beauty, will you marry me?"

"زیبایی، با من ازدواج می کنی؟"

And it seemed to Beauty, now she understood him

و به نظر زیبایی، حالا او را درک کرده است

better, that when she said, "No, Beast," he went away

بهتر است وقتی او گفت: "نه، هیولا" رفت

quite sad. But her happy dreams of the handsome young

بسیار غم انگیز اما رویاهای شاد او از جوان خوش تیپ

Prince soon made her forget the poor Beast, and the only

شاهزاده به زودی باعث شد که هیولای بیچاره و تنها را فراموش کند

thing that at all disturbed her was to be constantly told

چیزی که اصلاً او را آزار می داد این بود که دائماً به او گفته شود

to distrust appearances, to let her heart guide her, and

به ظواهر بی اعتماد شود، به قلبش اجازه دهد او را راهنمایی کند، و

not her eyes, and many other equally perplexing things,

نه چشمان او و بسیاری چیزهای به همان اندازه گیج کننده،

which, consider as she would, she could not understand.

که، همانطور که او در نظر می گرفت، او نمی توانست بفهمد.

So everything went on for a long time, until at last,

بنابراین همه چیز برای مدت طولانی ادامه داشت، تا اینکه در نهایت،

happy as she was, Beauty began to long for the sight of

بیوتی که خوشحال بود، مشتاق دیدن او شد

her father and her brothers and sisters; and one night,

پدر و برادران و خواهرانش؛ و یک شب،

seeing her look very sad, the Beast asked her what was

هیولا که او را بسیار غمگین دید، از او پرسید که چیست؟

the matter. Beauty had quite ceased to be afraid of him.

موضوع زیبایی دیگر از او نمی ترسد.

Now she knew that he was really gentle in spite of his

حالا می‌دانست که او علی‌رغم او واقعاً مهربان است

ferocious looks and his dreadful voice. So she answered

نگاه های وحشیانه و صدای وحشتناکش. پس او جواب داد

that she was longing to see her home once more. Upon

که او مشتاق بود یک بار دیگر خانه اش را ببیند. بر روی

hearing this the Beast seemed sadly distressed, and cried

با شنیدن این وحش به نظر غم انگیز مضطرب شد و گریه کرد

miserably.

بدبختانه

"Ah! Beauty, have you the heart to desert an unhappy

"آه! زیبایی، آیا شما دل به ترک یک ناراضی

Beast like this? What more do you want to make you

هیولا اینجوری؟ دیگه چی میخوای برات درست کنی

happy? Is it because you hate me that you want to

خوشحال؟ آیا به این دلیل است که شما از من متنفر هستید؟

escape?"

فرار؟"

"No, dear Beast," answered Beauty softly, "I do not

بیوتی به آرامی پاسخ داد: «نه، جانور عزیز، نه

hate you, and I should be very sorry never to see you any

از تو متنفرم، و من باید خیلی متاسفم که هرگز تو را نبینم

more, but I long to see my father again. Only let me go

بیشتر، اما من مشتاق دیدار دوباره پدرم هستم. فقط اجازه بده برم

for two months, and I promise to come back to you and

به مدت دو ماه، و من قول می دهم به شما برگردم و

stay for the rest of my life."

تا آخر عمرم بمان."

The Beast, who had been sighing dolefully while she

هیولایی که در حین او آهی مضطرب می کرد

spoke, now replied:

صحبت کرد، حالا پاسخ داد:

"I cannot refuse you anything you ask, even though it

"من نمی توانم هر چیزی را که از شما بخواهید رد کنم، حتی اگر آن را بخواهید

should cost me my life. Take the four boxes you will find

باید به قیمت جانم تمام شود چهار جعبه ای را که پیدا می کنید بردارید

in the room next to your own, and fill them with everything

در اتاق کنار اتاق خودتان، و آنها را با همه چیز پر کنید

you wish to take with you. But remember your

می خواهید با خود ببرید اما خودت را به خاطر بسپار

promise and come back when the two months are over,

قول بده و وقتی دو ماه تمام شد برگرد

or you may have cause to repent it, for if you do not

یا ممکن است دلیلی برای توبه داشته باشید، زیرا اگر این کار را نکنید

come in good time you will find your faithful Beast dead.

به موقع بیایید، هیولای وفادار خود را مرده خواهید یافت.

You will not need any chariot to bring you back. Only

برای بازگرداندن شما به ارابه ای نیاز نخواهید داشت. فقط

say good-by to all your brothers and sisters the night

شب با همه برادران و خواهران خود خداحافظی کنید

before you come away, and when you have gone to bed

قبل از اینکه بیایید و زمانی که به رختخواب رفته اید

turn this ring round upon your finger and say firmly: 'I

این حلقه را روی انگشت خود بچرخانید و محکم بگویید: "من

wish to go back to my palace and see my Beast again.'

می خواهم به قصر برگردم و جانورم را دوباره ببینم.

Good-night, Beauty. Fear nothing, sleep peacefully, and

شب بخیر، زیبایی از هیچ چیز نترسید، آرام بخوابید، و

before long you shall see your father once more."

خیلی زود یک بار دیگر پدرت را خواهی دید."

As soon as Beauty was alone she hastened to fill the

به محض اینکه زیبایی تنها شد، عجله کرد تا آن را پر کند

boxes with all the rare and precious things she saw about

جعبه هایی با تمام چیزهای کمیاب و گرانبها که او در مورد آنها دیده است

her, and only when she was tired of heaping things into

او، و تنها زمانی که از جمع کردن چیزها خسته شده بود

them did they seem to be full.

به نظر می رسید آنها سیر هستند.

Then she went to bed, but could hardly sleep for joy.

سپس به رختخواب رفت، اما از خوشحالی به سختی می توانست بخوابد.

And when at last she did begin to dream of her beloved

و زمانی که او در نهایت شروع به خواب دیدن معشوقش کرد

Prince she was grieved to see him stretched upon a grassy

شاهزاده از دیدن او که روی چمنزار کشیده شده بود ناراحت شد

bank, sad and weary, and hardly like himself.

بانک، غمگین و خسته، و به سختی شبیه خودش است.

"What is the matter?" she cried.

"مسئله چیست؟" او گریه کرد

He looked at her reproachfully, and said:

با سرزنش به او نگاه کرد و گفت:

"How can you ask me, cruel one? Are you not leaving

"چطور می تونی از من بپرسی ای ظالم؟ نمیری؟

me to my death perhaps?"

من تا حد مرگم شاید؟"

"Ah! don't be so sorrowful," cried Beauty; "I am only

زیبایی فریاد زد: "آه! اینقدر غمگین نباش." "من فقط هستم

going to assure my father that I am safe and happy. I

می خواهم به پدرم اطمینان دهم که من سالم و خوشحال هستم. من

have promised the Beast faithfully that I will come back,

وفادارانه به وحش قول داده اند که باز خواهم گشت،

and he would die of grief if I did not keep my word!"

و اگر به قولم وفا نکنم از غم و اندوه خواهد مرد!»

"What would that matter to you?" said the Prince

"این برای تو چه اهمیتی دارد؟" گفت شاهزاده

"Surely you would not care?"

"مطمئنا برایت مهم نیست؟"

"Indeed, I should be ungrateful if I did not care for

«به راستی که اگر اهمیتی نمی‌دادم، باید ناسپاس باشم

such a kind Beast," cried Beauty indignantly. "I would

زیبایی با عصبانیت فریاد زد، یک جانور مهربان

die to save him from pain. I assure you it is not his fault

بمیر تا او را از درد نجات دهد من به شما اطمینان می دهم که تقصیر او نیست

that he is so ugly."

که او خیلی زشت است."

Just then a strange sound woke her--someone was

درست در همان لحظه صدای عجیبی او را بیدار کرد - کسی بود

speaking not very far away; and opening her eyes she

صحبت کردن نه چندان دور؛ و چشمانش را باز کرد

found herself in a room she had never seen before, which

خود را در اتاقی یافت که قبلاً هرگز ندیده بود

was certainly not nearly so splendid as those she was

مطمئناً به اندازه آنهایی که بود عالی نبود

used to in the Beast's palace. Where could she be? She

در قصر هیولا استفاده می شد. او کجا می تواند باشد؟ او

got up and dressed hastily, and then saw that the boxes

بلند شد و با عجله لباس پوشید و بعد دید که جعبه ها

she had packed the night before were all in the room.

او شب قبل وسایل را جمع کرده بود همه در اتاق بودند.

While she was wondering by what magic the Beast had

در حالی که او در تعجب بود که هیولا چه جادویی دارد

transported them and herself to this strange place she

آنها و خودش را به این مکان عجیب منتقل کرد

suddenly heard her father's voice, and rushed out and

ناگهان صدای پدرش را شنید و با عجله بیرون آمد و

greeted him joyfully. Her brothers and sisters were all

با خوشحالی به او سلام کرد. برادران و خواهرانش همه بودند

astonished at her appearance, as they had never expected

از ظاهر او شگفت زده شدند، همانطور که آنها هرگز انتظار نداشتند

to see her again, and there was no end to the questions

تا دوباره او را ببینم و سؤالات پایانی نداشت

they asked her. She had also much to hear about what

از او پرسیدند او همچنین چیزهای زیادی برای شنیدن در مورد آنچه داشت

had happened to them while she was away, and of her

در حالی که او دور بود و برای او اتفاق افتاده بود

father's journey home. But when they heard that she had

سفر پدر به خانه اما وقتی شنیدند که او دارد

only come to be with them for a short time, and then

فقط برای مدت کوتاهی با آنها باشید و سپس

must go back to the Beast's palace for ever, they lamented

آنها ناله کردند

loudly. Then Beauty asked her father what he thought

با صدای بلند سپس بیوتی از پدرش پرسید که چه فکر می کند

could be the meaning of her strange dreams, and why the

می تواند معنای رویاهای عجیب او باشد، و چرا

Prince constantly begged her not to trust to appearances.

پرنس مدام از او التماس می کرد که به ظاهر اعتماد نکند.

After much consideration, he answered: "You tell me

پس از تأمل فراوان پاسخ داد: شما به من بگویید

yourself that the Beast, frightful as he is, loves you dearly,

خودت که هیولا هر چند ترسناک تو را دوست دارد،

and deserves your love and gratitude for his gentleness

و سزاوار محبت و قدردانی شما به خاطر مهربانی اوست

and kindness; I think the Prince must mean you to understand

و مهربانی؛ من فکر می کنم شاهزاده باید به معنای درک شما باشد

that you ought to reward him by doing as he wishes

که شما باید با انجام آن همانطور که می خواهد به او پاداش دهید

you to, in spite of his ugliness."

شما به رغم زشتی او. "

Beauty could not help seeing that this seemed very

زیبایی نمی تواند کمک کند تا ببیند که این بسیار به نظر می رسد

probable; still, when she thought of her dear Prince who

محتمل هنوز ، وقتی او به شاهزاده عزیز خود فکر کرد

was so handsome, she did not feel at all inclined to marry

خیلی خوش تیپ بود ، او به هیچ وجه تمایل به ازدواج نداشت

the Beast. At any rate, for two months she need not

هیولا به هر حال ، به مدت دو ماه او لازم نیست

decide, but could enjoy herself with her sisters. But

تصمیم بگیرید ، اما می تواند خودش را با خواهرانش لذت ببرد. اما

though they were rich now, and lived in town again, and

گرچه اکنون آنها ثروتمند بودند و دوباره در شهر زندگی می کردند ، و

had plenty of acquaintances, Beauty found that nothing

آشنایان زیادی داشت ، زیبایی نشان داد که هیچ چیز

amused her very much; and she often thought of the

او را بسیار سرگرم کرد و او اغلب به

palace, where she was so happy, especially as at home she

کاخ ، جایی که او بسیار خوشحال بود ، به خصوص در خانه او

never once dreamed of her dear Prince, and she felt quite

هرگز یک بار از شاهزاده عزیز خود خواب نگرفت ، و او کاملاً احساس کرد

sad without him.

بدون او غمگین است.

Then her sisters seemed to have got quite used to being

سپس به نظر می رسید که خواهرانش کاملاً عادت کرده اند

without her, and even found her rather in the way, so

بدون او ، و حتی او را در راه پیدا کرد ، بنابراین

she would not have been sorry when the two months

او دو ماه از او پشیمان نبود

were over but for her father and brothers, who begged her

تمام شد اما برای پدر و برادرانش ، که از او التماس کردند

to stay, and seemed so grieved at the thought of her

برای ماندن ، و از فکر او بسیار غمگین به نظر می رسید

departure that she had not the courage to say good-by to

عزیمت که او شجاعت خداحافظی را نداشت

them. Every day when she got up she meant to say it at

آنها را هر روز که بلند شد ، منظور او این بود که در

night, and when night came she put it off again, until at

شب ، و وقتی شب آمد ، او دوباره آن را خاموش کرد ، تا اینکه

last she had a dismal dream which helped her to make

آخرین بار او یک رویای ناخوشایند داشت که به او کمک کرد تا بسازد

up her mind. She thought she was wandering in a lonely

ذهن او او فکر کرد که در یک تنهایی سرگردان است

path in the palace gardens, when she heard groans which

مسیر در باغ های کاخ ، هنگامی که او ناله ها را شنید که

seemed to come from some bushes hiding the entrance of

به نظر می رسید از برخی بوته ها که ورودی را مخفی می کند آمده است

a cave, and running quickly to see what could be the

یک غار ، و به سرعت در حال دویدن برای دیدن اینکه چه چیزی می تواند باشد

matter, she found the Beast stretched out upon his side,

مهم ، او این جانور را پیدا کرد که از طرف او کشیده شده است ،

apparently dying. He reproached her faintly with being

ظاهراً در حال مرگ است. او با بودن او را کمرنگ کرد

the cause of his distress, and at the same moment a

علت پریشانی او ، و در همان لحظه

stately lady appeared, and said very gravely:

بانوی باشکوه ظاهر شد و بسیار شدید گفت:

"Ah! Beauty, you are only just in time to save his life.

"آه! زیبایی ، شما فقط در زمان نجات جان او هستید.

See what happens when people do not keep their promises!

ببینید وقتی مردم وعده های خود را حفظ نمی کنند چه اتفاقی می افتد!

If you had delayed one day more, you would have

اگر یک روز بیشتر به تأخیر افتاده اید ، می خواهید

found him dead."

او را مرده پیدا کرد. "

Beauty was so terrified by this dream that the next

زیبایی از این رویا چنان وحشت داشت که بعدی

morning she announced her intention of going back at

صبح او قصد خود را برای بازگشت به

once, and that very night she said good-by to her father

یک بار ، و همان شب او با پدرش خداحافظی کرد

and all her brothers and sisters, and as soon as she was in

و همه برادران و خواهرانش ، و به محض اینکه در آنجا بود

bed she turned her ring round upon her finger, and said

تختخوابش حلقه خود را بر روی انگشت خود چرخاند و گفت

firmly, "I wish to go back to my palace and see my Beast

محکم ، "من آرزو می کنم به کاخ خود برگردم و جانور خود را ببینم

again," as she had been told to do.

دوباره ، "همانطور که به او گفته شده بود.

Then she fell asleep instantly, and only woke up to hear

سپس فوراً خوابید و فقط برای شنیدن بیدار شد

the clock saying "Beauty, Beauty" twelve times in its

ساعت می گوید "زیبایی ، زیبایی" دوازده بار در آن

musical voice, which told her at once that she was really

صدای موسیقی ، که به یکباره به او گفت که او واقعاً است

in the palace once more. Everything was just as before,

یک بار دیگر در کاخ. همه چیز درست مثل گذشته بود ،

and her birds were so glad to see her! But Beauty thought

و پرندگان او از دیدن او بسیار خوشحال شدند! اما اندیشه زیبایی

she had never known such a long day, for she was so

او هرگز چنین روز طولانی را نشناخته بود ، زیرا او چنین بود

anxious to see the Beast again that she felt as if suppertime

مضطرب از دیدن دوباره جانور است که انگار احساس شام می کند

would never come.

هرگز نمی آید

But when it did come and no Beast appeared she was

اما وقتی این کار آمد و هیچ جانوری ظاهر نشد او بود

really frightened; so, after listening and waiting for a long

واقعاً ترسیده بنابراین ، پس از گوش دادن و انتظار طولانی

time, she ran down into the garden to search for him. Up

زمان ، او برای جستجوی او به باغ پایین رفت. بالا

and down the paths and avenues ran poor Beauty, calling

و در پایین مسیرها و راهها زیبایی ضعیف را فراخوانی کرد

him in vain, for no one answered, and not a trace of him

او بیهوده ، زیرا هیچ کس جواب نداد ، و اثری از او نیست

could she find; until at last, quite tired, she stopped for a

آیا او می تواند پیدا کند تا آخر ، کاملاً خسته ، او برای یک

minute's rest, and saw that she was standing opposite the

استراحت دقیقه ، و دید که او در مقابل ایستاده است

shady path she had seen in her dream. She rushed down

مسیر سایه ای که او در خواب دیده بود. او با عجله پایین رفت

it, and, sure enough, there was the cave, and in it lay the

آن ، و مطمئناً ، غار وجود داشت ، و در آن قرار داده شده است

Beast--asleep, as Beauty thought. Quite glad to have

Beast-Aseep ، همانطور که فکر زیبایی است. کاملاً خوشحالم که

found him, she ran up and stroked his head, but, to her

او را پیدا کرد ، دوید و سرش را نوازش کرد ، اما به او

horror, he did not move or open his eyes.

وحشت ، او حرکت نکرد و چشمان خود را باز کرد.

"Oh! he is dead; and it is all my fault," said Beauty,

زیبایی گفت: "اوه! او مرده است ؛ و این همه تقصیر من است."

crying bitterly.

گریه تلخ

But then, looking at him again, she fancied he still

اما پس از آن ، دوباره به او نگاه کرد ، او هنوز هم خیال می کرد

breathed, and, hastily fetching some water from the

نفس کشید ، و با عجله مقداری آب از

nearest fountain, she sprinkled it over his face, and,

نزدیکترین چشمه ، او آن را روی صورت خود پاشید ، و ،

to her great delight, he began to revive.

با خوشحالی او ، او شروع به احیا کرد.

"Oh! Beast, how you frightened me!" she cried. "I

"اوه! جانور ، چطور مرا وحشت کردی!" او گریه کرد "من

never knew how much I loved you until just now, when

هرگز نمی دانستم چقدر شما را دوست دارم تا همین الان

I feared I was too late to save your life."

من می ترسیدم که خیلی دیر شده باشم تا زندگی شما را نجات دهم. "

"Can you really love such an ugly creature as I am?"

"آیا واقعاً می توانید چنین موجودی زشت را مانند من دوست داشته باشید؟"

said the Beast faintly. "Ah! Beauty, you only came just

گفت: جانور کمرنگ. "آه! زیبایی ، شما فقط فقط آمدید

in time. I was dying because I thought you had forgotten

در زمان من در حال مرگ بودم چون فکر می کردم فراموش کرده ای

your promise. But go back now and rest, I shall see you

قول شما اما اکنون برگردید و استراحت کنید ، من شما را می بینم

again by and by."

دوباره توسط و توسط. "

Beauty, who had half expected that he would be angry

زیبایی ، که نیمی از آن انتظار داشت که عصبانی شود

with her, was reassured by his gentle voice, and went

با او ، با صدای ملایم او اطمینان یافت و رفت

back to the palace, where supper was awaiting her; and

بازگشت به کاخ ، جایی که شام ​​در انتظار او بود. و

afterward the Beast came in as usual, and talked about

پس از آن جانور طبق معمول وارد شد و در مورد آن صحبت کرد

the time she had spent with her father, asking if she had

زمانی که او با پدرش گذرانده بود و از او پرسید که آیا او داشته است؟

enjoyed herself, and if they had all been very glad to see

از خودش لذت می برد ، و اگر همه آنها از دیدن بسیار خوشحال بودند

her.

او

Beauty answered politely, and quite enjoyed telling

زیبایی مودبانه پاسخ داد ، و کاملاً از گفتن لذت برد

him all that had happened to her. And when at last the

او تمام آنچه برای او اتفاق افتاده بود. و وقتی در آخر

time came for him to go, and he asked, as he had so often

زمان برای رفتن او فرا رسید و او پرسید ، همانطور که اغلب اوقات

asked before, "Beauty, will you marry me?"

قبلاً پرسید: "زیبایی ، آیا با من ازدواج خواهید کرد؟"

She answered softly, "Yes, dear Beast."

او به آرامی پاسخ داد ، "بله ، جانور عزیز."

As she spoke a blaze of light sprang up before the

همانطور که او صحبت می کرد آتش سوزی قبل از

windows of the palace; fireworks crackled and guns

پنجره های کاخ ؛ آتش بازی کرک شده و اسلحه

banged, and across the avenue of orange trees, in letters

با حروف و در خیابان درختان نارنجی ،

all made of fire-flies, was written: "Long live the Prince

همه ساخته شده از آتش سوزی ، نوشته شده است: "زنده باد شاهزاده

and his Bride."

و عروسش. "

Turning to ask the Beast what it could all mean,

روی آوردن از جانور پرسیدن به چه معنی می تواند باشد ،

Beauty found that he had disappeared, and in his place

زیبایی دریافت که او ناپدید شده است و در جای خود

stood her long-loved Prince! At the same moment the

شاهزاده دوست داشتنی او ایستاد! در همان لحظه

wheels of a chariot were heard upon the terrace, and two

چرخ های یک ارابه بر روی تراس و دو نفر شنیده می شد

ladies entered the room. One of them Beauty recognized

خانمها وارد اتاق شدند. یکی از آنها زیبایی به رسمیت شناخته شده است

as the stately lady she had seen in her dreams; the other

به عنوان بانوی باشکوهی که در رویاهای خود دیده بود. دیگری

was also so grand and queenly that Beauty hardly knew

همچنین آنقدر بزرگ و ملکه بود که زیبایی به سختی می دانست

which to greet first.

که ابتدا سلام می کنیم.

But the one she already knew said to her companion:

اما کسی که او قبلاً می شناخت به همراه خود گفت:

"Well, Queen, this is Beauty, who has had the courage

"خوب ، ملکه ، این زیبایی است ، که شجاعت داشته است

to rescue your son from the terrible enchantment. They

برای نجات پسرش از مسحور وحشتناک. آنها

love one another, and only your consent to their marriage

یکدیگر را دوست داشته باشید و فقط رضایت شما از ازدواج آنها

is wanting to make them perfectly happy."

می خواهد آنها را کاملاً خوشحال کند. "

"I consent with all my heart," cried the Queen. "How

ملکه گریه کرد: "من با تمام وجود رضایت می دهم." "چطور

can I ever thank you enough, charming girl, for having

آیا می توانم به اندازه کافی از شما تشکر کنم ، دختر جذاب ، برای داشتن

restored my dear son to his natural form?"

پسر عزیزم را به شکل طبیعی خود بازگرداند؟ "

And then she tenderly embraced Beauty and the

و سپس او به آرامی در آغوش زیبایی و

Prince, who had meanwhile been greeting the Fairy and

شاهزاده ، که در عین حال در حال استقبال از پری و

receiving her congratulations.

دریافت تبریک او.

"Now," said the Fairy to Beauty, "I suppose you would

"حالا" ، پری به زیبایی گفت: "فکر می کنم شما می خواهید

like me to send for all your brothers and sisters to dance

مثل من برای رقصیدن برای همه خواهران و برادران خود

at your wedding?"

در عروسی شما؟ "

And so she did, and the marriage was celebrated the

و به همین ترتیب او انجام داد ، و ازدواج جشن گرفته شد

very next day with the utmost splendor, and Beauty and

روز بعد با نهایت شکوه ، زیبایی و

the Prince lived happily ever after.

شاهزاده پس از آن با خوشحالی زندگی کرد.