Boots & His Brothers>
چکمه ها و برادرانش
Boots & His Brothers
چکمه ها و برادرانش
Boots & His Brothers:
چکمه ها و برادرانش:
Once upon a time there was a man who had three sons called Peter, Paul, and Boots. The father was so poor he didn't even have one penny to rub against the other. So one day he told his sons they must go out into the world, for at home there was nothing to look forward to but starving to death.
روزی روزگاری مردی بود که سه پسر به نامهای پیتر، پل و بوتس داشت. پدر آنقدر فقیر بود که حتی یک سکه برای مالیدن به دیگری نداشت. بنابراین یک روز به پسرانش گفت که باید به دنیا بروند، زیرا در خانه انتظاری جز گرسنگی وجود نداشت.
Now, the land was ruled by a king whose palace stood on top of a high hill. A great oak tree had sprung up against the king's windows, and this oak tree was so wide and so tall that it blocked all the sunlight and so no light could come in through the palace windows. The king declared he would give a fortune to anyone who could chop down the oak, but no one could do it, for as soon as one chip of the oak's trunk flew off, two more grew back in its stead. Also, the King said he would give both money and treasures to whoever could dig a well in his palace-yard. Because the king's palace was on top of a high hill, and because the hill was made of solid rock, no well water could come up through the rock. The king was beside himself that everyone else in his kingdom lived near plenty of fresh well water, and he, of all people, was the only one who had to do without.
اکنون، این سرزمین توسط پادشاهی اداره می شد که قصر او بر بالای تپه ای بلند قرار داشت. درخت بلوط بزرگی در مقابل پنجره های پادشاه سر برآورده بود و این درخت بلوط آنقدر پهن و بلند بود که جلوی نور خورشید را می گرفت و هیچ نوری نمی توانست از پنجره های قصر وارد شود. پادشاه اعلام کرد که به هر کسی که بتواند بلوط را خرد کند ثروتی می بخشد، اما هیچ کس نمی تواند این کار را انجام دهد، زیرا به محض اینکه یک تراشه از تنه بلوط پرید، دو تراشه دیگر به جای آن رشد کردند. همچنین، پادشاه گفت که به هر کسی که بتواند در حیاط قصرش چاه حفر کند، هم پول و هم گنج می دهد. چون کاخ پادشاه بر فراز تپه ای مرتفع بود و چون تپه از سنگ جامد ساخته شده بود، هیچ آب چاهی از میان صخره بالا نمی آمد. پادشاه غیر از خودش بود و همه افراد دیگر در پادشاهی او در نزدیکی آب چاه شیرین فراوان زندگی می کردند، و او، از بین همه مردم، تنها کسی بود که مجبور به انجام آن بود.
The King set his heart on having these two things done, so he had it announced far and wide that whoever could fell the big oak in the king's courtyard and dig a well, should have half the kingdom. Well! as you can imagine there was many a man who came to try his luck; but all the chopping and hacking, and all the digging came to naught. The oak tree only got wider and taller at every stroke, and the bedrock didn't get any softer for well water to come through, either.
پادشاه دلش را بر انجام این دو کار گذاشت، پس از همه جا اعلام کرد که هر که بتواند بلوط بزرگی را در صحن پادشاه بیاندازد و چاهی حفر کند، باید نصف پادشاهی را در اختیار داشته باشد. خب! همانطور که می توانید تصور کنید افراد زیادی بودند که آمدند تا شانس خود را امتحان کنند. اما تمام خرد کردن و هک کردن، و همه حفاری ها بی نتیجه ماند. درخت بلوط با هر ضربه ای پهن تر و بلندتر می شد و سنگ بستر نیز برای عبور آب چاه نرم تر نمی شد.
So one day the three brothers decided to set off and try, too. The father was delighted, for even if they didn't get half the kingdom it might happen they might find a place somewhere with a good master, and that was surely more than what he could provide for them at home. So Peter, Paul and Boots said good-bye to their father and set off.
بنابراین یک روز سه برادر تصمیم گرفتند به راه افتاده و تلاش کنند. پدر خوشحال شد، زیرا حتی اگر نیمی از پادشاهی را به دست نیاورند، ممکن است این اتفاق بیفتد که ممکن است جایی با یک استاد خوب پیدا کنند، و این مطمئناً بیشتر از چیزی بود که او می توانست در خانه برای آنها فراهم کند. بنابراین پیتر، پل و بوتس با پدرشان خداحافظی کردند و به راه افتادند.
They hadn't gone far before they came to a forest of fir trees. Along one side of the woods rose a steep hillside. As they walked, they heard something chopping and hacking away on the hillside among the trees.
هنوز راه زیادی نرفته بودند که به جنگلی از درختان صنوبر رسیدند. در امتداد یک طرف جنگل، یک تپه شیب دار بالا رفته بود. همانطور که آنها راه می رفتند، شنیدند که چیزی در دامنه تپه در میان درختان خرد می شود.
"I wonder what it is that's chopping away up yonder?" said Boots.
"من تعجب می کنم که چه چیزی است که در آنجا از بین می رود؟" گفت چکمه.
"Since when is it so unusual for a woodcutter to chop away up on a hillside?" said Peter and Paul together.
"از چه زمانی برای یک هیزم شکن اینقدر غیرمعمول است که در دامنه تپه بریده شود؟" پیتر و پل با هم گفتند.
"This sound is different," said Boots. "I'd like to find out what it is."
بوتز گفت: این صدا متفاوت است. "من می خواهم بدانم چیست."
"You think you're so clever," laughed his brothers, but Boots didn't care what they said. He climbed the steep hillside towards where the noise came, and when he reached the place, what do you think he saw? Why, an axe that stood there hacking and chopping, all by itself, at the trunk of a fir tree.
برادرانش خندیدند: "فکر می کنی خیلی باهوشی." او از دامنه تپه به سمت جایی که سر و صدا می آمد بالا رفت و وقتی به محل رسید، فکر می کنید چه چیزی دید؟ چرا، یک تبر که آنجا ایستاده بود و به تنهایی تنه یک درخت صنوبر را هک می کرد و می خرد.
"Good day!" said Boots. "So you stand here all alone and chop, do you?"
"روز بخیر!" گفت چکمه. "پس تو اینجا تنها می ایستی و ریز ریز می کنی، نه؟"
"Yes; here I've stood and chopped and hacked a long long time, waiting for you," said the Axe.
تبر گفت: "بله، اینجا ایستاده ام و مدت زیادی هک کرده ام و منتظر تو هستم."
"Well, here I am at last," said Boots. He took the axe and tucked it under his belt. Then he hurried on to catch up with his brothers.
بوتز گفت: "خب، بالاخره من اینجا هستم." تبر را گرفت و زیر کمربندش کرد. سپس با عجله رفت تا به برادرانش برسد.
When they had gone on a bit farther, they traveled beneath a steep rocky overhang. Up above the overhang they heard a noise that sounded like digging.
وقتی کمی دورتر رفتند، زیر یک برآمدگی سنگی شیب دار رفتند. در بالای برآمدگی صدایی شنیدند که شبیه حفاری بود.
"I wonder now," said Boots, "what it is that would be digging and shoveling up yonder at the top of the rock."
بوتز گفت: «الان تعجب میکنم، چه چیزی میتواند در بالای صخره حفاری و بیل کند».
"There you go again, with your idiotic wondering," laughed Peter and Paul again, "as if you never heard a woodpecker before."
پیتر و پل دوباره خندیدند: "با تعجب احمقانه خود دوباره به آنجا بروید، انگار که قبلاً صدای دارکوب را نشنیده اید."
"This one sounds different," said Boots. "I think I'll go see what it is for myself."
بوتز گفت: "صدای این یکی متفاوت است." "فکر می کنم برم ببینم برای خودم چیه."
And so off he set to climb the rock, while the others laughed and made fun of him. But he didn't let that bother him. Up he climbed, and when he got near the top, what do you think he saw? Why, a shovel that stood there digging all by itself.
و به همین ترتیب او شروع به بالا رفتن از صخره کرد، در حالی که دیگران می خندیدند و او را مسخره می کردند. اما او اجازه نداد که او را اذیت کند. او بالا رفت، و وقتی به قله نزدیک شد، فکر می کنید چه چیزی را دید؟ چرا، یک بیل که آنجا ایستاده بود و به تنهایی می کند.
"Good day!" said Boots. "So you stand here all alone, and dig and shovel!"
"روز بخیر!" گفت چکمه. "پس تو اینجا تنها بایستی و حفاری کنی و بیل بزنی!"
"Yes, that's what I do," said the Shovel, "and that's what I've done this many a long day, waiting for you."
بیل گفت: «بله، این کاری است که من انجام میدهم، و این همان کاری است که من در روزهای طولانی انجام دادهام و منتظر تو هستم.»
"Well, here I am," said Boots again. He took the shovel and, slinging it over his shoulder, hurried to catch up with his brothers.
بوتز دوباره گفت: "خب، من اینجا هستم." بیل را گرفت و در حالی که آن را روی شانهاش انداخت، با عجله به برادرانش رسید.
So they went on again a good bit, till they came to a brook. They were all thirsty, the three of them, after their long walk, and so they lay down beside the brook to have a drink.
بنابراین دوباره کمی خوب ادامه دادند تا اینکه به یک نهر رسیدند. هر سه بعد از پیاده روی طولانی، همه تشنه بودند و برای نوشیدن یک نوشیدنی در کنار رودخانه دراز کشیدند.
"I wonder where all this water comes from," said Boots.
بوتز گفت: "من در شگفتم که این همه آب از کجا می آید."
"We wonder if you're right in the head," jeered Peter and Paul in one breath. "If you're not mad already, you'll go mad soon. Where the brook comes from, indeed! The brook's here, that's all that matters. Who cares where it comes from?"
پیتر و پل در یک نفس به تمسخر گفتند: "ما تعجب می کنیم که آیا شما درست در ذهن خود می گویید." "اگر قبلاً دیوانه نیستی، به زودی دیوانه میشوی. نهر از کجا میآید، واقعاً! نهر اینجاست، این همه چیز مهم است. چه کسی اهمیت میدهد که از کجا میآید؟"
"Still, I've a fancy to see where this brook comes from, just the same," said Boots. So away he went.
بوتز گفت: "با این حال، من مشتاقم ببینم این جویبار از کجا می آید، همین طور." بنابراین او رفت.
Following alongside the brook he went, as the laughter from his brothers faded behind him. As he went up and up, the brook got smaller and smaller. At last, farther on, what do you think he saw? Why, a great walnut, and out of that the water trickled.
در حالی که خنده برادرانش پشت سرش محو شد، در کنار جوی آب رفت. همانطور که او بالا و بالا می رفت، نهر کوچکتر و کوچکتر می شد. در نهایت، دورتر، فکر می کنید او چه چیزی را دید؟ چرا، یک گردوی بزرگ، و از آن آب چکید.
"Good-day!" said Boots again. "So you lie here, and trickle and run down all alone?"
"روز بخیر!" دوباره چکمه گفت. "پس تو اینجا دراز می کشی و تنها می چکی و می دوی؟"
"Yes, I do," said the Walnut; "and here have I trickled and run this many a long day, waiting for you."
گردو گفت: بله، دارم. "و اینجا من چند روز طولانی در انتظار تو چکیده ام و دویده ام."
"Well, here I am," said Boots. He plugged the hole with moss, so the water wouldn't run out anymore. Then he stuffed the walnut into his pocket and ran down to catch up to his brothers.
بوتز گفت: "خب، من اینجا هستم." سوراخ را با خزه گرفت تا آب دیگر تمام نشود. سپس گردو را در جیبش فرو کرد و پایین دوید تا به برادرانش برسد.
But his brothers had already gone ahead to the city. As everyone in the kingdom had heard how they might win half the realm if they could only chop down the big oak and dig the king's well, so many had come to try their luck that the oak was now twice as wide and twice as tall as it had been at first, for two chips grew for every one chopped out, as I daresay you remember. So the King had now laid it down as a punishment that if anyone tried and couldn't chop down the oak, he should be sent in disgrace to a faraway island. By the time Boots had reached the city, his two brothers had already tried and failed. They had already climbed on board ship, in disgrace, headed to the faraway island.
اما برادرانش قبلاً به شهر رفته بودند. همانطور که همه در پادشاهی شنیده بودند که اگر فقط می توانستند بلوط بزرگ را خرد کنند و چاه پادشاه را حفر کنند، می توانند نیمی از قلمرو را به دست آورند، بسیاری از آنها آمده بودند تا شانس خود را امتحان کنند که اکنون بلوط دو برابر عرض و دو برابر بلندتر از آن بود. همان طور که به جرأت می گویم شما به خاطر دارید، در ابتدا چنین بود، زیرا به ازای هر خرد شده دو چیپس رشد می کرد. پس پادشاه اکنون به عنوان مجازات مقرر کرده بود که اگر کسی تلاش کرد و نتوانست بلوط را خرد کند، با شرمندگی به جزیره ای دور فرستاده شود. زمانی که بوتس به شهر رسید، دو برادرش قبلاً تلاش کرده بودند و شکست خورده بودند. آنها قبلاً سوار کشتی شده بودند و با شرمندگی به سمت جزیره دور رفتند.
So now it was Boots' turn to try.
بنابراین اکنون نوبت بوتس بود که تلاش کند.
"If you are going to perform as well as your brothers," snapped the King, for he was angry that all the young men had tried and failed, "you might as well save us all the trouble of watching you fail and go directly aboard ship to the island."
پادشاه گفت: «اگر میخواهید مانند برادرانتان خوب عمل کنید، زیرا عصبانی بود که همه مردان جوان تلاش کردهاند و شکست خوردهاند، «شاید ما را از دیدن شکست خود نجات دهید و مستقیماً به کشتی بروید. کشتی به جزیره."
"Well, I'd just like to try first," said Boots, and so he got permission. Then he took the axe out from under his belt.
بوتز گفت: "خب، من فقط می خواهم اول امتحان کنم" و بنابراین او اجازه گرفت. سپس تبر را از زیر کمربند بیرون آورد.
"Chop away!" said he to the axe, and away it chopped, making the chips fly. It wasn't long before down came the oak.
"قطع کن!" او به تبر گفت و آن را خرد کرد و باعث شد چیپس ها پرواز کنند. طولی نکشید که بلوط پایین آمد.
When that was done, Boots reached for the shovel slung over his shoulder.
وقتی این کار تمام شد، چکمهای را که روی شانهاش انداخته بود، دراز کرد.
"Dig away!" said he to the shovel. And so the shovel began to dig and dig till the earth and rock flew out in splinters. Soon he had the well dug out, as you may imagine.
"حفاری کن!" به بیل گفت. و به این ترتیب بیل شروع به کندن و کندن کرد تا جایی که زمین و سنگ به صورت تکه تکه به بیرون پرید. به زودی او چاه را حفر کرد، همانطور که ممکن است تصور کنید.
When he got the well as big and deep as he chose, Boots took out his walnut and laid it in one corner of the well. Then he pulled out the plug of moss.
وقتی چاه را به اندازه دلخواهش بزرگ و عمیق گرفت، بوتس گردویش را بیرون آورد و در گوشه ای از چاه گذاشت. سپس شاخه خزه را بیرون کشید.
"Trickle and run," said Boots. And so the nut trickled and ran, till the water gushed out of the hole in a stream, and in a short time fresh cool well water bubbled as high as a fountain, and the king had all the well water he could ever want.
بوتز گفت: «ترک کن و بدو». و به این ترتیب مهره چکید و دوید، تا اینکه آب از سوراخ جویبار بیرون زد، و در مدت کوتاهی آب تازه و خنک چاه به بلندی یک فواره جوشید و پادشاه تمام آب چاهی را که میتوانست داشت، داشت.
Well, since Boots was the one who chopped down the oak which shaded the king's palace, and since Boots was the one who dug a well in the palace-yard, so Boots was the one who was awarded half the kingdom as the King had promised.
خوب، از آنجایی که بوتز کسی بود که بلوط را که بر کاخ پادشاه سایه انداخته بود خرد کرد، و از آنجایی که چکمه کسی بود که چاهی در حیاط قصر حفر کرد، چکمهها کسی بود که نصف پادشاهی را همانطور که پادشاه وعده داده بود به او اعطا شد. .
Soon after he began his new duties at the palace, Boots talked the king into releasing all the prisoners held captive on the faraway island, since, after all, the tree was chopped down and the well water was flowing. The king reluctantly agreed. His two brothers Peter and Paul were glad to return to the mainland, though in later years they often wondered if they hadn't been better off back on the island, where they didn't have to listen all day long to everyone's saying, "Well, that Boots sure was a clever fellow to wonder about things and go in search of the answers."
به زودی پس از آغاز وظایف جدید خود در قصر، بوتس از پادشاه خواست تا همه زندانیانی را که در جزیره دور اسیر بودند، آزاد کند، زیرا در نهایت، درخت قطع شده بود و آب چاه جاری بود. شاه با اکراه موافقت کرد. دو برادر او پیتر و پل از بازگشت به سرزمین اصلی خوشحال بودند، اگرچه در سالهای بعد اغلب به این فکر میکردند که آیا وضعیت بهتری برای بازگشت به جزیره نداشتند، جایی که مجبور نبودند تمام روز به گفتههای همه گوش دهند: خوب، آن بوتس مطمئناً فرد باهوشی بود که در مورد چیزها تعجب می کرد و به دنبال پاسخ می رفت."