Bundle of Gems>
بسته جواهرات
Bundle of Gems
بسته جواهرات
Bundle of Gems:
بسته جواهرات:
Once in a village lived a poor man. Poor man was a devotee and used to pray daily to God. He was very good by nature and never troubled anyone.
روزی در روستایی مرد فقیری زندگی می کرد. فقیر عابد بود و هر روز با خدا دعا می کرد. او ذاتاً بسیار خوب بود و هیچ کس را ناراحت نمی کرد.
In village many Holy man used to visit. Poor man respected them very much and when every any holy man visited village, he would go to them.
در روستا بسیاری از مقدسات به زیارت می رفتند. فقیر خیلی به آنها احترام می گذاشت و هر مقدسی که به روستا می آمد به آنها می رفت.
Poor man was sad that he had no money and used to ask every holy man question, “Why God is not helping him? Why God is not taking any pity on me and my condition??”
بیچاره از بی پولی ناراحت بود و از هر مقدسی سوال می کرد که چرا خدا به او کمک نمی کند؟ چرا خدا به من و حال من رحم نمی کند؟»
One day a holy man was visiting village. This time also poor man went to him and asked same question. Holy man felt bad for him and prayed to God, “God, Please help his poor man, please make him rich..”
روزی مرد مقدسی در حال زیارت روستا بود. این بار نیز مرد فقیری نزد او رفت و همان سوال را پرسید. مرد مقدس نسبت به او احساس ناراحتی کرد و به درگاه خداوند دعا کرد: «خدایا به فقیرش کمک کن، لطفاً او را ثروتمند کن.»
Listening to Holy man prayer God appeared in front of him and said, “Dear, i can’t help him even if i want to because his past doing are coming in the way.. I can’t help him until he can completely atone for his sin from previous life..”
با گوش دادن به دعای مرد مقدس، خداوند در مقابل او ظاهر شد و گفت: "عزیز، حتی اگر بخواهم نمی توانم به او کمک کنم، زیرا کارهای گذشته او در راه است. من نمی توانم به او کمک کنم تا زمانی که کاملاً کفاره بدهد به خاطر گناهی که از زندگی قبلی اش کرده است.»
Still holy man insisted to God, “At least, give him a chance..”
هنوز مرد مقدس به خدا اصرار میکرد: «حداقل به او فرصت بده.»
Listening to this God replied, “OK.. I will give him a chance but see for yourself then you will understand what i am trying to say..”
با گوش دادن به این خدا پاسخ داد: "باشه.. من به او فرصت می دهم، اما خودت ببین آنگاه متوجه می شوی که می خواهم بگویم."
Now.. God made a bundle to very costly Gems and kept it on the path to poor man’s house..
حالا .. خدا یک بسته جواهر بسیار گران قیمت درست کرد و آن را در مسیر خانه فقیر نگه داشت.
Soon, poor man was returning from work to his house from same path.. Daily he used to walk by path looking here and there but this time..
به زودی مرد فقیر از همان مسیر از سر کار به خانه اش برمی گشت... هر روز از مسیری می رفت و به اینجا و آنجا نگاه می کرد اما این بار..
He thought to himself, “For last thirty years.. i am walking down this path.. Let’s see if i can walk down this path with closed eyes..”
با خودش فکر کرد: «سی سال گذشته.. من در این مسیر قدم میزنم. ببینم میتوانم این مسیر را با چشمان بسته طی کنم یا نه.»
So poor man started to walk with his eyes closed. In the way by chance his foot got hit on the bundle of gems which was kept there by God.. Even after getting hit by it instead of opening eyes to check, he kept walking with closed eyes.. thinking of it as some stone on the path..
پس مرد فقیر با چشمان بسته شروع به راه رفتن کرد. اتفاقاً پایش به دستهای از سنگهای قیمتی که خدا در آنجا نگه داشته بود اصابت کرد. حتی بعد از ضربه زدن به آن به جای باز کردن چشمها برای بررسی، همچنان با چشمان بسته راه میرفت.. فکر میکرد سنگی روی آن است. مسیر..
Just little behind him was walking a trader who saw that bundle and took it with him..
کمی پشت سر او تاجری راه می رفت که آن بسته را دید و با خود برد.
Moral:
اخلاقی:
We should not Do anything Wrong because We have to Atone for it in our Life.. even if not in present Birth.
ما نباید هیچ کار اشتباهی انجام دهیم، زیرا باید در زندگی خود تاوان آن را بپردازیم.. حتی اگر در تولد فعلی نباشد.