Being Honest>
صادق بودن
Being Honest
صادق بودن
Being Honest:
صادق بودن:
Story 1: Task of Stealing..!!
داستان 1: وظیفه سرقت..!!
Once Ramakrishna asked his disciples to steal a little rice from their own home but there was one condition that nobody sees them stealing rice.
یک بار راماکریشنا از شاگردانش خواست که کمی برنج از خانه خود بدزدند، اما یک شرط وجود داشت که هیچکس آنها را در حال دزدیدن برنج نبیند.
After a week all of his disciples came back with rice except for one. Everyone was happy as they were able to complete task given to them of stealing rice from home without anyone noticing them.
بعد از یک هفته همه شاگردانش با برنج برگشتند به جز یکی. همه خوشحال بودند زیرا توانستند وظیفه دزدیدن برنج از خانه را بدون اینکه کسی متوجه شود انجام دهند.
Ramakrishna asked that student reason for coming empty handed.
راماکریشنا دلیل آمدن با دست خالی را از آن دانشجو پرسید.
Student told him that even if he tries hard to steal rice hiding from everyone else, he always saw himself stealing rice.
دانش آموز به او گفت که حتی اگر به سختی سعی کند برنج بدزدد که از دیگران پنهان شده بود، همیشه خود را در حال دزدیدن برنج می دید.
So there was never ever a situation when he could have steal rice when nobody is seeing..
بنابراین هرگز موقعیتی وجود نداشت که بتواند برنج بدزدد در حالی که کسی نمی بیند.
Because what ever we do, it is never hidden from one person and that is our-self.
زیرا هر کاری که انجام می دهیم از یک نفر پنهان نمی ماند و آن خود ما هستیم.
That student who came empty handed was Swami Vivekananda.
آن دانش آموزی که با دست خالی آمد سوامی ویوکاناندا بود.
Moral: Whenever we try to do Something Wrong, even if we hide it from Everyone Else yet we can’t Hide it from our-self. So we should Never do anything Wrong.
اخلاقی: هر زمان که سعی می کنیم کار اشتباهی انجام دهیم، حتی اگر آن را از دیگران پنهان کنیم، اما نمی توانیم آن را از خودمان پنهان کنیم. بنابراین ما هرگز نباید کار اشتباهی انجام دهیم.
Story 2: Swami Vivekananda in Class..!!
داستان 2: سوامی ویوکاناندا در کلاس..!!
Once while in school, recess time Narendra (Swami Vivekananda) was talking to his friends and everyone was listening to him so attentively that they were not aware of what’s happening around them.
زمانی که در مدرسه بود، نارندرا (سوامی ویوکاناندا) با دوستانش صحبت می کرد و همه آنقدر با دقت به او گوش می دادند که از آنچه در اطرافشان می گذرد آگاه نبودند.
Meanwhile recess ended and teacher entered class and started teaching his subject to class. After sometime teacher heard some whispering and noticed that students were talking sitting behind.
در همین حین تعطیلات به پایان رسید و معلم وارد کلاس شد و شروع به تدریس درس خود در کلاس کرد. پس از مدتی معلم زمزمه هایی شنید و متوجه شد که دانش آموزان پشت سر نشسته اند.
Teacher was annoyed by it and started asking students about what he had been teaching in the class but no one in class could answer him. When teacher asked Narendra same question. Narendra answered each question correctly.
معلم از این موضوع عصبانی شد و شروع به پرسیدن از دانش آموزان در مورد آنچه در کلاس درس می داد کرد، اما هیچ کس در کلاس نتوانست به او پاسخ دهد. وقتی معلم از نارندرا همین سوال را پرسید. نارندرا به هر سوال به درستی پاسخ داد.
Teacher inquired about who was the one student talking to others and kept them involved in talks even during class.
معلم پرسید که دانش آموزی که با دیگران صحبت می کند کیست و آنها را حتی در طول کلاس درگیر صحبت ها می کرد.
Everyone in class pointed toward Narendranath but teacher refused to believe as he was only one who answered everything correctly. Teacher thought everyone was lying.
همه در کلاس به نارندرانات اشاره کردند، اما معلم قبول نکرد زیرا او تنها کسی بود که به همه چیز درست پاسخ داد. معلم فکر کرد همه دروغ می گویند.
So he punished whole class and asked them to stand on bench as punishment except for Narendra. Yet Narendra joined his friend and stood up on the bench with other students.
بنابراین او تمام کلاس را تنبیه کرد و از آنها خواست به عنوان تنبیه روی نیمکت بایستند به جز نارندرا. با این حال نارندرا به دوستش ملحق شد و با دانش آموزان دیگر روی نیمکت ایستاد.
Teacher asked him to come down and sit on his seat but Narendra replied, “No Sir.. I must also stand up as i was the one who was talking to them..”
معلم از او خواست که پایین بیاید و روی صندلی خود بنشیند، اما نارندرا پاسخ داد: "نه قربان. من هم باید بلند شوم چون من بودم که با آنها صحبت می کردم."