Birbal Imagination>
تخیل بیربال
Birbal Imagination
تخیل بیربال
Birbal Imagination
تخیل بیربال
Once Akbar told Birbal 'Birbal, make me a painting. Use imagination in it.
یک بار اکبر به بیربال گفت: بیربال برای من یک نقاشی درست کن. از تخیل در آن استفاده کنید.
To which the reply was 'But hoozoor, I am a minister, how can I possibly paint?’
که پاسخ این بود "اما حوضور، من وزیر هستم، چگونه می توانم نقاشی کنم؟"
The king was angry and said 'If I don’t get a good painting by one week then you shall be hanged!’
پادشاه عصبانی شد و گفت: "اگر تا یک هفته یک تابلوی نقاشی خوب به دستم نیاید، تو را به دار آویختند!"
The clever Birbal had an idea.
بیربال باهوش ایده ای داشت.
After one week, he went to the court and with him he carried a covered frame.
پس از یک هفته به دادگاه رفت و با خود یک قاب پوشیده حمل کرد.
Akbar was happy to see that Birbal had obeyed him, until he opened the cover. The courtiers rushed to see what was wrong. What they saw made them feel very happy.
اکبر از اینکه دید بیربال از او اطاعت کرده است خوشحال شد تا اینکه جلد را باز کرد. درباریان شتافتند تا ببینند چه خبر است. چیزی که دیدند باعث شد خیلی خوشحال شوند.
At last, they would not see Birbal in court! The painting was nothing but ground and sky. There were a few specs of green on the ground.
بالاخره بیربال را در دادگاه نمی بینند! نقاشی چیزی جز زمین و آسمان نبود. چند مشخصات رنگ سبز روی زمین بود.
The Emperor, angrily, told Birbal 'what is this?' To which the reply was 'A cow eating grass hoozoor!’
امپراتور با عصبانیت به بیربال گفت این چیست؟ که پاسخ این بود "گاوی در حال خوردن علف هوذور!"
Akbar said 'where is the cow and grass?' and Birbal told 'I used my imagination. The cow ate the grass and returned to its shed!'
اکبر گفت گاو و علف کجاست؟ و بیربال گفت: «من از تخیلم استفاده کردم. گاو علف ها را خورد و به آلونک خود بازگشت!
Akbar started laughing hearing that. As Birbal again pulled a fast on him. He rewarded him for using his intelligence.
اکبر با شنیدن این حرف شروع به خندیدن کرد. همانطور که بیربال دوباره او را روزه گرفت. به خاطر استفاده از هوشش به او پاداش داد.