Bruce and the Spider>
بروس و عنکبوت
Bruce and the Spider
بروس و عنکبوت
Bruce and the Spider:
بروس و عنکبوت:
There was once a king of Scotland whose name was Robert Bruce. He had need to be both brave and wise, for the times in which he lived were wild and rude. The King of England was at war with him, and had led a great army into Scotland to drive him out of the land.
زمانی پادشاه اسکاتلند بود که نامش رابرت بروس بود. او باید هم شجاع و هم عاقل باشد، زیرا دورانی که در آن زندگی میکرد وحشی و گستاخ بود. پادشاه انگلستان با او در جنگ بود و ارتش بزرگی را به اسکاتلند هدایت کرده بود تا او را از این سرزمین بیرون کند.
Battle after battle had been fought. Six times had Bruce led his brave little army against his foes; and six times had his men been beaten, and driven into flight. At last his army was scattered, and he was forced to hide himself in the woods and in lonely places among the mountains.
نبرد به نبرد شده بود. بروس شش بار ارتش کوچک شجاع خود را بر ضد دشمنانش رهبری کرد. و شش بار مردانش کتک خوردند و فرار کردند. سرانجام ارتش او پراکنده شد و او مجبور شد خود را در جنگل ها و در مکان های خلوت در میان کوه ها پنهان کند.
One rainy day, Bruce lay on the ground under a rude shed, listening to the patter of the drops on the roof above him. He was tired and sick at heart, and ready to give up all hope. It seemed to him that there was no use for him to try to do anything more.
یک روز بارانی، بروس زیر یک آلونک بیرحم روی زمین دراز کشیده بود و به صدای قطرات روی پشت بام بالای سرش گوش میداد. دلش خسته و مریض بود و آماده بود همه امیدش را از دست بدهد. به نظرش می رسید که دیگر هیچ فایده ای ندارد.
As he lay thinking, he saw a spider over his head, making ready to weave her web. He watched her as she toiled slowly and with great care. Six times she tried to throw her frail thread from one beam to another, and six times it fell short.
همانطور که دراز کشیده بود و فکر می کرد، عنکبوت را بالای سرش دید که آماده می شد تا تار خود را ببافد. او را در حالی که آهسته و با احتیاط زیاد زحمت می کشید تماشا کرد. شش بار سعی کرد نخ ضعیف خود را از تیری به تیر دیگر پرتاب کند و شش بار کوتاه آمد.
"Poor thing!" said Bruce: "you, too, know what it is to fail."
"بیچاره!" بروس گفت: "شما هم می دانید که شکست چیست."
But the spider did not lose hope with the sixth failure. With still more care, she made ready to try for the seventh time. Bruce almost forgot his own troubles as he watched her swing herself out upon the slender line. Would she fail again? No! The thread was carried safely to the beam, and fastened there.
اما عنکبوت با ناکامی ششم امید خود را از دست نداد. با دقت بیشتر، او آماده شد تا برای هفتمین بار تلاش کند. بروس تقریباً مشکلات خود را فراموش کرد زیرا او را تماشا می کرد که خودش را روی خط باریک تاب می داد. آیا او دوباره شکست خواهد خورد؟ نه! نخ با خیال راحت به تیر کشیده شد و در آنجا محکم شد.
"I, too, will try a seventh time!" cried Bruce.
"من هم برای بار هفتم تلاش خواهم کرد!" بروس گریه کرد.
He arose and called his men together. He told them of his plans, and sent them out with mes-sa-ges of cheer to his disheartened people. Soon there was an army of brave Scotch-men around him. Another battle was fought, and the King of England was glad to go back into his own country.
او برخاست و افراد خود را جمع کرد. او از برنامه های خود به آنها گفت و آنها را با پیام های شادی برای مردم ناامید خود فرستاد. به زودی ارتشی از مردان اسکاتلندی شجاع در اطراف او قرار گرفتند. نبرد دیگری در گرفت و پادشاه انگلیس از بازگشت به کشور خود خوشحال شد.
I have heard it said, that, after that day, no one by the name of Bruce would ever hurt a spider. The lesson which the little crea-ture had taught the king was never forgotten.
من شنیده ام که می گویند، بعد از آن روز، هیچ کس به نام بروس هرگز به عنکبوت آسیب نمی رساند. درسی که این موجود کوچک به پادشاه آموخته بود هرگز فراموش نشد.