Butterflies>
پروانه ها
Butterflies
پروانه ها
Butterflies:
پروانه ها:
Once there were three butterflies, a white, red, and yellow, playing in the sunshine. Soon the rain fell and wet them and they hastened to fly home, but the door was shut and the key was nowhere to be found, so they went to the tulip, all gaily striped in red and yellow, and said:
یک بار سه پروانه سفید، قرمز و زرد در زیر نور خورشید بازی می کردند. به زودی باران بارید و آنها را خیس کرد و آنها با عجله به سمت خانه پرواز کردند، اما در بسته بود و کلید آن جایی پیدا نمی شد، بنابراین به سمت لاله که همه راه راه های سرخ و زرد داشت رفتند و گفتند:
"Tulip open your flower a little, and will you kindly let me slip in, out of the rain?"
لاله گلت را کمی باز کن، و با مهربانی اجازه می دهی از زیر باران بیرون بروم؟
The tulip said, "I will open to the red and yellow ones, because they are like me, but I won't let the white one in."
لاله گفت: من به قرمز و زرد باز میکنم، زیرا آنها مثل من هستند، اما سفید را راه نمیدهم.
Then the red and yellow butterflies said, "If you won't take in our little brother we won't come in either, thank you." Now it rained harder and harder, and they flew away to the lily.
سپس پروانه های قرمز و زرد گفتند: "اگر برادر کوچکمان را قبول نکنی، ما هم وارد نمی شویم، ممنون." حالا باران شدیدتر و شدیدتر بارید و آنها به سمت سوسن پرواز کردند.
"Dear lily, will you please let us in?"
"لیلی عزیز، اجازه می دهی وارد شویم؟"
The lily answered, "I'll let the white one in, because he is like me, but I won't let in the other two."
زنبق جواب داد: سفید را می گذارم داخل، زیرا او مثل من است، اما دو تای دیگر را نمی گذارم.
Then the white butterfly said, "If my two brothers can't come in I will not come in either, thank you."
سپس پروانه سفید گفت: "اگر دو برادرم نتوانند وارد شوند، من هم وارد نمی شوم، متشکرم."
So they all flew away together. Now the sun behind the clouds had heard how the butterflies were true to each other, and shone out again bright and clear, and very soon dried the wings of the three butterflies. They danced once more over the flowers and played until it was night, and then went home; the door was wide open, the last sunbeam had opened it for them, in they flew and all went to bed.
بنابراین همه با هم پرواز کردند. اکنون خورشید پشت ابرها شنیده بود که چگونه پروانه ها با یکدیگر صادق بودند و دوباره روشن و شفاف درخشیدند و خیلی زود بال های سه پروانه را خشک کردند. آنها یک بار دیگر روی گلها رقصیدند و تا شب بازی کردند و سپس به خانه رفتند. در کاملاً باز بود، آخرین پرتو خورشید آن را برای آنها باز کرده بود، آنها پرواز کردند و همه به رختخواب رفتند.