Beauty and the Beast Story>
داستان زیبایی و هیولا
Beauty and the Beast Story
داستان زیبایی و هیولا
Beauty and the Beast Story:
داستان زیبایی و هیولا:
Once upon a time there was a very rich man who lived with his three daughters. The two older daughters laughed at anyone who did not dress as well as they did. If they were not going to a ball, they were shopping for as many fine dresses and hats as they could carry home.
روزی روزگاری مردی بسیار ثروتمند بود که با سه دخترش زندگی می کرد. دو دختر بزرگتر به هر کسی که به خوبی آنها لباس نمی پوشید می خندیدند. اگر به یک رقص نمی رفتند، به همان اندازه لباس و کلاه خوب می خریدند که می توانستند به خانه ببرند.
The youngest daughter, Beauty, liked to read most of all. “No one will want you!” her two older sisters said, and they laughed. “Look at your hair - you look like a servant girl!” Beauty did not know why they talked to her in a mean way. But she said nothing.
دختر کوچکتر، بیوتی، بیشتر از همه به خواندن علاقه داشت. "هیچ کس تو را نخواهد!" دو خواهر بزرگترش گفتند و خندیدند. "به موهایت نگاه کن - تو شبیه یک خدمتکار به نظر میرسی!" زیبایی نمیدانست چرا با او بدجور صحبت میکنند. اما او چیزی نگفت.
One day, the father got some very bad news. He had spent all of his money on a ship that he sent out to sea for trade. Now he learned that the ship was gone. Everything on it was lost! All at once, the rich father became as poor as poor could be.
یک روز، پدر خبر بسیار بدی دریافت کرد. او تمام پول خود را خرج یک کشتی کرده بود که برای تجارت به دریا فرستاده بود. حالا فهمید که کشتی رفته است. همه چیز روی آن گم شد! پدر ثروتمند به یکباره به همان اندازه فقیر شد.
The family could no longer stay in their big house. The house, its fine tables and chairs, and all of their fine things, had to be sold.
خانواده دیگر نمی توانستند در خانه بزرگ خود بمانند. خانه، میز و صندلی های خوبش و همه چیزهای خوبش باید فروخته می شد.
All the father had left was a little hut deep in the woods. So that is where he and his three daughters had to move. Living in the hut in the woods was hard work. Each day a fire had to be started, meals cooked, the place cleaned up, the garden tended, and things fixed when they broke. Now that the family was poor, you might think the two older sisters would help out with the chores. Think again.
تنها چیزی که پدر باقی مانده بود یک کلبه کوچک در اعماق جنگل بود. بنابراین او و سه دخترش مجبور شدند به آنجا نقل مکان کنند. زندگی در کلبه در جنگل کار سختی بود. هر روز باید آتشی روشن میشد، غذاها پخته میشد، مکان تمیز میشد، باغ مراقبت میشد، و وقتی میشکست چیزهایی درست میشد. حالا که خانواده فقیر بودند، ممکن است فکر کنید دو خواهر بزرگتر در کارهای خانه کمک می کنند. دوباره فکر کن
“She looks like such a mess,” they said, turning up their noses at Beauty. “She might as well serve us.” And so Beauty did all the hard work.
آنها در حالی که بینی خود را به سمت Beauty برگرداندند، گفتند: "به نظر می رسد که او چنین آشفته ای است." او همچنین ممکن است به ما خدمت کند. و بنابراین بیوتی تمام کارهای سخت را انجام داد.
And then – good news! – the father’s ship came to shore!
و سپس - یک خبر خوب! - کشتی پدر به ساحل آمد!
“Daughters,” said the happy father, “I am going to town. Tell me what fine gift I can bring back for you.”
پدر خوشحال گفت: دختران، من به شهر می روم. به من بگو چه هدیه خوبی می توانم برایت بیاورم.»
“Bring me the finest dress from the finest shop,” said the eldest sister.
خواهر بزرگتر گفت: "بهترین لباس را از بهترین مغازه برایم بیاور."
“I want one just like it,” said the middle sister.
خواهر وسطی گفت: "من یکی مثل آن را می خواهم."
“And you, Beauty?” said he.
"و تو، زیبایی؟" گفت او
“All I want, Father,” said she, “is a single rose.”
او گفت: "پدر، تنها چیزی که می خواهم یک گل رز است."
“Can you believe her?” said the eldest sister.
"آیا می توانید او را باور کنید؟" گفت خواهر بزرگتر.
“What a fool!” said the middle sister. They both laughed.
"چه احمقی!" گفت خواهر وسطی هر دو خندیدند.
“Girls!” said the father. “If that is what Beauty wants, that’s what I will bring back for her.”
"دختران!" گفت پدر "اگر این همان چیزی است که زیبایی می خواهد، این چیزی است که من برای او برمی گردانم."
The father was on his way home when he thought, “I forgot all about the rose for Beauty!” All at once, the sky turned black. “Oh, dear!” he said. “A storm is coming!”
پدر در راه خانه بود که فکر کرد: "من برای زیبایی گل رز را فراموش کردم!" به یکباره آسمان سیاه شد. "اوه عزیزم!" او گفت. "طوفان در راه است!"
A moment later, heavy dark rains fell from the sky. Soaking wet and tired, the father saw a blink of light from far away. He went closer to the light, hoping it meant there was some place he could ask to stay the night. When he got up close, he saw a large palace with candles in all its windows. It was very odd, but the garden gate was open. And so with care, the father stepped in.
لحظه ای بعد باران تاریک شدیدی از آسمان بارید. پدر خیس و خسته، چشمک زدنی از نور را از دور دید. او به نور نزدیکتر رفت، امیدوار بود که این بدان معنا باشد که جایی وجود دارد که بتواند از او بخواهد تا شب بماند. وقتی از نزدیک آمد، قصر بزرگی را دید که در تمام پنجره هایش شمع بود. خیلی عجیب بود، اما دروازه باغ باز بود. و بنابراین با مراقبت، پدر وارد عمل شد.
“Hello?” he said. No answer.
"سلام؟" او گفت. بدون پاسخ.
There, before him, was a great feast over a long table.
در آنجا، قبل از او، یک ضیافت بزرگ بر سر یک میز طولانی بود.
“Hello?” he said again. Still, no answer. The father sat down in front of the fire to warm himself, and he waited. But still, no one came.
"سلام؟" او دوباره گفت. با این حال، پاسخی نیست. پدر جلوی آتش نشست تا خودش را گرم کند و منتظر ماند. اما باز هم کسی نیامد.
“I suppose it would be all right if I stay the night,” said the father. He took a quick bite from the feast, found a bedroom, and fell fast asleep.
پدر گفت: «فکر میکنم اگر شب بمانم مشکلی نیست. او یک لقمه سریع از مهمانی گرفت، یک اتاق خواب پیدا کرد و عمیقاً به خواب رفت.
The next morning the table was laid again, but this time with breakfast. Again - most odd! - no one was around. “I suppose I should leave,” said the father after a while.
صبح روز بعد سفره دوباره چیده شد، اما این بار با صبحانه. دوباره - عجیب ترین! - هیچ کس در اطراف نبود. پدر بعد از مدتی گفت: "فکر می کنم باید بروم."
On the way out he passed a rose garden. “I will take just one,” said he. And he picked a rose for Beauty.
در راه خروج از باغ گل رز گذشت. او گفت: "من فقط یکی را می گیرم." و برای زیبایی گل رز چید.
Just then, a loud stomp came up from behind him.
درست در همان لحظه صدای کوبنده ای از پشت سرش بلند شد.
Roared a voice - “You took my rose!”
صدایی بلند شد - "تو گل رز مرا گرفتی!"
The father spun around. There before him was an awful, huge monster. “I… I’m sorry!” he said. “I didn’t know.”
پدر دور خود چرخید. قبل از او یک هیولای وحشتناک و بزرگ وجود داشت. "من... متاسفم!" او گفت. "من نمی دانستم."
“You will pay for this!” the Beast yelled. “You will die!”
"شما برای این هزینه خواهید پرداخت!" هیولا فریاد زد "تو خواهی مرد!"
The father fell on his knees. “Please!” he begged. “Do not kill me! I only picked the rose for one of my daughters.”
پدر روی زانو افتاد. "لطفا!" او التماس کرد. «مرا نکش! من فقط گل رز را برای یکی از دخترانم چیدم.»
Oh, so you have daughters?” said the Beast. “Hmm.. Well, if one of them will come and stay here in this palace, you will be free. If not, you must return yourself in three months, and take your punishment.”
اوه، پس دختر داری؟» گفت هیولا. "هوم.. خوب، اگر یکی از آنها بیاید و اینجا در این قصر بماند، شما آزاد خواهید شد. در غیر این صورت باید سه ماه دیگر خود را برگردانید و مجازات خود را بپذیرید.»
When the father got home, Beauty could tell something was wrong. “What is it, Father?” she said. “Oh, nothing,” said he. But she knew that was not true.
وقتی پدر به خانه رسید، بیوتی میتوانست بگوید چیزی اشتباه است. "چیه پدر؟" او گفت. او گفت: "اوه، چیزی نیست." اما او می دانست که این درست نیست.
At last, the father told his girls what the Beast had said. “This has all happened because I asked you to bring home a rose!” said Beauty. “I will go there in your place. Or else, you will die.”
سرانجام پدر به دخترانش گفت که هیولا چه گفته بود. "همه اینها به این دلیل اتفاق افتاده است که از شما خواسته ام یک گل رز به خانه بیاورید!" گفت زیبایی "من به جای تو به آنجا خواهم رفت. وگرنه خواهی مرد.»
“No, I cannot allow that!” said the father. “I am old and don't have much longer to live. You are young - you must not do this for me!”
"نه، من نمی توانم این اجازه را بدهم!" گفت پدر من پیر هستم و زمان زیادی برای زندگی کردن ندارم. شما جوان هستید - نباید این کار را برای من انجام دهید!
But Beauty would not change her mind. And two days later, the father took Beauty to the palace where the Beast lived.
اما زیبایی نظر او را تغییر نداد. و دو روز بعد، پدر زیبایی را به قصری برد که جانور در آن زندگی می کرد.
“So this is your daughter?” said the Beast, looking at Beauty.
"پس این دختر شماست؟" هیولا با نگاه به زیبایی گفت.
“Yes,” said she. “I will stay here. And that means my father is free to go. That is what you said.”
او گفت: "بله." "من اینجا خواهم ماند. و این یعنی پدرم آزاد است که برود. این همان چیزی است که شما گفتید.»
“Yes,” said the Beast.
هیولا گفت: بله.
The days were long and there was no one for Beauty to talk to at the palace. Every night at nine, the Beast would come for dinner. At first he would only grunt and she said nothing. After all it was not easy to be a prisoner, even if it is at a palace. Then one time at dinner, he made a little joke and she smiled. Another time, he made a comment, and she looked him in the eye. After that, he would ask her about her day, and she would tell him.
روزها طولانی بود و کسی نبود که بیوتی با او در قصر صحبت کند. هر شب ساعت نه، هیولا برای شام می آمد. در ابتدا فقط غرغر می کرد و او چیزی نمی گفت. از این گذشته، زندانی بودن آسان نبود، حتی اگر در قصر باشد. سپس یک بار هنگام شام، او کمی شوخی کرد و او لبخند زد. یک بار دیگر او نظر داد و او به چشمان او نگاه کرد. بعد از آن از او درباره روزش می پرسید و او به او می گفت.
Not long after that, Beauty came to a part of the palace she had not seen before. Over a door was a sign, “Beauty’s Room.” The door was open. Inside the room were shelves of books to the ceiling, a piano, and a cabinet of fine dresses, just her size.
کمی بعد از آن، زیبایی به قسمتی از قصر آمد که قبلاً ندیده بود. بالای یک در تابلویی بود «اتاق زیبایی». در باز بود. داخل اتاق قفسههایی از کتابها تا سقف، یک پیانو، و یک کابینت از لباسهای زیبا، به اندازه او بود.
Now there was much to talk about at dinner! One night, at the end of dinner, Beast said, “Beauty, I love you. Will you marry me?”
حالا سر شام حرف زیادی برای گفتن بود! یک شب، در پایان شام، هیولا گفت: «زیبایی، دوستت دارم. با من ازدواج می کنی؟»
Beauty was shocked. “Beast, you are my best friend,” she said. “But please understand, I do not want you to marry you.”
زیبایی شوکه شد. او گفت: "جانور، تو بهترین دوست منی." "اما لطفا درک کنید، من نمی خواهم شما با شما ازدواج کنید."
Still, the Beast asked her the same question after dinner, time after time. And each time Beauty said the same thing. One night, the Beast said, “Beauty, if you will not marry me, what can I do to make you happy?”
با این حال، هیولا هر از گاهی بعد از شام همین سوال را از او پرسید. و هر بار بیوتی همین را می گفت. یک شب، هیولا گفت: "زیبایی، اگر با من ازدواج نکنی، چه کنم که تو را خوشحال کنم؟"
“If you must know,” she said, “it would be to see my father. I miss him so much.”
او گفت: «اگر باید بدانی، باید پدرم را ببینی. خیلی دلم براش تنگ شده.»
The next night, the Beast gave Beauty two magical items - a magic mirror and a magic ring. “If you want to see your father,” said he, “just ask the magic mirror to show him to you. If you are ready to go back home, turn the magic ring on your finger three times and ask the mirror to take you there. When it’s time to come back here to the palace, turn the ring three more times and ask the mirror to come back. But do not be gone for more than one week. Or I will die of grief!”
شب بعد، هیولا دو آیتم جادویی به بیوتی داد - یک آینه جادویی و یک حلقه جادویی. او گفت: «اگر میخواهی پدرت را ببینی، فقط از آینه جادویی بخواه تا او را به تو نشان دهد. اگر آماده بازگشت به خانه هستید، حلقه جادویی را سه بار در انگشت خود بچرخانید و از آینه بخواهید که شما را به آنجا برساند. وقتی زمان بازگشت به اینجا به قصر رسید، حلقه را سه بار دیگر بچرخانید و از آینه بخواهید که برگردد. اما بیش از یک هفته نروید. وگرنه از غصه میمیرم!»
Beauty agreed. When she got back to her room, she looked in the magic mirror and asked to see her father. And there he was, in bed and looking so sick he could die!
زیبایی موافقت کرد. وقتی به اتاقش برگشت، در آینه جادویی نگاه کرد و خواست که پدرش را ببیند. و او آنجا بود، در رختخواب بود و آنقدر بیمار به نظر می رسید که می توانست بمیرد!
In fear, Beauty turned the ring on her finger three times. “Please, Magic Mirror,” she said. “Take me home right now!”
بیوتی از ترس سه بار حلقه را روی انگشتش چرخاند. او گفت: "لطفا، آینه جادویی." "همین الان منو ببر خونه!"
And she was back! Ah, such joy when her father looked up and saw Beauty! For much of why he was ill was in knowing that Beauty was stuck in the palace, all because of him. Beauty stayed by her father’s bed for hours. She told him that she had all the books she could read, music to play, and fine dresses to wear. “The Beast is not so bad,” she said, “once you get to know him. He’s good to talk to. He’s my friend.”
و او برگشت! آه، چنین شادی وقتی پدرش سرش را بلند کرد و زیبایی را دید! دلیل بیماری او بیشتر از این بود که می دانست زیبایی در قصر گیر کرده بود، همه به خاطر او. زیبایی ساعت ها کنار تخت پدرش ماند. او به او گفت که تمام کتابهایی که میتواند بخواند، موسیقی برای نواختن، و لباسهای زیبا برای پوشیدن دارد. او گفت: «هنگامی که او را بشناسید، آنقدر بد نیست. صحبت کردن با او خوب است او دوست من است.»
Beauty looked around. “Where are my sisters?”
زیبایی به اطراف نگاه کرد. "خواهران من کجا هستند؟"
“They are both married,” said the father.
پدر گفت: هر دو متاهل هستند.
“Did they marry good men?” said she.
"آیا آنها با مردان خوب ازدواج کردند؟" او گفت.
“They had a lot of money,” said the father. “But I do not know if your sisters are happy.” For the eldest sister had married a handsome man so vain that he gave no thought to anything else, including his wife. And the middle sister had married a man with a sharp wit but who used it to hurt everyone around him, and most of all his wife.
پدر گفت: «آنها پول زیادی داشتند. اما من نمی دانم که آیا خواهران شما خوشحال هستند یا خیر. زیرا خواهر بزرگتر آنقدر بیهوده با مردی خوش تیپ ازدواج کرده بود که به هیچ چیز دیگر از جمله همسرش فکر نمی کرد. و خواهر وسطی با مردی با شوخ طبعی ازدواج کرده بود که از آن برای آزار دادن همه اطرافیانش و بیشتر از همه همسرش استفاده می کرد.
When the sisters came to the house and saw Beauty, dressed so well and talking about how kind and good the Beast was to her, they burned with rage. Beauty told them she must stay no more than one week. And the sisters came up with a plan.
وقتی خواهرها به خانه آمدند و زیبایی را دیدند که آنقدر خوب لباس پوشیده بود و از مهربانی و خوبی هیولا با او صحبت می کرد، از خشم سوختند. زیبایی به آنها گفت که نباید بیش از یک هفته بماند. و خواهرها طرحی در نظر گرفتند.
They petted Beauty and said such nice things they had never said before. When she told them she must go soon, they wept. They said she must not leave. There was still so much left they wanted to do with her! And why does just a few days matter, after all? So Beauty stayed.
آنها بیوتی را نوازش کردند و چیزهای خوبی گفتند که قبلاً نگفته بودند. وقتی به آنها گفت که باید زود برود، گریه کردند. گفتند نباید ترک کند. هنوز خیلی چیزها باقی مانده بود که می خواستند با او انجام دهند! و چرا فقط چند روز مهم است؟ پس زیبایی ماند.
One night she had a dream about the Beast. In her dream, the Beast lay sick and dying. When Beauty woke up, she asked the magic mirror to show her the Beast. There he was in the mirror, lying in the rose garden, looking so sick he would die. At once, she turned the magic ring three times. “Take me back to the Beast!” she said. In a moment she was sitting next to the poor, sick Beast, who could only gasp for air.
یک شب او خواب هیولا را دید. در رویای خود، هیولا بیمار دراز کشیده بود و در حال مرگ بود. وقتی زیبایی از خواب بیدار شد، از آینه جادویی خواست که هیولا را به او نشان دهد. آنجا در آینه بود، در باغ گل رز دراز کشیده بود و آنقدر مریض به نظر می رسید که بمیرد. یکباره سه بار حلقه جادویی را چرخاند. "من را به جانور برگردان!" او گفت. در یک لحظه او در کنار هیولای فقیر و بیمار نشسته بود که فقط می توانست هوا نفس بکشد.
"You have come back!” said the Beast in a thick voice.
"تو برگشتی!" هیولا با صدایی غلیظ گفت.
“I’m so sorry that I am late!” said Beauty.
"خیلی متاسفم که دیر اومدم!" گفت زیبایی
“I could not bear the idea that you may not come back to me. I am afraid it is too late for me now.” His eyes closed.
«نمیتوانستم این ایده را تحمل کنم که ممکن است پیش من برنگردی. می ترسم الان برای من دیر شده باشد.» چشمانش بسته شد.
“No!” cried Beauty. “Do not leave me!” Just then, she knew in her heart what was true. “I love you!” she cried out. “Please come back! If you only come back, I will be your wife.” Tears rolled down her cheeks.
"نه!" گریه کرد زیبایی "من را ترک نکن!" درست در آن زمان، او در قلب خود می دانست که چه چیزی حقیقت دارد. "دوستت دارم!" او فریاد زد «لطفا برگرد! اگر فقط برگردی، من همسرت می شوم.» اشک روی گونه هایش غلتید.
Just then, the Beast opened his eyes. “Beauty!” he said. “You did it!”
در همان لحظه، هیولا چشمانش را باز کرد. "زیبایی!" او گفت. "تو انجامش دادی!"
In a flash, the Beast was changed to a handsome prince! Beauty did not know what to think of this change.
در یک لحظه، هیولا به یک شاهزاده خوش تیپ تغییر یافت! زیبایی نمی دانست در مورد این تغییر چه فکری کند.
“Ah, Beauty!” said the Beast, and he told her his story. Years ago when he was a prince, an evil fairy had put a spell on him. He must stay a beast forever, until a maiden loved him for who he really was. Now she had broken the spell!
"آه، زیبایی!" وحش گفت و او داستان خود را به او گفت. سالها پیش وقتی شاهزاده بود، یک پری شیطانی او را طلسم کرده بود. او باید تا ابد یک جانور بماند، تا زمانی که یک دوشیزه او را همانگونه که واقعا بود دوست داشته باشد. حالا او طلسم را شکسته بود!
And so Beauty and the Beast were married. They lived happily ever after.
و بنابراین زیبایی و هیولا با هم ازدواج کردند. آنها با خوشبختی زندگی کردند.