Birbals Khichri

بیربالس خیچری

Birbals Khichri

بیربالس خیچری

Birbals Khichri

بیربالس خیچری

On a cold winter day Akbar and Birbal took a walk along the lake. A thought came to Birbal that a man would do anything for money. He expressed his feelings to Akbar. Akbar then put his finger into the lake and immediately removed it because he shivered with cold. Akbar said “I don’t think a man would spend an entire night in the cold water of this lake for money.” Birbal replied “I am sure I can find such a person.” Akbar then challenged Birbal into finding such a person and said that he would reward the person with a thousand gold coins.

در یک روز سرد زمستانی اکبر و بیربال در کنار دریاچه قدم زدند. فکری به ذهن بیربال رسید که مردی برای پول هر کاری می کند. به اکبر ابراز احساسات کرد. سپس اکبر انگشت خود را در دریاچه فرو برد و به دلیل اینکه از سرما می لرزید بلافاصله آن را برداشت. اکبر گفت: فکر نمی‌کنم یک مرد برای پول یک شب تمام را در آب سرد این دریاچه بگذراند. بیربال پاسخ داد: "من مطمئن هستم که می توانم چنین شخصی را پیدا کنم." سپس اکبر بیربال را برای یافتن چنین شخصی به چالش کشید و گفت که به آن شخص هزار سکه طلا پاداش خواهد داد.

Birbal searched far and wide until he found a poor man who was desperate enough to accept the challenge. The poor man entered the lake and Akbar had guards posted near him to make sure that he really did as promised. The next morning the guards took the poor man to Akbar. Akbar asked the poor man if he had indeed spent the night in the lake. The poor man replied that he had. Akbar then asked the poor man how he managed to spend the night in the lake.

بیربال خیلی دور جستجو کرد تا اینکه مرد فقیری را پیدا کرد که به اندازه کافی ناامید بود که این چالش را بپذیرد. مرد فقیر وارد دریاچه شد و اکبر نگهبانانی در نزدیکی او قرار داد تا مطمئن شوند که او واقعاً به قول خود عمل کرده است. صبح روز بعد نگهبانان فقیر را نزد اکبر بردند. اکبر از مرد فقیر پرسید آیا واقعاً شب را در دریاچه گذرانده است؟ بیچاره پاسخ داد که دارد. سپس اکبر از مرد فقیر پرسید که چگونه توانستی شب را در دریاچه سپری کنی؟

The poor man replied that there was a street lamp near by and he kept his attention affixed on the lamp and away from the cold. Akbar then said that there would be no reward as the poor man had survived the night in the lake by the warmth of the street lamp. The poor man went to Birbal for help.

مرد فقیر پاسخ داد که یک چراغ خیابان در نزدیکی وجود دارد و او توجه خود را به چراغ و به دور از سرما نگه داشت. اکبر سپس گفت که هیچ ثوابی وجود ندارد، زیرا مرد فقیر شب را در دریاچه با گرمای چراغ خیابان زنده مانده است. بیچاره برای کمک نزد بیربال رفت.

The next day, Birbal did not go to court. The king wondering where he was, sent a messenger to his home. The messenger came back saying that Birbal would come once his Khichri(Rice) was cooked. The king waited hours but Birbal did not come. Finally the king decided to go to Birbal’s house and see what he was up to.

روز بعد بیربال به دادگاه نرفت. پادشاه با تعجب که کجاست، قاصدی را به خانه اش فرستاد. قاصد برگشت و گفت بیربال پس از پختن خیچری (برنج) او می آید. شاه ساعت ها صبر کرد اما بیربال نیامد. سرانجام پادشاه تصمیم گرفت به خانه بیربال برود و ببیند او چه کار می کند.

He found Birbal sitting on the floor near some burning twigs and a bowl filled with Khichri(Rice) hanging five feet above the fire. The king and his attendants couldn’t help but laugh.

او بیربال را دید که روی زمین در نزدیکی چند شاخه در حال سوختن نشسته و یک کاسه پر از خیچری (برنج) که پنج فوت بالاتر از آتش آویزان شده بود. پادشاه و ملازمانش نتوانستند از خنده خودداری کنند.

Akbar then said to Birbal “How can the Khichri(Rice) be cooked if it so far away from the fire?”

سپس اکبر به بیربال گفت: اگر خیچری (برنج) اینقدر دور از آتش باشد، چگونه پخته می شود؟

Birbal answered “The same way the poor man received heat from a street lamp that was more than a furlong away.”

بیربال پاسخ داد: «به همان روشی که مرد فقیر از چراغ خیابانی که بیش از یک فریم دورتر بود، گرما دریافت کرد.»

The King understood his mistake and gave the poor man his reward.

پادشاه اشتباه خود را درک کرد و به مرد فقیر پاداش داد.