Bubbling with Happiness

حباب از شادی

Bubbling with Happiness

حباب از شادی

Bubbling with Happiness:

حباب از شادی:

One day, a wealthy man named Akito walked into an old curiosity shop in Japan. Akito was looking for a teapot in which he could make tea. He searched and searched. Eventually, he found a bronze teapot that he liked. He bought the teapot and took it home to use that evening.

یک روز مردی ثروتمند به نام آکیتو وارد یک مغازه کنجکاوی قدیمی در ژاپن شد. آکیتو به دنبال قوری بود که بتواند در آن چای درست کند. جستجو کرد و جستجو کرد. سرانجام یک قوری برنزی پیدا کرد که دوست داشت. قوری را خرید و همان عصر آن را به خانه برد تا از آن استفاده کند.

Later that day, he cleaned the teapot till it shone like the sun. He put it down to dry and went to count his coins. When he came back, it seemed like the teapot had moved.

بعداً همان روز قوری را تمیز کرد تا آنقدر که مثل خورشید بدرخشد. آن را گذاشت تا خشک شود و به شمردن سکه هایش رفت. وقتی برگشت انگار قوری جابه جا شده بود.

‘How strange,’ he thought. ‘There’s no one else here. How could that happen? I must have imagined it.’

او فکر کرد: "چقدر عجیب است." «هیچ کس دیگری اینجا نیست. چطور ممکن است این اتفاق بیفتد؟ باید تصورش را کرده باشم.»

He filled the teapot with water and set it over the fire but, as he did so, he heard a strange noise.

قوری را پر از آب کرد و روی آتش گذاشت، اما وقتی این کار را کرد صدای عجیبی شنید.

‘Oowwwww!’

"اوووووو!"

He shook his head. It must have been the water boiling.

سرش را تکان داد. حتماً آب در حال جوشیدن بوده است.

‘Ooooh! Ouch!’

اوووه! اوه!

Akito heard it again.

آکیتو دوباره شنید.

‘What on earth could it be?’ he said to himself.

با خود گفت: «چه چیزی می تواند باشد؟»

Suddenly the teapot sprouted legs. It jumped off the fire and ran to the corner of the room. Akito could see that the teapot had turned into a tanuki (a shape-shifting racoon dog). Akito was annoyed that his beautiful teapot had turned into an animal.

ناگهان قوری پاهایش جوانه زد. از روی آتش پرید و به گوشه اتاق دوید. آکیتو می‌توانست ببیند که قوری به تانوکی (سگ راکون تغییر شکل) تبدیل شده است. آکیتو از اینکه قوری زیبایش به حیوان تبدیل شده بود ناراحت بود.

‘What a waste of money you were,’ he said to the tanuki. ‘What’s the point of you looking like a teapot if you can’t make my tea.’

او به تانوکی گفت: «چه پول هدر دادی. "اگر نمی توانی چای من را درست کنی چه فایده ای دارد که شبیه قوری به نظر می رسی."

Angry at what had happened, Akito chased the poor animal out of his house.

آکیتو عصبانی از اتفاقی که افتاده بود، حیوان بیچاره را از خانه اش بیرون کرد.

‘Get away!’ he shouted.

فریاد زد: «دور شو!»

The tanuki scuttled through the door and into the street.

تانوکی از در عبور کرد و وارد خیابان شد.

All alone in the cold, the tanuki found a spot near some dustbins and rubbish. He turned back into a teapot for the night to keep himself hidden. He stayed hidden for a few days, thinking about what to do. In the end, the tanuki decided to make his way back to the curiosity shop.

تانوکی که در سرما تنها بود، جایی در نزدیکی چند زباله و زباله پیدا کرد. او برای شب به قوری برگشت تا خودش را پنهان کند. چند روزی پنهان ماند و به این فکر کرد که چه کند. در پایان، تانوکی تصمیم گرفت راه خود را به مغازه کنجکاوی باز کند.

The journey back to the shop was a long one for a small teapot. The tanuki had to take lots of breaks. During one of the breaks, he hid by some bins in the entrance to an alleyway and quickly went to sleep.

سفر برگشت به مغازه برای یک قوری کوچک طولانی بود. تانوکی باید استراحت های زیادی می کرد. در یکی از استراحت ها، در کنار چند سطل در ورودی یک کوچه پنهان شد و سریع به خواب رفت.

That night, a man came into the alley. He saw the light of the moon reflected on something metallic and went to investigate. The man, whose name was Chikara, picked up the little teapot. He looked at it carefully and he noticed that it had very pretty patterns on it. He thought it was a shame that such a nice pot had been abandoned. He decided to take it home to look after it.

آن شب مردی وارد کوچه شد. نور ماه را دید که روی چیزی فلزی منعکس شده و به تحقیق رفت. مردی که چیکارا نام داشت قوری کوچک را برداشت. او با دقت به آن نگاه کرد و متوجه شد که نقش های بسیار زیبایی روی آن است. او فکر کرد شرم آور است که چنین گلدان خوبی رها شده است. تصمیم گرفت آن را به خانه ببرد تا از آن مراقبت کند.

Chikara washed the pot. He wiped and polished it and then rested it on a shelf. He went to bed feeling delighted with his find.

چیکارا قابلمه را شست. آن را پاک کرد و صیقل داد و سپس روی قفسه گذاشت. او با احساس خوشحالی از یافته خود به رختخواب رفت.

In the middle of the night, Chikara woke up to a loud crash.

در نیمه های شب، چیکارا با صدای بلندی از خواب بیدار شد.

‘Oops,’ said a little voice.

صدای کوچکی گفت: اوه.

Chikara sat up.

چیکارا نشست.

‘I didn’t mean to wake you,’ he heard. He looked down to the floor and saw his teapot transforming into a tanuki.

او شنید: "من قصد نداشتم شما را بیدار کنم." او به زمین نگاه کرد و قوری خود را دید که به یک تانوکی تبدیل شده است.

‘Hello, little one,’ Chikara exclaimed. ‘I didn’t realise you were a tanuki. I was going to use you to make my tea.’

چیکارا فریاد زد: «سلام کوچولو. من متوجه نشدم که شما یک تانوکی هستید. قرار بود از تو برای درست کردن چایم استفاده کنم.»

He asked how the teapot had ended up in the alley where he had found it. The tanuki told the story of the mean rich man. Chikara felt sorry for the little animal and wanted to make him happier.

پرسید چطور قوری به کوچه ای که پیدا کرده بود رسیده است. تانوکی داستان مرد ثروتمند پست را روایت کرد. چیکارا برای حیوان کوچک متاسف شد و می خواست او را بیشتر خوشحال کند.

‘You can stay here if you want. I don’t want you to end up on the street again. You’ll get cold and sick.’

اگر بخواهی می‌توانی اینجا بمانی. من نمی خواهم که شما دوباره در خیابان قرار بگیرید. سرد و مریض خواهید شد.»

For weeks the two lived happily. The tanuki played in the house with the children. When Chikara was home from work, they would eat and spend their evenings together.

هفته‌ها این دو با خوشحالی زندگی کردند. تانوکی در خانه با بچه ها بازی می کرد. وقتی چیکارا از سر کار به خانه می آمد، غذا می خوردند و شب ها را با هم می گذراندند.

The tanuki was very grateful to the kind man and decided to find a way to repay him. One night, he told Chikara that he had thought of a brilliant plan to make the family rich.

تانوکی از مرد مهربان بسیار سپاسگزار بود و تصمیم گرفت راهی برای جبران او بیابد. یک شب او به چیکارا گفت که برای ثروتمند کردن خانواده به نقشه ای درخشان فکر کرده است.

Together, they set up a stand outside the house that advertised the magical shape-shifting teapot. Hundreds of people came to buy tickets to see the fascinating creature. The crowds arrived and watched as a seemingly ordinary teapot turned into a tanuki. They gasped. They couldn’t believe what they were seeing.

آنها با هم یک غرفه در خارج از خانه برپا کردند که قوری جادویی تغییر شکل را تبلیغ می کرد. صدها نفر برای خرید بلیط برای دیدن این موجود جذاب آمده بودند. جمعیت از راه رسیدند و شاهد تبدیل شدن قوری به ظاهر معمولی به تانوکی بودند. آنها نفس نفس زدند. آنها چیزی را که می دیدند باور نمی کردند.

One day, after the show, the tanuki thought he saw Akito and remembered how mean he had been. He looked at Chikara, who was talking about how he found the magical teapot. The tanuki felt glad to have been found by such good people.

یک روز، پس از نمایش، تانوکی فکر کرد که آکیتو را دیده است و به یاد آورد که او چقدر پست بوده است. او به چیکارا نگاه کرد، کسی که در مورد چگونگی پیدا کردن قوری جادویی صحبت می کرد. تانوکی احساس خوشحالی کرد که توسط چنین افراد خوبی پیدا شده است.

From that day on, the show became bigger and bigger until Chikara was able to buy a wonderful new house for his family and his new animal friend.

از آن روز به بعد، نمایش بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه چیکارا توانست یک خانه جدید و فوق العاده برای خانواده و دوست حیوان جدیدش بخرد.