Borrowing a Match>
قرض گرفتن یک مسابقه
Borrowing a Match
قرض گرفتن یک مسابقه
Borrowing a Match:
قرض گرفتن یک مسابقه:
You might think that borrowing a match upon the street is a simple thing. But any man who has ever tried it will assure you that it is not, and will be prepared to swear to the truth of my experience of the other evening.
شاید فکر کنید قرض گرفتن یک کبریت در خیابان کار ساده ای است. اما هر مردی که تا به حال آن را امتحان کرده باشد، به شما اطمینان می دهد که اینطور نیست، و آماده خواهد بود که به حقیقت تجربه عصر دیگر من قسم بخورد.
I was standing on the corner of the street with a cigar that I wanted to light. I had no match. I waited till a decent, ordinary-looking man came along. Then I said:
با سیگاری که می خواستم روشنش کنم گوشه ی خیابان ایستاده بودم. من همتا نداشتم منتظر ماندم تا مردی با ظاهر معمولی آمد. بعد گفتم:
"Excuse me, sir, but could you oblige me with the loan of a match?"
"ببخشید قربان، اما آیا می توانید من را با قرض یک کبریت ملزم کنید؟"
"A match?" he said, "why certainly." Then he unbuttoned his overcoat and put his hand in the pocket of his waistcoat. "I know I have one," he went on, "and I'd almost swear it's in the bottom pocket—or, hold on, though, I guess it may be in the top—just wait till I put these parcels down on the sidewalk."
"یک مسابقه؟" او گفت: "چرا قطعا." بعد دکمه های کتش را باز کرد و دستش را در جیب جلیقه اش گذاشت. او ادامه داد: «میدانم که یکی دارم، و تقریباً قسم میخورم که در جیب پایینی است - یا، دست نگه دارید، حدس میزنم ممکن است در بالا باشد - فقط صبر کنید تا این بستهها را بگذارم. پیاده رو."
"Oh, don't trouble," I said, "it's really of no consequence."
گفتم: "اوه، زحمت نکش، این واقعاً هیچ عواقبی ندارد."
"Oh, it's no trouble, I'll have it in a minute; I know there must be one in here somewhere"—he was digging his fingers into his pockets as he spoke—"but you see this isn't the waistcoat I generally…"
"اوه، مشکلی نیست، یک دقیقه دیگر آن را خواهم داشت، می دانم که باید یکی اینجا باشد" - در حالی که صحبت می کرد انگشتانش را در جیب هایش فرو می کرد - "اما می بینی این جلیقه من نیست. به طور کلی…”
I saw that the man was getting excited about it. "Well, never mind," I protested; "if that isn't the waistcoat that you generally—why, it doesn't matter."
دیدم که آن مرد از این موضوع هیجان زده می شود. اعتراض کردم: «خب، مهم نیست». "اگر به طور کلی جلیقه شما نیست - چرا، مهم نیست."
"Hold on, now, hold on!" the man said, "I've got one of the cursed things in here somewhere. I guess it must be in with my watch. No, it's not there either. Wait till I try my coat. If that confounded tailor only knew enough to make a pocket so that a man could get at it!"
"صبر کن، حالا، دست نگه دار!" مرد گفت: "من یکی از چیزهای نفرین شده را اینجا در جایی دارم. فکر می کنم باید با ساعت من باشد. نه، آنجا هم نیست. صبر کنید تا کتم را امتحان کنم. اگر آن خیاط گیج فقط به اندازه کافی می دانست که یک جیب درست کن تا یک مرد بتواند به آن دست پیدا کند!»
He was getting pretty well worked up now. He had thrown down his walking-stick and was plunging at his pockets with his teeth set. "It's that cursed young boy of mine," he hissed; "this comes of his fooling in my pockets. By Gad! perhaps I won't warm him up when I get home. Say, I'll bet that it's in my hip-pocket. You just hold up the tail of my overcoat a second till I…"
او اکنون کاملاً خوب کار می کرد. چوب دستیاش را انداخته بود و با دندانهایش در جیبهایش فرو میرفت. او خش خش کرد: "این پسر جوان نفرین شده من است." "این ناشی از حماقت او در جیب من است. سوگند به گاد! شاید وقتی به خانه برسم او را گرم نکنم. بگو، شرط می بندم که در جیب من است. شما فقط دم کت من را بالا بگیرید. دوم تا من…"
"No, no," I protested again, "please don't take all this trouble, it really doesn't matter. I'm sure you needn't take off your overcoat, and oh, pray don't throw away your letters and things in the snow like that, and tear out your pockets by the roots! Please, please don't trample over your overcoat and put your feet through the parcels. I do hate to hear you swearing at your little boy, with that peculiar whine in your voice. Don't—please don't tear your clothes so savagely."
دوباره اعتراض کردم: "نه، نه، لطفا این همه زحمت نکش، واقعاً مهم نیست. مطمئنم لازم نیست پالتوتو در بیاری و آه، دعا کن کتت را دور نریزی. نامه ها و چیزهایی مانند آن، و جیب های خود را از ریشه پاره کنید، لطفاً پالتوی خود را زیر پا نگذارید و پاهای خود را بین بسته ها قرار ندهید ناله های عجیب و غریب در صدای شما نیست - لطفا لباس های خود را اینقدر وحشیانه پاره نکنید.
Suddenly the man gave a grunt of exultation, and drew his hand up from inside the lining of his coat.
ناگهان مرد غرغر شادی کرد و دستش را از داخل آستر کتش بیرون آورد.
"I've got it," he cried. "Here you are!" Then he brought it out under the light.
گریه کرد: "دارمش." "اینجا هستی!" سپس آن را زیر نور بیرون آورد.
It was a toothpick.
خلال دندان بود.
Yielding to the impulse of the moment I pushed him under the wheels of a trolley-car, and ran.
تسلیم تکانه لحظه او را زیر چرخ های یک واگن برقی هل دادم و دویدم.