Birbal Gave Birth to the Child>
بیربال کودکی را به دنیا آورد
Birbal Gave Birth to the Child
بیربال کودکی را به دنیا آورد
Birbal Gave Birth to the Child
بیربال کودکی را به دنیا آورد
Once somebody had a wound in the palace of the Emperor. The royal Vaidya was called and he suggested that if the milk of a camel is applied on the wound, it will be cured soon. The Emperor announced it in his court that he needed camel's milk. Everybody was surprised to hear this but could not say anything.
یک بار کسی در کاخ امپراتور زخمی شده بود. وایدیه سلطنتی را صدا زدند و او پیشنهاد کرد که اگر شیر شتر بر زخم بمالند به زودی درمان می شود. امپراتور در دربار خود اعلام کرد که به شیر شتر نیاز دارد. همه از شنیدن این حرف تعجب کردند اما نتوانستند چیزی بگویند.
A couple of days passed but nobody could find camel's milk. So Birbal was assigned this work. Birbal tried his best to explain to the Emperor that there is no such thing like camel's milk, but he said - "When Raaj Vaidya has asked for it, it must exist. Bring it from anywhere." Birbal got very upset. He went home and thought how to tell the Emperor that there is no such thing like camel's milk.
چند روز گذشت اما کسی شیر شتر را پیدا نکرد. بنابراین این کار به بیربال محول شد. بیربال تمام تلاش خود را کرد تا به امپراتور توضیح دهد که چیزی مانند شیر شتر وجود ندارد، اما او گفت - "وقتی رااج وایدیا آن را درخواست کرد، باید وجود داشته باشد. آن را از هر کجا بیاورید." بیربال خیلی ناراحت شد. او به خانه رفت و فکر کرد که چگونه به امپراطور بگوید که چیزی مانند شیر شتر وجود ندارد.
Thinking this a couple of days passed and Birbal did not go to the court also. Akbar got worried what has happened to Birbal? He sent somebody to his house to see why he did not come the court. When he went there, he met his daughter washing Birbal's clothes just outside the house. She greeted the servant. The servant asked her - "What happened Birbal has not come to the court?" The daughter replied - "Last night Birbal had a child." The servant could not digest this statement but he came back and told this to the Emperor. The Emperor also could not understand this, so he himself decided to to his house and find out the truth.
به این فکر کردم که چند روز گذشت و بیربال هم به دادگاه نرفت. اکبر نگران شد چه بلایی سر بیربال آمده است؟ یک نفر را به خانه اش فرستاد تا ببیند چرا به دادگاه نیامده است. وقتی به آنجا رفت، دخترش را در حال شستن لباس های بیربال بیرون از خانه دید. به خدمتکار سلام کرد. خادم از او پرسید - چه شده که بیربال به دادگاه نیامده است؟ دختر جواب داد: دیشب بیربال صاحب فرزند شد. خادم نتوانست این گفته را هضم کند اما برگشت و این را به امپراتور گفت. امپراتور نیز نتوانست این را بفهمد، بنابراین خود تصمیم گرفت به خانه او برود و حقیقت را دریابد.
Seeing the Emperor coming Birbal greeted him. The Emperor asked him - "Birbal, What is this? Can a man give birth to child?"
بیربال با دیدن امپراطور که آمد به او سلام کرد. امپراتور از او پرسید: "بیربال، این چیست؟ آیا مرد می تواند بچه به دنیا بیاورد؟"
Birbal politely replied - "Huzoor, When a camel can have milk, why can't a man give birth to a child?"
بیربال مؤدبانه پاسخ داد: حضور، وقتی شتر می تواند شیر بخورد، چرا مرد نمی تواند بچه به دنیا بیاورد؟
The Emperor understood that he was caught unaware. He returned to his palace and cancelled his orders.
امپراتور متوجه شد که او غافلگیر شده است. او به کاخ خود بازگشت و دستورات خود را لغو کرد.