Beggar's Magical Begging Bowl

کاسه گدایی جادویی گدا

Beggar's Magical Begging Bowl

کاسه گدایی جادویی گدا

Beggar’s Magical Begging Bowl:

کاسه گدایی جادویی گدا:

Once there was a powerful emperor. One day he was going out of his palace. On his way he met a beggar.

زمانی یک امپراتور قدرتمند وجود داشت. یک روز داشت از قصر بیرون می رفت. در راه با یک گدا برخورد کرد.

He asked beggar, “What do you want?”

از گدا پرسید: چه می خواهی؟

Beggar laughed and said, “What? You are asking me as if you can fulfill my desires..”

گدا خندید و گفت: چی؟ جوری از من می‌پرسی که انگار می‌توانی آرزوهایم را برآورده کنی.»

Listening to beggar reply king felt offended and said, “Of course i can fulfill your desire. I promise you that i will fulfill your desire. Just tell me what is it?”

پادشاه با گوش دادن به پاسخ گدا احساس توهین کرد و گفت: "البته می توانم آرزوی تو را برآورده کنم. من به شما قول می دهم که آرزوی شما را برآورده خواهم کرد. فقط بگو چیه؟»

Beggar replied, “You should think twice before you promise me anything.”

گدا پاسخ داد: قبل از اینکه به من قولی بدهی باید دو بار فکر کنی.

Even though beggar advised but king didn’t listen to him and because of his ego he made promise to beggar to give him anything he wants.

با اینکه گدا نصیحت کرد ولی پادشاه به حرف او گوش نکرد و به خاطر نفسش به گدا قول داد که هر چه می خواهد به او بدهد.

(King didn’t knew that the beggar was not an ordinary beggar. he was master from kings past life and had come to wake him up and get him out of this material world and its desire.)

(شاه نمی دانست که گدا یک گدای معمولی نیست. او استاد زندگی گذشته پادشاهان بود و آمده بود تا او را بیدار کند و او را از این دنیای مادی و آرزویش بیرون کند.)

Now it was beggar’s turn. Beggar said, “My wish is very simple. Just fill this begging blow with something.” pointed toward the begging bowl in his hand.

حالا نوبت گدا بود. گدا گفت: آرزوی من خیلی ساده است. فقط این ضربه التماس را با چیزی پر کن.» به کاسه التماس در دستش اشاره کرد.

Emperor said, “Of course.”

امپراتور گفت: "البته."

Emperor called his servant and told him to fill beggars bowl with money. Servant got some money and poured it into bowl, and as it was poured into bowl it disappeared. Servant poured more and kept pouring more and more money into bowl but all disappeared and begging bowl remained empty.

امپراتور خدمتکار خود را صدا کرد و به او گفت که کاسه گداها را پر از پول کند. بنده مقداری پول گرفت و در کاسه ریخت و چون در کاسه ریخته شد ناپدید شد. خدمتکار بیشتر ریخت و مدام پول بیشتری در کاسه می ریخت اما همه ناپدید شدند و کاسه التماس خالی ماند.

Kings asked servant to bring diamonds, pearls and all his treasury was becoming empty but begging bowl seemed to be bottomless. Anything poured into it disappeared and bowl became empty as if things went out of existence.

پادشاهان از خدمتکار خواستند که الماس، مروارید بیاورد و تمام خزانه اش خالی می شد، اما کاسه التماس بی ته به نظر می رسید. هر چیزی که در آن ریخته می شد ناپدید شد و کاسه خالی شد گویی همه چیز از وجود خود خارج شد.

Finally it was evening and all people who gathered around was standing there in utter silence. King admitted his defeat and dropped at the feet of beggar.

بالاخره غروب شد و همه مردمی که دور هم جمع شده بودند در سکوت مطلق آنجا ایستاده بودند. کینگ شکست خود را پذیرفت و زیر پای گدا افتاد.

King said, “You win but before you leave please tell me What is the Begging Bowl made up of?”

کینگ گفت: "شما برنده می شوید، اما قبل از رفتن لطفاً به من بگویید کاسه التماس از چه چیزی تشکیل شده است؟"

Beggar replied, “It is made up of human mind and desires.”

گدا پاسخ داد: این از ذهن و خواسته های انسان تشکیل شده است.

He continued, “We have to understand how life transforms. First we get into one desire and feel great excitement and thrill and then you fulfill that desire and suddenly feel that same desire now feel meaningless.

او ادامه داد: «ما باید بفهمیم زندگی چگونه تغییر می‌کند. ابتدا وارد یک خواسته می شویم و هیجان و هیجان زیادی را احساس می کنیم و سپس شما آن آرزو را برآورده می کنید و ناگهان احساس می کنید که همان خواسته اکنون بی معنی است.

Now there is emptiness in mind and again you have to create another desire and that’s how you move on from one desire to another. We become so drunk with desires that we forget our inner nothingness.

اکنون در ذهن پوچی وجود دارد و دوباره باید میل دیگری ایجاد کرد و اینگونه است که از یک خواسته به خواسته دیگر می روید. آنقدر مست از آرزوها می شویم که نیستی درونی خود را فراموش می کنیم.

True journey is to find inner self because Human Desire have No End.

سفر واقعی یافتن درون است زیرا میل انسانی پایانی ندارد.