"Becos! Becos! Becos!">
"بِکوس! بِکوس! بِکوس!"
"Becos! Becos! Becos!"
"بِکوس! بِکوس! بِکوس!"
"Becos! Becos! Becos!":
"بِکوس! بِکوس! بِکوس!":
Thousands of years ago the greatest country, in the world was Egypt.
هزاران سال پیش بزرگترین کشور جهان مصر بود.
It was a beautiful land lying on both sides of the wonderful river Nile. In it were many great cities; and from one end of it to the other there were broad fields of grain and fine pastures for sheep and cattle.
این سرزمین زیبایی بود که در دو طرف رودخانه شگفت انگیز نیل قرار داشت. در آن شهرهای بزرگ بسیاری بود. و از این سر تا سر دیگر آن مزارع وسیع غلات و مراتع خوب برای گوسفندان و گاوها بود.
The people of Egypt were very proud; for they believed that they were the first and oldest of all nations.
مردم مصر بسیار مغرور بودند. زیرا آنها معتقد بودند که آنها اولین و قدیمی ترین ملت ها هستند.
"It was in our country that the first men and women lived," they said.
آنها گفتند: «در کشور ما بود که اولین مردان و زنان زندگی کردند.
"All the people of the world were once Egyptians."
«همه مردم جهان زمانی مصری بودند».
A king of Egypt, whose name was Psammeticus, [Footnote: Psammeticus (pro. sam met'i kus).] wished to make sure whether this was true or not. How could he find out?
پادشاه مصر، که نامش پسامتیکوس بود، [پاورقی: پسامتیکوس (طرفدار sam met'i kus).] می خواست مطمئن شود که آیا این درست است یا نه. او چگونه می توانست بفهمد؟
He tried first one plan and then another; but none of them proved anything at all. Then he called his wisest men together and asked them, "Is it really true that the first people in the world were Egyptians?"
او ابتدا یک طرح و سپس طرح دیگر را امتحان کرد. اما هیچ کدام از آنها اصلا چیزی را ثابت نکردند. سپس دانایان خود را جمع کرد و از آنها پرسید: آیا واقعاً این درست است که اولین مردم جهان مصری بودند؟
They answered, "We cannot tell you, O King; for none of our histories go back so far."
آنها پاسخ دادند: "ما نمی توانیم به تو بگوییم، ای پادشاه، زیرا هیچ یک از تاریخ های ما به این دور برنمی گردد."
Then Psammeticus tried still another plan.
سپس پسامتیکوس طرح دیگری را امتحان کرد.
He sent out among the poor people of the city and found two little babies who had never heard a word spoken. He gave these to a shepherd and ordered him to bring them up among his sheep, far from the homes of men. "You must never speak a word to them," said the king; "and you must not permit any person to speak in their hearing."
او در میان مردم فقیر شهر فرستاد و دو نوزاد کوچک را یافت که تا به حال حتی یک کلمه صحبت نکرده بودند. او اینها را به چوپانی داد و به او دستور داد که آنها را در میان گوسفندان خود دور از خانه های مردم بزرگ کند. پادشاه گفت: هرگز نباید یک کلمه با آنها صحبت کنید. "و شما نباید به کسی اجازه دهید که در گوش خود صحبت کند."
The shepherd did as he was bidden. He took the children far away to a green valley where his flocks were feeding. There he cared for them with love and kindness; but no word did he speak in their hearing.
چوپان به دستور او عمل کرد. بچهها را به درهای سرسبز برد که گلههایش در آنجا غذا میدادند. در آنجا با محبت و مهربانی از آنها مراقبت کرد. اما هیچ کلمه ای در شنیدن آنها صحبت نکرد.
They grew up healthy and strong. They played with the lambs in the field and saw no human being but the shepherd.
آنها سالم و قوی بزرگ شدند. آنها در مزرعه با بره ها بازی کردند و هیچ انسانی جز چوپان ندیدند.
Thus two or three years went by. Then, one evening when the shepherd came home from a visit to the city, he was delighted to see the children running out to meet him. They held up their hands, as though asking for something, and cried out, "Becos! becos! becos!"
به این ترتیب دو سه سال گذشت. سپس، یک روز عصر، هنگامی که چوپان از بازدید از شهر به خانه آمد، از دیدن کودکانی که برای ملاقات با او دویدند، خوشحال شد. آنها دستان خود را بالا گرفتند، انگار که چیزی می خواهند، و فریاد زدند: "بیکوس!
The shepherd led them gently back to the hut and gave them their usual supper of bread and milk. He said nothing to them, but wondered where they had heard the strange word "becos," and what was its meaning.
چوپان آنها را به آرامی به کلبه برگرداند و شام همیشگی خود را با نان و شیر به آنها داد. او به آنها چیزی نگفت، اما تعجب کرد که آنها کلمه عجیب "بیکو" را از کجا شنیده اند و معنای آن چیست.
After that, whenever the children were hungry, they cried out, "Becos! becos! becos!" till the shepherd gave them something to eat.
بعد از آن، هر وقت بچه ها گرسنه می شدند، فریاد می زدند: «بیکوس! تا اینکه چوپان چیزی برای خوردن به آنها داد.
Some time later, the shepherd went to the city and told the king that the children had learned to speak one word, but how or from whom, he did not know.
مدتی بعد، چوپان به شهر رفت و به شاه گفت که بچه ها یک کلمه حرف زدن را یاد گرفته اند، اما او نمی داند چگونه یا از چه کسی.
"What is that word?" asked the king.
"این کلمه چیست؟" از پادشاه پرسید.
"Becos."
"بِکوس."
Then the king called one of the wisest scholars in Egypt and asked him what the word meant.
سپس پادشاه یکی از خردمندترین علمای مصر را فراخواند و از او پرسید که این کلمه چیست؟
"Becos," said the wise man, "is a Phrygian [Footnote: Phrygian (pro. frij'i an).] word, and it means bread."
حکیم گفت: «بِکُس» کلمه ای است فریگی [پاورقی: فریگی (پرو. فریجی آن).] و به معنای نان است.
"Then what shall we understand by these children being able to speak a Phrygian word which they have never heard from other lips?" asked the king.
«پس ما از این که این بچهها میتوانند کلمهای فریگیایی را به زبان بیاورند که هرگز از زبان دیگری نشنیدهاند، چه میفهمیم؟» از پادشاه پرسید.
"We are to understand that the Phrygian language was the first of all languages," was the answer. "These children are learning it just as the first people who lived on the earth learned it in the beginning."
پاسخ این بود: «ما باید درک کنیم که زبان فریژی اولین زبان از همه زبانها بود. این کودکان آن را یاد می گیرند، درست همانطور که اولین افرادی که روی زمین زندگی می کردند در ابتدا آن را یاد گرفتند.»
"Therefore," said the king, "must we conclude that the Phrygians were the first and oldest of all the nations?"
پادشاه گفت: «بنابراین، آیا باید نتیجه بگیریم که فریگی ها اولین و قدیمی ترین ملت ها بودند؟»
"Certainly," answered the wise man.
مرد حکیم پاسخ داد: «مسلماً.
And from that time the Egyptians always spoke of the Phrygians as being of an older race than themselves.
و از آن زمان مصریان همیشه از فریگی ها به عنوان نژادی قدیمی تر از خودشان صحبت می کردند.
This was an odd way of proving something, for, as every one can readily see, it proved nothing.
این یک راه عجیب برای اثبات چیزی بود، زیرا، همانطور که هر کس به راحتی می تواند ببیند، چیزی را ثابت نکرد.