Beware the Dragon

مراقب اژدها باشید

Beware the Dragon

مراقب اژدها باشید

Beware the Dragon:

مراقب اژدها باشید:

Evening had fallen across the land. Sir Adi, Dame Sofia and Sir Thomas were suffering from empty stomachs and sore feet. The trio were brave knights who, having travelled all day, needed somewhere to stop for the night.

غروب در سراسر زمین افتاده بود. سر آدی، دام سوفیا و سر توماس از شکم خالی و درد پا رنج می بردند. این سه نفر شوالیه‌های شجاعی بودند که تمام روز را به مسافرت می‌رفتند و به جایی برای توقف شب نیاز داشتند.

By chance, they found a village tucked away in the shadow of a tall, dark mountain.

تصادفاً روستایی را یافتند که در سایه کوهی بلند و تاریک قرار داشت.

As they walked into the village, they noticed how the dark mountain loomed over everything. Although the street lights glowed, there was no one in sight. Each building had its doors and windows locked, and curtains had been drawn tight.

وقتی به داخل روستا رفتند، متوجه شدند که چگونه کوه تاریک بر همه چیز خودنمایی می کند. اگرچه چراغ های خیابان می درخشیدند، اما هیچ کس در چشم نبود. هر ساختمان درها و پنجره هایش را قفل کرده بود و پرده ها را محکم کشیده بودند.

‘What a strange village. There must be someone around,’ Sir Adi said.

"چه روستای عجیبی. سر آدی گفت: حتماً یک نفر در اطراف است.

‘Of course, there must be, why else would the lights be on? We must find somewhere to stay, I can’t take this any longer,’ Dame Sofia grumbled, stopping to rub her aching feet.

"البته، باید وجود داشته باشد، وگرنه چرا چراغ ها روشن می شوند؟ ما باید جایی برای ماندن پیدا کنیم، من دیگر نمی توانم این را تحمل کنم، دام سوفیا غرغر کرد و ایستاد تا پاهای دردناکش را بمالد.

Sir Thomas, who had walked on ahead, spotted a large building with a sign declaring INN in large red letters.

سر توماس که جلوتر رفته بود، ساختمان بزرگی را دید که تابلویی را با حروف قرمز بزرگ نشان می‌داد.

‘There,’ he called back to his friends, pointing to the inn.

او به دوستانش زنگ زد و به مسافرخانه اشاره کرد.

The three walked up to the front door and put their ears to it. They could hear quiet chattering and the clinking of glasses. Dame Sofia knocked on the door. The door groaned as it opened, revealing an older woman.

هر سه تا جلوی در رفتند و گوش هایشان را روی آن گذاشتند. آنها می توانستند پچ پچ آرام و صدای کوبیدن لیوان ها را بشنوند. سوفیا در زد. در که باز شد، ناله کرد و زن مسن‌تری را آشکار کرد.

‘Don’t you know you’re supposed to come in through the back?’ The woman started. She looked at the knights with a puzzled expression, ‘What are you all doing here?’

زن شروع کرد: «آیا نمی‌دانی که قرار است از پشت وارد شوی؟» او با حالتی متحیر به شوالیه ها نگاه کرد: "همه شما اینجا چه کار می کنید؟"

‘We are looking for somewhere to eat and rest. Can we please stay here?’ Sir Thomas asked.

ما به دنبال جایی برای خوردن و استراحت هستیم. آیا می‌توانیم لطفاً اینجا بمانیم؟» سر توماس پرسید.

The woman motioned the three inside and locked the door behind them. They found themselves in a small restaurant in which the villagers sat around talking and drinking together. The woman led them to a small table by the fire and brought them something to drink.

زن به سه نفر داخل اشاره کرد و در را پشت سرشان قفل کرد. آنها خود را در یک رستوران کوچک یافتند که در آن روستاییان دور هم نشسته بودند و با هم صحبت می کردند و مشروب می نوشیدند. زن آنها را به سمت میز کوچکی در کنار آتش برد و برایشان چیزی برای نوشیدن آورد.

One of the villagers raised his voice. ‘Aye, the dragon must have been here last night. That’s the only way Ted’s house could have burned down.’ His words travelled from his dirty beard and found their way to every corner of the room.

یکی از اهالی روستا صدایش را بلند کرد. بله، اژدها باید دیشب اینجا بوده است. این تنها راهی بود که خانه تد می‌توانست بسوزد.» حرف‌های او از ریش کثیفش خارج شد و به هر گوشه اتاق راه پیدا کرد.

The three knights turned their attention towards the man.

سه شوالیه توجه خود را به سمت مرد معطوف کردند.

‘A dragon?’ Sir Adi asked.

سر آدی پرسید: «اژدها؟»

‘Ugly great thing,’ the villager snorted. ‘He comes down here every night to try and get a meal.’

روستایی خرخر کرد: "چیز بزرگ زشت". او هر شب به اینجا می آید تا غذا بخورد.

‘Have you seen this dragon?’

"این اژدها را دیده ای؟"

‘No, but my uncle has. The old man says he’s a big beast, bigger than a house, with icy scales, huge red eyes and claws.’

نه، اما عمویم دارد. پیرمرد می گوید که او یک جانور بزرگ است، بزرگتر از یک خانه، با فلس های یخی، چشمان قرمز بزرگ و پنجه ها.

‘Oh shut it, your uncle’s a liar. Everyone knows his eyes are yellow!’ spat the man sitting next to him.

اوه ببند، عمویت دروغگو است. همه می‌دانند چشمانش زرد است!» مردی که کنارش نشسته بود، تف کرد.

‘Has he carried anyone off?’ Sir Thomas asked.

سر توماس پرسید: "آیا او کسی را برده است؟"

‘Not yet. Unless someone’s forgotten to lock everything up tonight,’ grunted the bearded man. ‘But how long do you think it’ll be before he comes for us all? Everyone knows dragons breathe fire. Locked windows and doors can’t keep him out forever.’

هنوز نه. مرد ریشو غرغر کرد مگر اینکه کسی فراموش کرده باشد که امشب همه چیز را قفل کند. اما فکر می کنید چقدر طول می کشد تا او برای همه ما بیاید؟ همه می دانند که اژدها از آتش نفس می کشد. پنجره ها و درهای قفل شده نمی توانند او را برای همیشه بیرون نگه دارند.»

The villagers fell quiet.

روستاییان ساکت شدند.

The knights looked at each other.

شوالیه ها به یکدیگر نگاه کردند.

‘Is there any way we could help them?’ Sir Adi whispered.

سر آدی زمزمه کرد: "آیا راهی وجود دارد که بتوانیم به آنها کمک کنیم؟"

‘Do you think we ...’ Sir Thomas paused, ‘... we could take on a dragon?’

سر توماس مکث کرد: «به نظر شما ما...»

‘We need to help these people,’ Dame Sofia declared. She stood up and addressed the room. ‘If this dragon is causing you trouble, we will go and sort it out.’

دام سوفیا گفت: «ما باید به این افراد کمک کنیم. از جایش بلند شد و به اتاق گفت. "اگر این اژدها برای شما دردسر ایجاد می کند، ما می رویم و آن را حل می کنیم."

The villagers stared at her.

روستاییان به او خیره شدند.

The bearded man laughed. ‘Really? Against a dragon? Are you mad?’ he said.

مرد ریشو خندید. 'واقعا؟ در برابر اژدها؟ عصبانی هستی؟» گفت.

‘I am a knight. I fear no dragon.’ Dame Sofia glared at him. His laughter faded.

من یک شوالیه هستم. من از هیچ اژدهایی نمی ترسم.» سوفیا به او خیره شد. خنده اش محو شد.

Sir Adi and Sir Thomas looked at each other.

سر آدی و سر توماس به هم نگاه کردند.

‘After dinner, of course,’ Sir Adi added.

سر آدی افزود: «البته بعد از شام.

Soon the innkeeper served them dinner. As they ate, they noticed the rest of the room murmuring, sneaking glances at them. Just as they finished, a plump villager approached their table.

به زودی صاحب مسافرخانه برای آنها شام سرو کرد. وقتی غذا می خوردند، متوجه زمزمه بقیه اتاق شدند و نگاه های یواشکی به آنها داشت. درست وقتی کارشان تمام شد، یک روستایی چاق و چله به میزشان نزدیک شد.

‘If you really mean it, the dragon lives in a cave at the top of the mountain. My pa’s old friend went up there once. He says the cave is littered with bones.’

اگر واقعا منظورتان این است، اژدها در غاری در بالای کوه زندگی می کند. دوست قدیمی پدرم یک بار به آنجا رفت. او می گوید که غار پر از استخوان است.

‘We mean it, and we will be fine. Thank you for the tip,’ Dame Sofia said. The knights stood up, paid for their meal and walked out of the inn. They headed towards the dark mountain. They lit torches and marched up an old broken road to the summit.

منظور ما این است و خوب خواهیم شد. خانم سوفیا گفت: از راهنمایی شما متشکرم. شوالیه ها برخاستند، هزینه غذای خود را پرداخت کردند و از مسافرخانه بیرون رفتند. به سمت کوه تاریک حرکت کردند. آنها مشعل روشن کردند و از یک جاده شکسته قدیمی به سمت قله رفتند.

Owls screeched in the night. Blackened grass and dead trees edged the path. Even the air felt scorched against their skin. Up they climbed for many hours. Eventually, they reached the peak where the dead grass gave way to black rock.

جغدها در شب جیغ کشیدند. علف های سیاه شده و درختان مرده لبه مسیر را فرا گرفته بودند. حتی هوا هم روی پوستشان سوخته است. آنها ساعت های زیادی به بالا صعود کردند. در نهایت به قله ای رسیدند که علف های مرده جای خود را به سنگ سیاه دادند.

A cave entrance glowed red on the mountaintop.

ورودی غاری در بالای کوه قرمز می درخشید.

‘Do we have a plan?’ Sir Adi asked Dame Sofia.

سر آدی از دام صوفیه پرسید: "آیا ما برنامه ای داریم؟"

‘We’ll need to look around the cave first,’ Dame Sofia said.

دام سوفیا گفت: «ما باید ابتدا به اطراف غار نگاه کنیم.

In they went and found that the cave sloped downwards in a spiral. From the light of the torches, they could see soot on the walls and claw marks scraped across the floor.

آنها رفتند و متوجه شدند که غار به صورت مارپیچی به سمت پایین شیب دارد. از نور مشعل ها، آنها می توانستند دوده را روی دیوارها و آثار پنجه ای که روی زمین خراشیده شده بود ببینند.

The air was heavy with smoke. Down and down the three went until they reached a curtain of some white material, tied together with rope.

هوا از دود سنگین شده بود. هر سه پایین و پایین رفتند تا به پرده ای از مواد سفید که با طناب به هم بسته شده بود رسیدند.

‘Bones?’ Sir Thomas asked.

سر توماس پرسید: استخوان ها؟

Sir Adi looked closer. The curtain was too transparent to be made of bone.

سر آدی نزدیکتر نگاه کرد. پرده آنقدر شفاف بود که از استخوان ساخته نمی شد.

‘Some kind of rock?’ he muttered.

زمزمه کرد: «یک نوع سنگ؟»

A roar ripped through the air. It scattered the curtain of white rock and knocked the knights backwards for a moment.

غرشی در هوا پیچید. پرده سنگ سفید را پراکنده کرد و شوالیه ها را لحظه ای به عقب کوبید.

As they regained their balance, together they pushed through the curtain to find themselves in a tall cavern.

هنگامی که تعادل خود را به دست آوردند، با هم از پرده عبور کردند تا خود را در یک غار بلند بیابند.

Ore of a thousand different colours streaked the walls, glittering in the firelight. Gemstones of all shapes and sizes stood in cairns on the floor. In the middle of the room sat a mountain of gems so tall it touched the upper reaches of the cavern. The knights looked around in awe; they had never seen such riches.

سنگ معدنی از هزاران رنگ مختلف روی دیوارها رگه هایی می زد و در نور آتش می درخشید. سنگ های قیمتی در هر شکل و اندازه ای در حفره ها روی زمین ایستاده بودند. در وسط اتاق، کوهی از سنگهای قیمتی به قدری بلند نشسته بود که قسمت بالایی غار را لمس می کرد. شوالیه ها با هیبت به اطراف نگاه کردند. آنها هرگز چنین ثروتی را ندیده بودند.

‘Do you think this is the dragon’s home? If it is such an ugly monster, how could it have created such a wonderful place?’ Sir Thomas asked.

آیا فکر می کنید اینجا خانه اژدها است؟ اگر چنین هیولای زشتی است، چگونه می‌توانست چنین مکان شگفت‌انگیزی ایجاد کند؟» سر توماس پرسید.

They moved around the cairns to find a small fireplace carved into the wall behind a table and chairs. There were some tools, a curious pair of glasses and gemstones scattered across the tabletop.

آن‌ها دور حوض‌ها حرکت کردند تا یک شومینه کوچک را پیدا کنند که روی دیوار پشت میز و صندلی حک شده است. چند ابزار، یک جفت عینک کنجکاو و سنگ های قیمتی روی میز پراکنده بود.

Another roar boomed from the gemstone mountain. Yet, this time it ended in what was unmistakably a snore.

غرش دیگری از کوه سنگهای قیمتی بلند شد. با این حال، این بار با چیزی که بدون تردید یک خروپف بود به پایان رسید.

‘It must be around here somewhere,’ Dame Sofia said.

دیم سوفیا گفت: «حتما باید جایی همین اطراف باشد.

The three knights approached the shimmering heap and walked around it.

سه شوالیه به تپه درخشان نزدیک شدند و دور آن قدم زدند.

‘Maybe it’s inside this?’ Sir Adi asked.

سر آدی پرسید: "شاید داخل این باشد؟"

‘Then let’s start digging,’ Dame Sofia said. She scooped up the gems and threw them away. Sir Adi and Sir Thomas joined in, sending gemstones flying around the room. The precious stones flew into the furniture and knocked the torches from the walls. The jewels at the top of the pile tumbled down and crashed into the smaller cairns of stones, knocking them over.

دام سوفیا گفت: «پس بیایید حفاری را شروع کنیم. جواهرات را جمع کرد و دور انداخت. سر آدی و سر توماس به آن ملحق شدند و سنگ های قیمتی را در اطراف اتاق به پرواز درآوردند. سنگ های قیمتی به داخل مبلمان پرواز کردند و مشعل ها را از دیوارها کوبیدند. جواهرات بالای توده فرو ریختند و به درون حفره‌های کوچک‌تر سنگ‌ها برخورد کردند و آن‌ها را به هم زدند.

The knights couldn’t see a dragon inside.

شوالیه ها نمی توانستند اژدهایی را در داخل ببینند.

‘It must be in here,’ Sir Thomas said. ‘I can hear it.’

سر توماس گفت: «باید اینجا باشد. "من می توانم آن را بشنوم."

At that moment, Dame Sofia discovered something scaly and red. She tugged at it, and the gems rolled away, revealing a dragon no bigger than a large dog. It was covered in scales as dark red and glittering as rubies.

در آن لحظه دام سوفیا چیزی فلس دار و قرمز را کشف کرد. او آن را کشید، و جواهرات دور شدند و اژدهایی را که بزرگتر از یک سگ بزرگ نبود، نمایان شد. فلس هایی به رنگ قرمز تیره و درخشان مانند یاقوت پوشیده شده بود.

Dame Sofia's eyes widened.

چشمان سوفیا گرد شد.

‘Dragon?’ she spluttered.

"اژدها؟" او پراکنده شد.

The dragon awoke all at once.

اژدها به یکباره بیدار شد.

‘Who are you? Please let me go ...’ the dragon started. Her green eyes widened as they darted around the room. ‘My home? What have you done?’

'تو کی هستی؟ لطفا اجازه بدهید بروم... اژدها شروع کرد. چشمان سبزش در حالی که دور اتاق می چرخیدند گشاد شدند. "خانه من؟ چه کردی؟

Sir Adi and Sir Thomas approached the dragon writhing in Dame Sofia's hands.

سر آدی و سر توماس به اژدهایی که در دستان دام سوفیا می پیچید نزدیک شدند.

‘Aren’t you the dragon that has been terrorising the village?’ Sir Thomas asked the creature.

سر توماس از موجود پرسید: «آیا شما آن اژدهایی نیستید که دهکده را به وحشت انداخته است؟»

‘The village? I never go down there; they are too mean. I just stay up here and make jewellery.’

"روستا؟ من هرگز آنجا پایین نمی روم. آنها بیش از حد پست هستند من فقط اینجا می مانم و جواهرات درست می کنم.

The dragon looked towards the desk and wrenched herself from Dame Sofia. The desk had broken into many pieces under the weight of the gemstone deluge. The dragon padded around and picked up the glasses. She perched them on her snout and tried to peer through the glass but found that they had cracked beyond repair.

اژدها به سمت میز نگاه کرد و خود را از دام سوفیا بیرون کشید. میز زیر سنگینی سیل سنگ های قیمتی به تکه های زیادی تبدیل شده بود. اژدها دست و پا زد و لیوان ها را برداشت. او آنها را روی پوزه‌اش نشاند و سعی کرد به شیشه نگاه کند، اما متوجه شد که ترک خورده‌اند.

The dragon shrieked. Throwing the glasses away, she buried her head in her claws. She sank into a ball, sobbing and sending tiny sparks of fire ricocheting across the floor.

اژدها فریاد زد. لیوان را دور انداخت و سرش را در چنگال هایش فرو کرد. او در یک توپ غرق شد، هق هق می کرد و جرقه های کوچکی از آتش را به زمین می فرستاد.

‘What have you done? I cannot see without my glasses. You’ve destroyed everything! Go away, stupid humans!’ she bawled.

'چه کار کردی؟ بدون عینک نمی توانم ببینم. همه چیز را نابود کردی! برو، انسان های احمق!

The knights looked at each other.

شوالیه ها به یکدیگر نگاه کردند.

‘This creature seems harmless,’ said sir Adi. ‘I doubt she could carry off anything larger than a chicken and she doesn’t seem to have the spirit for it.’ He glanced at the heartbroken dragon and raised his voice to carry over the sound of her sobs. ‘The villagers must have lied, what can we do?’

سر آدی گفت: «این موجود بی ضرر به نظر می رسد. "من شک دارم که او بتواند چیزی بزرگتر از یک مرغ را با خود حمل کند و به نظر می رسد که او روحیه آن را ندارد." او به اژدهای دلشکسته نگاه کرد و صدایش را بلند کرد تا صدای هق هق او را ببرد. روستاییان باید دروغ گفته باشند، چه کنیم؟

‘We must go back to the village and get the people to help us fix this,’ Dame Sofia said, turning to face the sobbing creature. ‘Don’t worry. We’ll be back.’

دام سوفیا در حالی که رو به آن موجود هق هق می کرد، گفت: «ما باید به روستا برگردیم و از مردم بخواهیم که به ما کمک کنند تا این مشکل را برطرف کنیم. 'نگران نباش. ما برمی گردیم.»

The three knights hurried from the cave and climbed down the mountain towards the village. Morning arrived as they descended. The villagers had come out of their homes and were wandering the streets.

سه شوالیه با عجله از غار بیرون آمدند و از کوه به سمت روستا بالا رفتند. صبح که فرود آمدند فرا رسید. اهالی روستا از خانه هایشان بیرون آمده بودند و در خیابان ها پرسه می زدند.

The knights rounded up as many of them as they could find and explained what they had seen and done.

شوالیه ها هر تعداد از آنها را که می توانستند پیدا کنند جمع کردند و آنچه را که دیده بودند و انجام داده بودند توضیح دادند.

‘Rubbish!’ one villager cried out.

یکی از روستایی ها فریاد زد: "آشغال!"

‘That dragon is enormous and dangerous!’ another called out.

دیگری فریاد زد: «آن اژدها بسیار بزرگ و خطرناک است!»

‘If you don’t believe us then, as knights of the land, we order you to follow us and see for yourselves,’ declared Dame Sofia, raising her sword into the air.

دام سوفیا در حالی که شمشیر خود را به هوا بلند کرد، گفت: «اگر ما را به عنوان شوالیه های زمین باور نمی کنید، به شما دستور می دهیم که ما را دنبال کنید و خودتان ببینید.»

The villagers grumbled, but they knew they could not disobey a knight’s orders. The knights led them out of the village, up the mountainside and down into the cave. They reached the dragon’s cavern and found it in as much of a mess as before. The small dragon still sobbed in the ruins of her home.

روستاییان ناله کردند، اما می دانستند که نمی توانند از دستورات یک شوالیه سرپیچی کنند. شوالیه ها آنها را به بیرون از دهکده، از دامنه کوه و پایین به داخل غار هدایت کردند. آنها به غار اژدها رسیدند و آن را در آشفتگی مانند قبل یافتند. اژدهای کوچک هنوز در خرابه های خانه اش گریه می کرد.

‘Is that really the dragon?’ the bearded man asked.

مرد ریشو پرسید: «این واقعاً اژدها است؟»

‘There’s no other dragon here,’ Sir Adi said.

سر آدی گفت: اینجا اژدهای دیگری وجود ندارد.

The villagers looked at each other. One of the children waddled towards the crying dragon, threw his arms around it and started to cry too.

روستاییان به یکدیگر نگاه کردند. یکی از بچه ها به سمت اژدهای گریان حرکت کرد و دستش را دور آن انداخت و شروع به گریه کرد.

‘Poor dragon. Poor, poor dragon,’ the child sobbed.

«اژدهای بیچاره. بیچاره، اژدهای بیچاره، کودک گریه کرد.

‘What have we done?’ a villager asked.

یک روستایی پرسید: «ما چه کار کرده‌ایم؟»

‘The poor thing. We must fix this,’ another said.

«بیچاره. دیگری گفت: باید این را درست کنیم.

‘I’m a carpenter,’ one villager piped up. ‘I can make you a new table and chairs.’

یکی از اهالی روستا گفت: «من یک نجار هستم». من می توانم برای شما یک میز و صندلی جدید درست کنم.

‘I’m an optician, I can fix your glasses,’ another said.

دیگری گفت: «من یک بینایی‌شناس هستم، می‌توانم عینک شما را درست کنم.

The dragon lifted her head and smiled. ‘Thank you.’

اژدها سرش را بلند کرد و لبخند زد. "متشکرم."

The knights looked at each other and left the cave, marching away to new adventures. Having brought peace and justice to the village, they went away feeling confident about the change in the people who lived there. Never again would they blindly believe rumours or pre-judge anybody.

شوالیه ها به یکدیگر نگاه کردند و غار را ترک کردند و به سمت ماجراهای جدید رفتند. پس از آوردن صلح و عدالت به روستا، آنها با اطمینان از تغییر در مردمی که در آنجا زندگی می کردند، رفتند. آنها دیگر هرگز کورکورانه شایعات را باور نمی کنند یا کسی را پیش داوری نمی کنند.