Birbal The Wise Man>
بیربال مرد خردمند
Birbal The Wise Man
بیربال مرد خردمند
Birbal The Wise Man
بیربال مرد خردمند
In the town of Agra there lived a rich businessman. But he was also quite a miser. Various people used to flock outside his house everyday hoping for some kind of generosity, but they always had to return home disappointed. He used to ward them off with false promises and then never live up to his word.
در شهر آگرا یک تاجر ثروتمند زندگی می کرد. اما او همچنین بسیار خسیس بود. افراد مختلفی هر روز به امید نوعی سخاوت بیرون از خانه او جمع می شدند، اما همیشه ناامید به خانه برمی گشتند. او با وعده های دروغ آنها را دفع می کرد و هرگز به قول خود عمل نمی کرد.
Then one day, a poet named Raidas arrived at his house and said that he wanted to read out his poems to the rich man. As the rich man was very fond of poetry, he welcomed him in with open arms.
سپس یک روز شاعری به نام رائداس به خانه او رسید و گفت که می خواهم شعرهایش را برای مرد ثروتمند بخوانم. از آنجا که مرد ثروتمند به شعر علاقه زیادی داشت، با آغوش باز از او استقبال کرد.
Raidas started to recite all his poems one by one. The rich man was very pleased and especially so when he heard the poem that Raidas had written on him, because he had been compared with ‘Kubera’, the god of wealth. In those days it was a custom for rich men and kings to show their appreciation through a reward or a gift, as that was the only means of earning that a poor poet possessed. So the rich man promised Raidas some gifts and asked him to come and collect them the next day. Raidas was pleased.
رائداس شروع کرد به خواندن تمام شعرهایش یکی یکی. مرد ثروتمند بسیار خوشحال شد و به خصوص وقتی شعری را که رایداس بر او سروده بود شنید، زیرا او را با «کوبرا» خدای ثروت مقایسه کرده بودند. در آن روزگار این رسم بود که مردان ثروتمند و پادشاهان قدردانی خود را از طریق یک جایزه یا هدیه نشان می دادند، زیرا این تنها وسیله ای بود که یک شاعر فقیر از آن برخوردار بود. پس مرد ثروتمند به رائداس وعده هدایایی داد و از او خواست که روز بعد بیاید و آنها را جمع کند. رایداس خوشحال شد.
The next morning when he arrived at the house, the rich man pretended that he had never laid eyes on him before. When Raidas reminded him of his promise, he said that although Raidas was a good poet he understood very little of human nature. And that if rich businessman truly wanted to reward him, he would have done so the very same night. Raidas had been offered a reward not because he was really pleased or impressed, but to simply encourage him.
صبح روز بعد وقتی به خانه رسید، مرد ثروتمند وانمود کرد که قبلاً هرگز به او چشم نزده است. وقتی رائداس قول خود را به او یادآوری کرد، گفت که اگرچه رایداس شاعر خوبی بود، اما کمی از ماهیت انسان درک کرد. و اینکه اگر تاجر ثروتمند واقعاً می خواست به او پاداش دهد، همان شب این کار را می کرد. به رایداس جایزه پیشنهاد شده بود نه به این دلیل که واقعاً راضی یا تحت تأثیر قرار گرفته بود، بلکه صرفاً برای تشویق او بود.
Raidas was extremely upset, but as there was nothing that he could do, he quietly left the house. On his way home he saw Birbal riding a horse. So he stopped him and asked for his help after narrating the whole incident. Birbal took him to his own house in order to come up with a plan. After giving it some thought he asked Raidas to go to a friend’s house with five gold coins and request the friend to plan a dinner on the coming full moon night, where the rich man would also be invited. Birbal then asked Raidas to relax and leave the rest to him.
رایداس بسیار ناراحت بود، اما چون کاری از دستش بر نمی آمد، بی سر و صدا خانه را ترک کرد. در راه خانه بیربال را دید که سوار بر اسب بود. پس جلوی او را گرفت و پس از نقل تمام ماجرا از او کمک خواست. بیربال او را به خانه خودش برد تا نقشه ای بیاورد. پس از فکر کردن، از رایداس خواست تا با پنج سکه طلا به خانه یکی از دوستانش برود و از دوستش بخواهد که شامی را در شب ماه کامل که در راه است برنامه ریزی کند، جایی که مرد ثروتمند نیز دعوت شود. بیربال سپس از رایداس خواست که آرام شود و بقیه را به او بسپارد.
Raidas had one trustworthy friend whose name was Mayadas. So he went up to him and told him the plan.. The next day, Mayadas went to the rich man’s house and invited him for dinner. The dinner has been planned for the coming full moon night. He said that he intended to serve his guests in vessels of gold, which the guests would get to take home after the meal. The rich man was thrilled to hear this and jumped at the offer.
رایداس یک دوست قابل اعتماد داشت که نامش مایاداس بود. پس نزد او رفت و نقشه را به او گفت. روز بعد مایاداس به خانه مرد ثروتمند رفت و او را برای شام دعوت کرد. شام برای شب ماه کامل آینده برنامه ریزی شده است. او گفت که قصد دارد از میهمانان خود در ظروف طلایی پذیرایی کند که میهمانان پس از صرف غذا به خانه ببرند. مرد ثروتمند از شنیدن این موضوع به وجد آمد و از این پیشنهاد استقبال کرد.
After sunset on the full moon night, the rich man arrived at Mayadas’ house and was surprised to see no other guests there but Raidas. Anyhow, they welcomed him in and started a polite conversation. The rich man had come on an empty stomach and so was getting hungrier by the minute. Raidas and Mayadas were quite full as they had eaten just before the rich man’s arrival.
پس از غروب آفتاب در شب ماه کامل، مرد ثروتمند به خانه مایاداس رسید و از اینکه مهمان دیگری جز رایداس در آنجا ندید، شگفت زده شد. به هر حال از او استقبال کردند و صحبتی مودبانه آغاز کردند. مرد ثروتمند با شکم خالی آمده بود و لحظه به لحظه گرسنه تر می شد. رایداس و مایاداس کاملاً سیر شده بودند زیرا درست قبل از آمدن مرد ثروتمند غذا خورده بودند.
Finally at midnight the rich man could bear his hunger no longer and asked Mayadas to serve the food. Mayadas sounded extremely surprised when he asked him what food was he talking about. The rich man tried to remind him that he had been invited for dinner. At this point Raidas asked him for proof of the invitation. The rich man had no answer. Then Mayadas told him that he had just invited him to please him and had not really meant it. He then went on to say that even though they did not do anything good for other people they also would never try to hurt another human being. He asked the rich man not to feel bad.
سرانجام در نیمه شب، مرد ثروتمند دیگر نتوانست گرسنگی خود را تحمل کند و از مایاداس خواست که غذا را سرو کند. زمانی که مایاداس از او پرسید در مورد چه غذایی صحبت می کند بسیار متعجب شد. مرد ثروتمند سعی کرد به او یادآوری کند که برای شام دعوت شده است. در این هنگام رایداس از او برای اثبات دعوت درخواست کرد. مرد ثروتمند جوابی نداشت. سپس مایاداس به او گفت که فقط از او دعوت کرده تا او را راضی کند و واقعاً این منظور را نداشته است. او سپس ادامه داد که اگرچه آنها هیچ کار خوبی برای دیگران انجام نداده اند، اما هرگز سعی نمی کنند به انسان دیگری صدمه بزنند. او از مرد ثروتمند خواست که احساس بدی نداشته باشد.
At that point Birbal walked into the room and reminded the rich man of the same treatment that he had himself meted out to Raidas. The rich man realised his mistake and begged for forgiveness. He said that Raidas was a good poet and had not asked him for any reward. He himself had promised to give him some gifts and then cheated him out of them. To make up for his mistake he took out the necklace that he was wearing and gifted it to Raidas. Then they all sat down to eat a happy meal.
در آن لحظه بیربال وارد اتاق شد و همان رفتاری را که خودش با رایداس داشت به مرد ثروتمند یادآوری کرد. مرد ثروتمند به اشتباه خود پی برد و از او طلب بخشش کرد. او گفت رائداس شاعر خوبی است و از او پاداشی نخواسته است. خودش قول داده بود که هدایایی به او بدهد و بعد او را فریب داد. برای جبران اشتباهش گردنبندی را که به دست داشت بیرون آورد و به رایداس هدیه داد. سپس همه نشستند تا یک غذای شاد بخورند.
Raidas was all praise for Birbal and thanked him profusely. Emperor Akbar also invited him to his court and honoured him, all thanks to Birbal.
رایداس همه از بیربال ستایش می کرد و از او بسیار تشکر می کرد. امپراتور اکبر نیز او را به دربار خود دعوت کرد و به لطف بیربال او را گرامی داشت.
Birbal really was a wise man.
بیربال واقعاً مرد خردمندی بود.