Best Friends

بهترین دوستان

Best Friends

بهترین دوستان

Best Friends:

بهترین دوستان:

Long Ago, in a village lived two friends Raman and Tarun. Raman was from wealthy family where as Tarun was from poor family.

مدتها پیش در روستایی دو دوست رامان و تارون زندگی می کردند. رامان از خانواده ای ثروتمند بود در حالی که تارون از خانواده فقیر بود.

Despite their status difference they used to stay with each other all the time and were best friends.

علیرغم تفاوت وضعیتشان، آنها همیشه با یکدیگر می ماندند و بهترین دوستان بودند.

As time went by both grew up and got busy with their life. With busy life they didn’t get much time to met each other.

با گذشت زمان هر دو بزرگ شدند و مشغول زندگی خود شدند. با زندگی پرمشغله، آنها زمان زیادی برای ملاقات با یکدیگر نداشتند.

One day, Tarun got very ill and he was given best rest. When Raman came to know about it. He went to Tarun’s house to meet him.

یک روز تارون به شدت مریض شد و بهترین استراحت را به او دادند. وقتی رامان از آن باخبر شد. او به خانه تارون رفت تا او را ملاقات کند.

He didn’t stayed there for long and talked much but instead he just took some money out of his pocket and gave it to his friend and left.

مدت زیادی آنجا نماند و زیاد صحبت کرد اما در عوض فقط مقداری پول از جیبش درآورد و به دوستش داد و رفت.

Tarun felt very bad but didn’t said anything to him. With time Tarun got well and worked hard to earn money so that he could return Raman’s money.

تارون احساس خیلی بدی داشت اما چیزی به او نگفت. با گذشت زمان تارون خوب شد و برای به دست آوردن پول سخت کار کرد تا بتواند پول رامان را پس دهد.

Once Tarun earned enough money. He went to Raman to return his money. Still Tarun couldn’t forget how rude was Raman’s behavior toward him.

یک بار تارون به اندازه کافی پول به دست آورد. به رامان رفت تا پولش را پس بدهد. هنوز تارون نمی توانست فراموش کند که رفتار رامان با او چقدر بی ادبانه بود.

Just after sometime, Raman got ill and doctor suggested him bed rest.

درست بعد از مدتی، رامان بیمار شد و دکتر به او استراحت در رختخواب را پیشنهاد کرد.

As soon as Tarun got News of Raman’s illness, he left all his work as it is and went to meet Raman and stayed by his side until Raman got all well.

تارون به محض اینکه خبر بیماری رامان را دریافت کرد، همه کارهایش را به حال خود رها کرد و به ملاقات رامان رفت و در کنار او ماند تا رامان خوب شود.

After this, one day Raman went to meet Tarun and said, “My friend, i feel very guilty. When you fell ill, i gave you money and you returned it.

پس از این، یک روز رامان به ملاقات تارون رفت و گفت: "دوست من، من خیلی احساس گناه می کنم. وقتی مریض شدی بهت پول دادم و برگردوندی.

But when i got ill, you stayed by my side whole time and took care of me, How am i ever going to be able to return this favor of yours..?”

اما وقتی مریض شدم، تو تمام مدت کنارم بودی و از من مراقبت می‌کردی، چطور می‌توانم این لطف تو را جبران کنم؟»

Tarun hugged him and replied, “I just wanted you to realize that money is not everything and today i am very happy that you understand that..”

تارون او را در آغوش گرفت و گفت: "فقط می خواستم بفهمی که پول همه چیز نیست و امروز بسیار خوشحالم که تو این را فهمیدی."

Moral:

اخلاقی:

Money is not everything. Friendship is all about Care and Affection.

پول همه چیز نیست. دوستی همه چیز در مورد مراقبت و محبت است.