Certain Things Can't Be Hidden>
بعضی چیزها را نمی توان پنهان کرد
Certain Things Can't Be Hidden
بعضی چیزها را نمی توان پنهان کرد
Certain Things Can't Be Hidden
بعضی چیزها را نمی توان پنهان کرد
Once upon a time there was a trader who had a large flock of goats. People used to come from distant and nearby places to buy goats from him. Thud the trader was earning a lot from his trade. He had also employed a goat-herd who drove the flock to a pasture in the morning and after sunset, drove them back and shut them up in the fold.
روزی روزگاری تاجری بود که گله بزرگی از بزها داشت. مردم از جاهای دور و نزدیک می آمدند تا از او بز بخرند. Thud تاجر از تجارت خود درآمد زیادی کسب می کرد. او همچنین یک گله بز را استخدام کرده بود که صبح و بعد از غروب گله را به مرتع می برد و آنها را به عقب می برد و در گله می بندد.
One day, the goat-herd was about to drive the flock back home as usual when he saw that some goats had strayed aside. So, he tried to get them back by calling and whistling. All the strayed goats returned and joined the flock but one stubborn goat didn't obey him.
یک روز گله بز می خواست طبق معمول گله را به خانه براند که دید چند بز به کناری رفته اند. بنابراین با تماس و سوت زدن سعی کرد آنها را پس بگیرد. همه بزهای سرگردان برگشتند و به گله پیوستند اما یک بز سرسخت از او اطاعت نکرد.
So, he threw a stone at her. It hit one of her horns and it was broken. The goat-herd got scared and begged the goat not to tell anything about it to the trader. But he was silly because the horn itself would have revealed the reality.
پس سنگی به سوی او پرتاب کرد. به یکی از شاخ هایش خورد و شکست. گله بز ترسید و از بز التماس کرد که چیزی در مورد آن به تاجر نگوید. اما او احمق بود زیرا خود شاخ واقعیت را آشکار می کرد.