Birbal Shortens Road

بیربال جاده را کوتاه می کند

Birbal Shortens Road

بیربال جاده را کوتاه می کند

Birbal Shortens Road

بیربال جاده را کوتاه می کند

Once the Emperor Akbar was traveling to a distant place along with some of his courtiers. It was a hot day and the Emperor was tired of his journey. He asked querulously - "Can't any shorten this road for me?" Birbal said - "Yes, I can." The other courtiers looked at one another perplexed. All of then knew that there was no other path through the hilly terrain. The road on which they were traveling, was the only one that could take them to destination. So they were surprised to hear Birbal that he could shorten the road.

روزی امپراتور اکبر همراه با عده ای از درباریان خود به مکانی دور سفر می کرد. روز گرمی بود و امپراطور از سفر خود خسته شده بود. او با تعجب پرسید: آیا هیچ‌کس نمی‌تواند این راه را برای من کوتاه کند؟ بیربال گفت - بله، می توانم. سایر درباریان با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. همه از آن زمان می دانستند که هیچ مسیر دیگری از میان زمین تپه ای وجود ندارد. جاده ای که آنها در آن حرکت می کردند، تنها راهی بود که می توانست آنها را به مقصد برساند. بنابراین از شنیدن بیربال که می تواند راه را کوتاه کند شگفت زده شدند.

The Emperor said - "You can shorten the road? Well, do it." Birbal said - "I will." And he started - "Listen to to this story I will tell you now." And riding beside the Emperor's palanquin, he started telling him a long story that held Akbar and all others listening to it attentively and spellbound. They had arrived at their destination before they could think anything else.

امپراطور گفت - "شما می توانید جاده را کوتاه کنید؟ خوب، این کار را انجام دهید." بیربال گفت - من خواهم کرد. و شروع کرد - به این داستان گوش کن که الان بهت میگم. و سوار بر تخت شاهنشاه، شروع به گفتن داستانی طولانی کرد که اکبر و دیگران را با دقت و طلسم به آن گوش می دادند. آنها قبل از اینکه به چیز دیگری فکر کنند به مقصد رسیده بودند.

Exclaimed Akbar - "Oh, we have reached, Birbal. So soon?" Birbal grinned - "Well, That is what you wanted - the road to be shortened."

اکبر فریاد زد - اوه رسیدیم بیربال به این زودی؟ بیربال پوزخندی زد - خب، این چیزی است که تو می خواستی - راه کوتاه شود.