Boy and Girl After Marriage>
پسر و دختر بعد از ازدواج
Boy and Girl After Marriage
پسر و دختر بعد از ازدواج
Boy and Girl After Marriage
پسر و دختر بعد از ازدواج
A boy and girl loved each other very much. One day boy proposed girl.
دختر و پسری همدیگر را خیلی دوست داشتند. یک روز پسر از دختر خواستگاری کرد.
Girl asked, “What am I to you?”
دختر پرسید: من برای تو چیست؟
Boy thought for a moment and then looked into her eyes and said, “You are missing part of my heart.”
پسر کمی فکر کرد و بعد به چشمان او نگاه کرد و گفت: تو بخشی از قلب من را گم کرده ای.
Girl smiled and accepted his proposal. Soon they both got married and lived a happy life for a while. With time young couple began to drift apart because of their busy schedule. Due to daily worries and work their life became difficult.
دختر لبخندی زد و پیشنهاد او را پذیرفت. به زودی هر دو ازدواج کردند و مدتی زندگی شادی داشتند. با گذشت زمان، زوج جوان به دلیل مشغله کاری خود شروع به دور شدن از هم کردند. به دلیل مشغله های روزمره و کار زندگی آنها سخت شده بود.
With each passing day couple started to have quarrels and with this their relation got affected badly with time it became worse.
هر روز که می گذشت یک زن و شوهر شروع به دعوا می کردند و به همین دلیل رابطه آنها بدتر می شد و به مرور زمان بدتر می شد.
One day after fight girl ran out of the house and shouted to her husband, “You don’t love me.”
یک روز بعد از دعوا، دختر از خانه بیرون زد و به شوهرش فریاد زد: "تو من را دوست نداری."
Boy hated her silliness and out of impulse said, “May it was a mistake. You were never the missing part of my life!!”
پسر از حماقت او متنفر بود و از روی انگیزه گفت: "انشاالله اشتباه بود. تو هرگز قسمت گمشده زندگی من نبودی!!"
Suddenly girl turned quiet and she knew spoken words can’t be taken back. With tears in her eyes she went home, pack her things and before leaving him left a note for him.
ناگهان دختر ساکت شد و می دانست که کلمات گفته شده را نمی توان پس گرفت. با چشمانی اشکبار به خانه رفت، وسایلش را جمع کرد و قبل از اینکه او را ترک کند، یادداشتی برایش گذاشت.
Note said, “May be I was never missing part of your life, let me go and search for some who is…. Lets go our separate ways. This way it would be less painful.”
نوت گفت: "شاید من هرگز بخشی از زندگی شما را از دست ندادم، بگذارید بروم و به دنبال کسانی بگردم که ... بیایید راه های جداگانه خود را طی کنیم. به این ترتیب درد کمتری خواهد داشت.»
Five year passed..
پنج سال گذشت..
Boy never married again but he used to keep information about girl somehow. He knew that she had left country and was living her dreams. He used to regret about what happened but never went to girl and tried to patch up. He never wanted to accept the fact that he missed her and still missing her in his life.
پسر دیگر ازدواج نکرد اما به نوعی اطلاعات دختر را حفظ می کرد. او می دانست که او کشور را ترک کرده و رویاهای خود را زندگی می کند. او قبلاً از اتفاقی که افتاده پشیمان می شد اما هرگز سراغ دختری نمی رفت و سعی می کرد وصله کند. او هرگز نمی خواست این واقعیت را بپذیرد که دلش برای او تنگ شده و همچنان در زندگی اش دلتنگ اوست.
One day at the airport while he was going away on business trip he saw her. She was standing alone just few steps away. She saw him and smiled at him gently.
یک روز در فرودگاه در حالی که او برای سفر کاری می رفت او را دید. او تنها چند قدم دورتر ایستاده بود. او را دید و به آرامی به او لبخند زد.
Boy asked, “How are you?”
پسر پرسید: چطوری؟
Girl replied, “I am fine how about you? did you find love of your life?”
دختر جواب داد: من خوبم تو چطور؟ آیا عشق زندگی خود را پیدا کردی؟»
Boy answered, “No..”
پسر جواب داد: نه...
Girl said, “I will be flying in next flight.”
دختر گفت: من در پرواز بعدی پرواز خواهم کرد.
Boy said, “I will be back in 2 week. Give me a call then..”
پسر گفت: «دو هفته دیگر برمیگردم. پس به من زنگ بزن.»
Girl smiled and waved goodbye to him.
دختر لبخندی زد و برای او خداحافظی کرد.
Same evening boy heard of plane crash. Same plane on which girl went. Boy tried to found about her and he got to know that she was dead. Once again like before he felt pain of missing her. he finally knew that she was the missing part that he had broken carelessly and now she was gone forever.
همان شب پسر از سقوط هواپیما شنید. همان هواپیمایی که دختر رفت. پسر سعی کرد در مورد او پیدا کند و او متوجه شد که او مرده است. بار دیگر مثل قبل احساس درد از دست دادن او کرد. بالاخره فهمید که او همان قسمت گمشده ای است که بی خیال شکسته بود و حالا برای همیشه رفته بود.
Moral:
اخلاقی:
Sometimes people say things out of anger but we should not act in impulse and try to think wisely and give time because a moment of anger could result in lifetime of punishment.
گاهی اوقات افراد از روی عصبانیت چیزهایی می گویند، اما ما نباید از روی انگیزه عمل کنیم و سعی کنیم عاقلانه فکر کنیم و وقت بگذاریم، زیرا یک لحظه عصبانیت می تواند منجر به مادام العمر مجازات شود.