Brave

شجاع

00:00
00:00

Brave

شجاع

Brave:

شجاع:

Princess Merida is a beautiful daughter of King Fergus and Queen Elinor, who rule the kingdom of DunBroch in Scotland. She has three brothers, who are triplets. Queen Elinor tries to teach Merida to behave like other princesses but Merida is a free-spirited girl, who enjoys archery.

پرنسس مریدا دختر زیبای پادشاه فرگوس و ملکه الینور است که بر پادشاهی دان بروخ در اسکاتلند حکومت می کنند. او سه برادر دارد که سه قلو هستند. ملکه الینور سعی می کند به مریدا بیاموزد که مانند دیگر شاهزاده خانم ها رفتار کند اما مریدا دختری آزاده است که از تیراندازی با کمان لذت می برد.

One night, while the family is having their supper, the queen announces that three men are visiting soon to compete for a matrimonial alliance with their daughter. Merida is angry and rebels against it. The following day when the suitors arrive they try to impress Merida with their skills at shooting and archery but all of them fail miserably.

یک شب، در حالی که خانواده در حال صرف شام هستند، ملکه اعلام می کند که سه مرد به زودی به دیدارشان می آیند تا برای یک اتحاد زناشویی با دخترشان رقابت کنند. مریدا عصبانی است و علیه آن شورش می کند. روز بعد که خواستگارها می‌رسند، سعی می‌کنند مریدا را با مهارت‌های خود در تیراندازی و تیراندازی تحت تأثیر قرار دهند، اما همه آنها به طرز بدی شکست می‌خورند.

Princess Merida marches into the field and leaves everyone in awe of her skills at archery. Queen Elinor is angry and scolds Merida for her act. But Merida fights with her mother, tears a tapestry of their family, leaves the castle and goes deep into the forest.

پرنسس مریدا وارد میدان می شود و همه را از مهارت های خود در تیراندازی با کمان شگفت زده می کند. ملکه الینور عصبانی است و مریدا را به خاطر عملش سرزنش می کند. اما مریدا با مادرش دعوا می کند، ملیله ای از خانواده آنها را پاره می کند، قلعه را ترک می کند و به اعماق جنگل می رود.

There, Merida discovers an old witch in a cottage. She asks the witch to change her mother’s mindset. The old witch gives a spell cake to Merida, which is to be fed to the queen.

مریدا در آنجا یک جادوگر پیر را در یک کلبه کشف می کند. او از جادوگر می خواهد که طرز فکر مادرش را تغییر دهد. جادوگر پیر یک کیک طلسم به مریدا می دهد که قرار است به ملکه بخورد.

Merida gives it to her mother, and when the queen takes a bite of the cake, she falls sick and turns into a bear. Merida’s brothers, who too take a bite from the cake, turn into bears.

مریدا آن را به مادرش می دهد و وقتی ملکه کیک را گاز می گیرد، بیمار می شود و تبدیل به خرس می شود. برادران مریدا که آنها هم از کیک لقمه می گیرند، تبدیل به خرس می شوند.

Worried Merida tries to help her mother and she rushes to the old witch’s cottage. She does not find her but reads a message on the wall of the cottage, “Fate be changed, look inside, mend the bond torn by pride.”

مریدا نگران سعی می کند به مادرش کمک کند و با عجله به سمت کلبه جادوگر پیر می رود. او را پیدا نمی کند اما روی دیوار کلبه پیامی می خواند: «سرنوشت عوض شود، به درون نگاه کن، پیوندی را که از غرور پاره شده است، ترمیم کن.»

Merida figures out the hidden meaning behind the message on the wall. She hops on to her horse, goes to the palace, and sews the tapestry that she tore.

مریدا معنای پنهان پشت پیام روی دیوار را کشف می کند. او سوار اسبش می شود، به قصر می رود و ملیله ای را که پاره کرده بود می دوزد.

She places the tapestry, which is now mended, on her mother and the three little brothers. “I want you back, Mum,” Merida cries. “I love you.”

او ملیله را که اکنون تعمیر شده است، روی مادرش و سه برادر کوچکش می‌گذارد. مریدا گریه می‌کند: «می‌خواهم برگردی، مامان». "دوستت دارم."

Queen Elinor and her sons turn into humans again, King Fergus is happy to have his family back. The happy family returns to the castle and Merida is granted all the freedom she desires.

ملکه الینور و پسرانش دوباره به انسان تبدیل می شوند، پادشاه فرگوس از بازگشت خانواده اش خوشحال است. خانواده شاد به قلعه باز می گردند و مریدا تمام آزادی را که می خواهد دریافت می کند.