Cap seller and the monkeys>
کلاه فروش و میمون ها
Cap seller and the monkeys
کلاه فروش و میمون ها
Cap seller and the monkeys:
کلاه فروش و میمون ها:
Topiwala was a cap seller. He stitched caps of every size and colour. He would then tuck them in a bag and go from town to town, selling the caps.
توپیوالا کلاه فروش بود. او با هر اندازه و رنگی کلاه می دوخت. سپس آنها را در یک کیسه می گذاشت و از شهری به شهر دیگر می رفت و کلاه ها را می فروخت.
His wife would pack his lunch. He would eat his lunch on the way sitting under the shade of some tree. He would then lie down to take a nap for half an hour. He would use the bag of caps as a pillow to rest his head.
همسرش ناهار او را جمع می کرد. ناهار خود را در راه میخورد که زیر سایه درختی نشسته بود. سپس دراز می کشید تا نیم ساعت چرت بزند. او از کیسه کلاه به عنوان بالش برای استراحت سرش استفاده می کرد.
One day, it was hot and Topiwala was hungry. He found a tree. Sitting under its shade, he had his lunch. He was tired. So, he lay down as usual, using the bag of caps as a pillow.
یک روز هوا گرم بود و توپیوالا گرسنه بود. او یک درخت پیدا کرد. زیر سایه اش نشسته بود و ناهار می خورد. او خسته بود. پس طبق معمول دراز کشید و از کیسه کلاه به عنوان بالش استفاده کرد.
When he woke up, he found the bag empty! All the caps were gone!
وقتی از خواب بیدار شد، کیف را خالی دید! تمام کلاه ها از بین رفته بودند!
Shocked to find caps gone, he looked to his left, and then to his right. He looked all around the tree. Then he looked up. There, sitting on the tree’s branches were monkeys wearing caps. His caps!
شوکه شد از اینکه کلاه ها را از بین برد، به سمت چپ و سپس به سمت راست نگاه کرد. به اطراف درخت نگاه کرد. سپس به بالا نگاه کرد. در آنجا میمون هایی روی شاخه های درخت نشسته بودند که کلاه بر سر داشتند. کلاه هایش!
While he was sleeping, the monkeys had come down the tree and taken away the caps.
در حالی که او خواب بود، میمون ها از درخت پایین آمده بودند و کلاه ها را برداشته بودند.
Topiwalla was angry at the monkeys. He shouted at them. But the monkeys yelled back. He shook his hand at them. The monkeys did the same. He threw stones at the monkeys. They threw fruits at him.
توپیوالا از دست میمون ها عصبانی بود. بر سر آنها فریاد زد. اما میمون ها فریاد زدند. دستش را برایشان تکان داد. میمون ها هم همین کار را کردند. او به سمت میمون ها سنگ پرتاب کرد. میوه ها را به سوی او پرتاب کردند.
Topiwala got an idea. He took off his cap and threw it down. The monkeys took off their caps and threw them down!
Topiwala یک ایده گرفت. کلاهش را برداشت و انداخت پایین. میمون ها کلاه هایشان را درآوردند و پایین انداختند!
Topiwalla quickly gathered the caps thrown down by the monkeys, put them in his bag, and left the place in a hurry.
توپیوالا به سرعت کلاه هایی را که میمون ها به پایین پرتاب کرده بودند جمع کرد و در کیفش گذاشت و با عجله محل را ترک کرد.