Brother’s Love

عشق برادر

Brother’s Love

عشق برادر

Brother’s Love

عشق برادر

In hospital, there was little girl who was suffering from a very rare and serious disease. She had little brother who was just 5 years old.

در بیمارستان، دختر کوچکی بود که از یک بیماری بسیار نادر و جدی رنج می برد. او یک برادر کوچک داشت که فقط 5 سال داشت.

Her brother himself was suffering from same disease and miraculously he survived and had developed antibodies to combat that illness.

خود برادرش نیز از همین بیماری رنج می برد و به طرز معجزه آسایی زنده ماند و برای مبارزه با آن بیماری آنتی بادی تولید کرد.

Doctors found that girls only chance of recovery is blood transfusion from her 5 years old brother.

پزشکان دریافتند که تنها شانس بهبودی دختران، انتقال خون از برادر 5 ساله اوست.

Doctors knew it will be a long process and boy had to go through medical process for transfusion so they decided to ask him first and make him comfortable before going ahead with transfusion.

پزشکان می دانستند که این یک پروسه طولانی خواهد بود و پسر باید مراحل پزشکی را برای انتقال خون طی کند، بنابراین تصمیم گرفتند ابتدا از او بپرسند و قبل از ادامه انتقال خون راحت او را راحت کنند.

So a doctor went to little kid and asked him, “If you give your blood to your sister then she will be healthy again. Are you willing to give your blood to your sister??”

پس دکتری نزد بچه کوچولو رفت و از او پرسید: «اگر خونت را به خواهرت بدهی، دوباره سالم خواهد شد. حاضری خونت را به خواهرت بدهی؟"

Kid hesitated for a while and then said, “Yes, I will do it. If it will save her..”

بچه مدتی تردید کرد و سپس گفت: «بله، این کار را خواهم کرد. اگر او را نجات دهد.»

After the transfusion process started, boy was lying next to her sister’s bed smiling. slowly his smile faded and he looked up to doctor and asked in trembling voice, “Will i die right away??”

پس از شروع فرآیند انتقال خون، پسری در کنار تخت خواهرش دراز کشیده بود و لبخند می زد. به آرامی لبخندش محو شد و به دکتر نگاه کرد و با صدایی لرزان پرسید: "آیا من فورا میمیرم؟"

Boy misunderstood doctors when they asked him about giving blood to his sister.

پسر وقتی از پزشکان درباره خون دادن به خواهرش پرسیدند، متوجه اشتباه شد.

Doctor looked at innocent boy and thought to himself, “Boy thought that he had to give all the blood to her sister and after that he will die and yet he agreed to give blood to her and gave up his life for her.”

دکتر به پسر بیگناه نگاه کرد و با خود فکر کرد: پسر فکر کرد که باید تمام خون را به خواهرش بدهد و بعد از آن خواهد مرد و با این حال حاضر شد به او خون بدهد و جانش را برای او داد.

Doctor went to boy and cleared what he had misunderstood.

دکتر نزد پسر رفت و آنچه را که او اشتباه فهمیده بود برطرف کرد.